دنیای زبان عربی
کتاب ها و مقالات و نرم افزارهاو فرهنگ لغت های مفید و کمیاب زبان و ادبیات عرب  
قالب وبلاگ
لینک دوستان

رمضان كريم على جميع المسلمين وتقبل الله صالح الاعمال

رمضان شهر الغفران

كل سنة وانتم طيبين رمضان علي الابواب

عيدك مبارك

[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ 14:23 ] [ عبدالباسط عرب ]

کتابی مفصل در مورد قواعد زبان عربی ( صرف و نحو) با تقسیم بندی مباحث و استفاده از نمودار.نمودار آموزش صرف و نحو

نام کتاب: قواعد اللغة العربية

فرمت: پاورپوینت

حجم: 812 صفحه

مولف: یوسف الملا

زبان: عربی

برای دانلود از یکی از لینکهای زیر استفاده کنید (حجم: دو مگابایت)

دانلود از پیکو فایل

دانلود از پرشین گیگ

دانلود از سرور گوگل

 

منبع: عربی برای همه

[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 12:46 ] [ عبدالباسط عرب ]

سریال صوتی  انس در سرزمین عجائب به زبان عربی فصیحسریال صوتی عربی، داستان صوتی عربی!

سی قسمت داره و داستانش قشنگه  و کیفیت صدا  و اجراش هم خوبه. این سریال صوتی رو می تونید تو موبایل بریزید و هرجا که تونستید بهش گوش کنید. برای تقویت عربی واقعا عالی و مفیده.

نویسنده: حنان لاشين (أم البنين)

بازیگران: وجدي العربي، عمرو القاضي، علاء قوقة، جهادأبو العنين، أحمد سراج

حجم فایلها خیله کمه و حتی با اینترنت دیال آپ میشه دانلودش کرد

فرمت فایلها آر ام هست و برای اجراش به کدک یا برنامه ی ریل پلیر نیاز دارید.

دانلود کدک ریل پلیر

دانلود یکجای سریال (26 مگ):

دانلود از سرور پرشین گیگ

دانلود از سرور پیکوفایل

دانلود قسمتها بصورت جداگانه از سایت سازنده:

قسمت1

قسمت2

قسمت3

قسمت4

قسمت5

قسمت6

قسمت7

قسمت8

قسمت9

قسمت10

قسمت11

قسمت12

قسمت13

قسمت14

قسمت15

قسمت16

قسمت17

قسمت18

قسمت19

قسمت20

قسمت21

قسمت22

قسمت23

قسمت24

قسمت25

قسمت26

قسمت27

قمت28

قسمت29

قسمت 30 وآخر

[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 12:44 ] [ عبدالباسط عرب ]

این مجموعه جدیدا در لبنان تالیف شده است و  هدف از آن آموزش کلمات عربی و گسترش دایره لغات زبان آموزان بويژه کودکان در زمینه های مختلف است. این مجموعه از 7 بخش تشکیل شده  که عبارتند از :

مزرعه و روستا، شغلها، حیوانات، بدن انسان، مدرسه، فصلها، دریا

این کتابها برای مدارس ابتدایی و راهنمایی بسیار عالی است و یک وسیله کمک آموزشی جذاب برای درس عربی در مدارس محسوب می شود.

فعلا در این پست بخش اول این مجموعه را با عنوان "مزرعتي" یا مزرعه من دانلود کنید. ان شاء الله ادامه مجموعه هم آماده می شود.

دانلود از سرور پیکو فایل

دانلود از سرور پرشین گیگ

(حجم: 14 مگابایت)

منبع: عربی برای همه

[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 12:42 ] [ عبدالباسط عرب ]

لیستی از بزرگترین  کتابخانه های اینترنتی عربی برای دانلود انواع کتابها، رمان. کتابخانه های اینترنتی عربی

از آنجایی که خیلی از دوستان درخواست داشتند که در سایت کتابهای داستان و رمان و همچنین کتابهای صوتی را قرار دهیم و بخاطر کمبود این کتابها در ایران، یک لیست از سایتهای عرضه کننده کتابهای الکترونیکی عربی را تهیه کردم که  امیدوارم برای شما مفید باشد. در این کتابخانه ها انواع کتابهای متنی و در برخی موارد صوتی با موضوعات مختلف.در این سایتها   کتابهای تخصصی هم وجود دارد . مانند کتابهای سیاسی ،اقتصادی، روان شناسی و.....

 

 

 



سایت کتابي الإلکتروني
mybook.bibalex.org
داستانها و مجلات عربی



کتابخانه صوتی الألوکة

http://www.alukah.net/Audio_Books/



کتابخانه صوتی طریق الاسلام

http://ar.islamway.com/audiobooks/new



مکتبة نبع الوفاء
http://www.s0s0.com/Books

هزاران کتاب و رمان و کتاب صوتی ( برای دانلود نیاز به ثبت نام در انجمن این سایت دارید که صفحه اش بعد از کلیک روی دانلود می آید)



کتابخانه صوتی الکفیف العربي

http://www.blindarab.net/view-cat-1.html



کتابخانه کتاب پدیا ( کتابهای تخصصی عربی)

http://www.ketabpedia.com/

این کتابخانه واقعا بیییییی نظیره! مخصوصا بخش زبان عربی!!!



كتابخانه الكترونیکی عربی با کتابها مختلف و جذاب

http://www.stqou.com/books/


سایت حکواتي
www.al-hakawati.net
آشنایی با آداب و رسوم کشورهای عربی، این سایت یک کتابخانه هم دارد که از آدرس زیر قابل دسترسی است
www.al-hakawati.net/arabic/stories_Tales/index.asp

سایت 4کتاب


http://4kitab.com/


کتابهای تخصصی عربی




کتابخانه عربی تبیان

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=31141&Language=2




المکتبة الوقفية
www.waqfeya.com

المکتبة الشاملة
http://shamela.ws/

کتابخانه مرکز عقائدی

http://www.aqaed.com/book/

مکتبة المشکاة
http://www.almeshkat.net/books/index.php

المکتبة الشيعية
http://shiaonlinelibrary.com

المکتبة الإسلامية (رافد)
http://rafed.net/books/

مکتبة المصطفی
http://al-mostafa.info/books/htm/disp.php?page=list&n=44

موقع المکتبة
http://www.almaktba.com/

مکتبة الجليس
http://www.aljlees.com/

مکتبة الإسکندرية
http://bib-alex.com/



مکتبة الوراق
http://www.alwaraq.net/


کتابخانه اسلام ویب

http://www.islamweb.net/newlibrary/index.php



کتابخانه دانشگاه ام القری عربستان

http://uqu.edu.sa/lib/digital_library/research_all



کتابخانه دانشگاه نایف عربستان همرا با کتابهای تخصصی حقوق و پایان نامه های عربی

http://www.nauss.edu.sa/Ar/DigitalLibrary/Books/Pages/Books.aspx



کتابهای خطی عربی ( کتابخانه دانشگاه ملک فیصل)

http://www.kfu.edu.sa/ar/Deans/Library/Pages/Manuscripts.aspx



المکتبة الإلکترونية المتنوعة

http://www.y-ebooks.com/

کتابهای مختلف عربی



کتابهای آموزش کامپیوتر به زبان عربی

http://www.star28.com/book/index.html



كتابخانه ملك فهد

http://www.kfnl.org.sa/almktbh/mjal.htm



کتابخانه لقیت روحي

http://www.roo7e.com/book/indexcat-6.html

کتابخانه کتب

http://www.kutub.info/library



کتابخانه الکترونیکی دانشجویان دانشگاه دمشق

http://jamaa.net/books.php



پایان نامه های عربی

http://kuiraq.com/library/elib/thises/



کتابخانه تخصصی مساله فلسطین

http://www.eyelash.ps/palgate/library.htm

منبع: عربی برای همه

[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 11:33 ] [ عبدالباسط عرب ]
الفقیر

«احمد مطر» شاعر معاصر عراقی چنین سروده است:


إنَّ للحُكّـامِ، مهما أترِفـوا ،

صـبراً على حمـلِ الثِّقالْ .

كم على أكتافِهِـمْ من رُتبَـةٍ

تخلَـعُ أكتافَ الجِبالْ !

كمْ على كاهِلِهمْ من لقَبٍ

لو شالَهُ الفيلُ لَمـالْ !

كمْ على عاتِقِهـمْ مِنْ بيتِ مالْ !

   

حکام ، هر چند که مرفّه باشند،

عجب صبری در حمل بارهای سنگین دارند!

چه رتبه ها و مقامهایی بر شانه های آنان است که،

بر دوش کوه سنگینی می کند!

لقبهایی را با خود حمل می کنند

که کمر فیل را خواهد شکست!

چه بسیار از بیت المال که بر گردن آنهاست!

عجب صبری در حمل بارهای سنگین دارند!

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 14:53 ] [ عبدالباسط عرب ]
خلاصه قواعد عربی 3 رشته ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور تهیه و تنظیم : محمد قادری 


ازميان 8 واحد قواعد عربي كه دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسي مي خوانند 4 واحد آن به صرف (شناخت انواع كلمه و دگرگوني هاي آن) اختصاص دارد كه قواعد1 و 2 به آن مي پردازد. و قواعد عربي 3و4 به نحو اختصاص دارد.  ازآن ميان قواعد عربي 3 در24 فصل به مرفوعات، منصوبات و مجرورات مي پردازد. « علم نحو » علم نحو علمي است كه از حالات اواخر كلمات هنگام تركيب كلمه اي با كلمه ي ديگر بحث مي كند. موضوع علم نحو، كلمه و كلام است. كلمه لفظي است كه وضعا دال بر معني است و لفظ عبارت است ازچيزي كه منطوق انسان است. لفظ مستعمل را كلمه گويند . كلام لفظي است مركب از دو يا چند كلمه كه نسبتي بين آنها برقرار باشد. معرب و مبني: كلمه وقتي كه با كلمه ي ديگر تركيب مي شود از نظر حالت آخر آن بر 2 قسم است : - يك قسم از كلمه آخرش هم از لحاظ حركت و هم ازلحاظ حرف بر يك حالت ثابت مي ماند كه آن را مبني مي گويند. - يك قسم ديگر آخرش يا از لحاظ حركت ويا از لحاظ حرف متغير است كه آن را معرب می خوانند. « معرب و مبنی » معرب: کلمه ای است که با قرار گرفتن در جایگاههای مختلف إعرابی، تغییری در آخر آن ظاهر شود: مانند: «الرجُل» در جملات زیر:            جاء الرجُلُ                             رأيتُ الرجُلَ                             سَلَّمْتُ علی الرجُلِ        فاعل و مرفوع                                                   مفعول و منصوب                                                       مجرور به حرف جر مبنی: کلمه ای است که با قرار گرفتن در جایگاههای مختلف إعرابی، تغییری در آخر آن ظاهر نشود: مانند: «هذا» در جملات زیر:             هذا کتابٌ                              إشتَريتُ هذا الکتابَ                       جعلتُ لِـهذا الکتابِ عُنوانا    مبتدا و مرفوع                                                         مفعول و منصوب                                              مجرور به حرف جر « کلمات معرب و مبنی » از اسمها: همه معربند بجز اندکی از آنها که عبارتند از:    1- ضمائر (هو، إياک، يذهبـونَ... )    2- موصولات (الذي، مَنْ ... ) [بجز مثنای آنها: اللذانِ،اللذينِ، اللتانِ، اللتينِ]    3- اسماء اشاره (هذا، ذلک، هناک ... )    [بجز مثنای آنها: هذانِ، هذينِ، هاتانِ، هاتينِ]  4- اسماء استفهام (متی، کيفَ، مَنْ ...)    5- اسماء شرط (مَنْ، ما، أينما ... )   6- برخی از ظرفها (الآنَ، حيثُ، أمسِ، إذا، إذ، معَ، هنا، هناک ...) 7- أعداد مرکب (أحَدَ عَشَرَ ... تسعَةَ عَشَرَ) [البته غیر از «إثنا عَشَرَ، إثنَي عَشَرَ - إثنَتا عَشَرَ، إثنَتَي عَشَرَ»] 8- اسماء أفعال (هيهاتَ، أفّ ...) 9- کنایات (کمْ، کأيّن، کذا) از فعلها: 1- تمامی صيغه های فعل ماضي ...   2- تمامی صيغه های امر حاظر ...    3- صيغه 6 و 12 از مضارع (يَذهبنَ ، تَذهبنَ) ... 4- صیغه های بدون ضمیر فعل مضارع (1.4.7.13.14) که به «نون تأکيد» چسپیده باشند (يَضرِبَنَّ، تَضرِبَنَّ، أضرِبَنَّ، نَضْرِبَنَّ) [بنا براین نتیجه می گیریم که از فعلها فقط فعل مضارع معرب است، آنهم در صورتی که خالی از «نون جمع مؤنث» و« نون تأکید» باشد.] از حرفها: همه مبنی هستند. فعل مضارع بر سه قسم است:    1- مرفوع(بدون حروف ناصبه و جازمه)   2- منصوب (بعداز حرف ناصبه)       3- مجزوم (بعد از حرف جازمه )   يذهبُ (مرفوع به اعراب اصلی)       أنْ يذهَبَ (منصوب به اعراب اصلی)        لَمْ يذهَبْ (مجزوم به اعراب اصلی) يذهبانِ (مرفوع به اعراب فرعی)     أنْ يذهَبا (منصوب به اعراب فرعی)         لَمْ يذهَبا (مجزوم به اعراب فرعی) يَدْعُو (مرفوع به ضمه مقدره)        أنْ يَدْعُوَ (منصوب به اعراب اصلی)          لَمْ يَدْعُ (مجزوم به حذف حرف عله) يَهْدِيَ (مرفوع به ضمه مقدره)        أن يَهْدِيَ (منصوب به اعراب اصلی)         لَمْ يَهْدِ (مجزوم به حذف حرف عله) يَخْشَی (مرفوع به ضمه مقدره)      أن يَخْشَی (منصوب تقدیرا)                   لَمْ يَخْشَ (مجزوم به حذف حرف عله)   « عوامل نصب فعل مضارع » فعل مضارع بعد از حروف ناصبه(اَنْ – لَنْ – كَيْ – اِذَن) منصوب است. 1-  اَنْ:« اُريدُ اَنْ تكونَ عاقلاً » اگر « اَنْ » بعد از فعل مفيد علم و يقين بيايد حرف مشبه به فعل مخفف است و فعل مضارع در اين صورت منصوب نيست. مانند:  « علمتُ اَنْ ترجِعُ عندي » . 2. لَنْ:  برسر فعل مضارع عامل نصب و نفي است. يعني هم مضارع را منصوب و هم منفي مي كند.  مانند:   لَنْ يَجُودَ البخيلُ.    هرگز بخيل بخشيده نمي شود. 3. كَيْ و گاهي لِكَيْ گفته مي شود عامل نصب مضارع و براي بيان تعليل است.  مانند: اِجْتَهِدْ لِكَيْ تَنجَحْ       یعنی بكوش تا رستگار شوي . 4. اِذَنْ وقتي فعل مضارع  را نصب مي دهد كه در ابتداي جمله ي جوابيه قرار گيرد. مانند: « اِنْ تَاتِني اِذَنْ اُكْرِمَكَ »  از جهت عمل براي اِذَن چند شرط است: 1-     به معني اسقبال باشد .      2-  در صدر كلام واقع شود .   3- بين آن و فعل مضارع  كلمه ي فاصله نشود. نصب فعل مضارع  به اَنْ ناصبه ي مقدره : گاهي فعل مضارع  به اَنْ ناصبه ي مقدره منصوب است و آن شش مورد است: 1-     بعد از لام تعليل :يعني بعد از لام حرف جركه براي بيان علت است. مانند:  «جُد لِتَسُوْدَ»  يعني بخشش كن تا سروري يابي  كه در اصل جُدْ لِاَنْ تَسُوْدَ بوده است. 2- بعد از لام حُجود: آن همان لام تعليل است كه بعد از كان منفي آمده باشد.  مانند:  « ما كُنْتُ لِاَنقُضَ العَهْدَ»       يعني من عهد خود را نمي شكستم. که در اصل ما كنتُ لِاَن اَنْقُضَ العَهْدَ بوده است . 3. بعد از حتی ، در صورتي كه حتی به معني لام تعليل و يا به معني الی حرف جر باشد. مانند  : وَ اعبُدْ رَبَّكَ حَتّي ياتِيَكَ اليقينُ یعني پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود  كه در اصل حَتّی اَنْ ياتِيَكَ اليقينُ بوده است . 4. بعد از اَو:  به معني اِلی حرف جر و يا اِلاّ حرف استثنا. مانند:    لَاَسْتَسَهِلَنَّ الصعْبَ اَوْ اُدْرِكَ الُمنی. يعني البته كار مشكل را آسان مي گيريم تا به آرزويم برسم . 5. بعد از فاءَ سببيّه:    شرط منصوب شدن فعل مضارع بعد از فاء آمدن كلام منفي يا طلبي پيش آن است.  مانند: جُدْ فتَسُوْدَ            يعني بخشش كن براي اينكه به سروري برسي  و يا مانند لاتَكْسَلْ فَتَخْسَرْ    يعني تنبلي مكن كه زيان نبيني . 6. بعد از واو به معناي مَعَ يا واو معيّة: در اين مورد نيز بايد بعد از كلام منفي يا طلبي واقع شده باشد  مانند:   لا اَزُوْرُك و تَهْجُرَنِي   يعني ترا زيارت نمي كنم با آنكه مرا ترك مي كني تبصره:  اَن ناصبه از حروف مصدريه است در تمام موارد ششگانه فوق و همچنين موقعي كه بر سر فعل مضارع داخل

شده باشد. فعل مضارع به مصدر تاويل مي شود و فعل مضارع در حكم و معني مصدري است كه به جاي اَن ناصبه و فعل مضارع قرار مي گيرد.  مانند:     اُريدُ اَنْ اَتَعِّلَمَ   كه در معني اُريدُ التَعِّلُمَ    و     جُدْ فَتَسُودَ به معني جُدْ لِسيادَتِكَ مي باشد . « عوامل جزم فعل مضارع » بر دو  قسم است :         1- حروف جازمه                       2.  اسماء شرط حروف:  لمْ - لمّا -لاء ناهيه، لام امر غايب) لـِ – (اِنْ . مثال به ترتيب : يذهبُ: لمْ يذهَبْ )نرفت –(لمّا يذهَبْ)نرفته است(، ]اگر بر سر فعل ماضي بيايد جازمه نيست و به آن «حينيّه» گويند. لَمّا ذَهَبَ ، (زماني كه رفت( [ لا تذهَبْ )مرو      -   (لِيَذْهَبْ )بايد برود(  (هرگاه « فا - واو- ثم » بر سر اين لام بيايد، ساكن مي شود . وَلْيذهَبْ(   اِنْ يَذهَبْ اَذهَبْ )           اگر برود مي روم(  ) اِن، بر سر فعل شرط و جزاي شرط داخل مي شود . ( اسماء شرط:  مانند اِنْ بر سر فعل شرط و جزاي شرط داخل مي شوند . آنها 11 كلمه اند . مَنْ(كي كه( ، ما(هر چيز) ، اَيُّ)هرچه( ، مَتي)هروقت (اَينما) هرجا) ، مَهما (هروقت) ، اَيانّ)هرجا( ، أنّی)هرجا)  حيثما (هرجا ) ، كيفما )هرطور( ، اِذما (هروقت) . چند مثال: مَنْ يَكْسل يَخْسَرْ،  مَهما تَطلُبْنِي تجدْنِي،  حيثما تجلِسْ اَجْلِسْ نكته:    اسماء شرط مانند اِنْ شرط بر سر دو جمله داخل مي شوند. -        هرگاه هر دو فعل مضارع باشد، مجزوم مي شوند -         اگر اولي مضارع دومي ماضي اولي مجزوم و دومي محلا مجزوم است -        اگر اولي ماضي دومي مضارع باشد، اولي محلا مجزوم و دومي هم جزم و هم رفع صحيح است . مثال به ترتيب : اِذْما تَتَعَّلَمْ تَتَقَدَّمْ )هر وقت دانا شوي سرور يابي( . اِنْ تَزُرْني فَقَدْ زرْتُكَ. مَتی اِجتهدتَ في عَمِلك تظفَرْ يا تَظْفَرُ « اعراب در فعل مضارع  ): رفع ، نصب ، جزم ( » 1.    اگر خالي از عوامل نصب و جزم باشد هميشه مرفوع است.  نشانه رفع در افعال چهار گانه (صيغه هاي 1و4 و7 و13) ضمه ُ و در افعال پنج گانه نون .  یکتبُ ، یَکتبانِ 2.    اگر حروف ناصبه بر سر آن بيايد در افعال چهار گانه منصوب و نشانه نصب فتحه َ و در افعال پنج گانه حذف نون است      . اَنْ يكتبَ  -  اَن يَكُتبا 3.    اگر حروف جازمه بر سر آن بيايد در افعال چهار گانه مجزوم و نشانه جزم سكون ْ و در افعال پنج گانه حذف نون است      : لم يكتبْ    - لمْ يكتُبا فعل مضارع اگر معتل اللام باشد. علامت رفع در صيغه چهارگانه ظاهر نمي شود و تقديري است مانند يَدْعو و يَرْمي و يَخْشي . در حالت نصب اگر به (واو) و (ياء) ختم شده باشد. حرف آخر آن فتحه مي گيرد.  مانند: اَنْ يدعُوَ و اَنْ يَرْمِيَ اما اگر به الف ختم شده باشد علامت نصب ظاهر نمي شود و تقديري است مانند: اَنْ يَخشی . در حالت جزم فعل مضارع معتل اللام در صيغ چهار گانه حرف عله از آخر آن حذف مي شود و حرف قبل از حرف عله، به همان حركت پيشين خود باقي مي ماند. مانند : لَمْ يَدْعُ  و  لَمْ يَرْمِ  و  لَمْ يَخْشَ  كه در اصل يدعُو، يَرْمي و يَخْشی بوده است .    « أسماء معرب به حروف »           اقسام اعراب     الف- ظاهری 1- اصلی ــَــًــــِــٍـــُــٌــــْـ   (ازمیان این حرکات جزم مخصوص فعل و جر مخصوص اسم است)     2- فرعی 1- مثنی 2- جمع مذکر سالم 3- اسمهای خمسة 4- جمع مؤنث سالم 5- اسمهای ممنوع من الصرف (غیر منصرف)   ب- محلي 1- مبني     2- جملة      3- شبه جملة   ج- تقديري 1- مقصور     2- منقوص       3- مضاف به ياي متکلم   اعراب در اسم هاي معرب: ) رفع ، نصب ، جر ( بر دو قسم است: 1-     معرب به حركات    2- معرب به حروف اسم هاي معرب به حركات(ظاهری اصلی): کلماتی که در حالت رفع با علامت رفع (ـُــٌ) و در حالت نصب با علامت نصب (ـَــً) و در حالت جر با علامت جر (ــِــٍ) و در حالت جزم با علامت (ــْـ) بیایند، اعراب آنها اصلی است:             جاء الرجلُ /  رجلٌ                  رأيتُ الرجلَ  / رجلاً                       سَلَّمْتُ علی الرجلِ  /  رجلٍ  فاعل و مرفوع به اعراب اصلی                مفعول و منصوب به اعراب اصلی            مجرور به حرف جر به اعراب اصلی                    اسم هاي معرب به حروف (ظاهری فرعی ) : کلماتی که در حالتهای رفع و نصب و جر و جزم به ترتیب با علامتهای (ـُــٌ) (ـَــً) (ــِــٍ) (ــْـ) نیایند، و به جای آنها حروف یا حرکات دیگری قبول کنند، اعراب آنها فرعی است. اسمهایی که دارای اعراب فرعی می باشند5 موردند که در جدول بالا ذکر شده اند، حال به توضیح آنها توجه کنید: 1-                اسم مثنی : اسم مثنی در حالت رفع به جای(ـُــٌ)، «الف» و در حالت نصب به جای(ـَــً)، «یاء» و در حالت جر به جای(ــِــٍ)، باز هم «یاء» می گیرد:   جاء المعلمانِ                             رأيتُ المعلمَينِ                               سَلَّمْتُ علی المعلمَينِ  فاعل و مرفوع به «الف» (اعراب فرعی)     مفعول و منصوب به «ياء» (اعراب فرعی)        مجرور به «ياء» (اعراب فرعی)                   2- جمع مذکر سالم : جمع مذکر سالم در حالت رفع به جای(ـُــٌ)، «واو» و در حالت نصب به جای(ـَــً)، «یاء» و در حالت جر به جای (ــِــٍ)، باز هم «یاء» می گیرد:                المؤمنونَ يصلون في المسجدِ          رأيتُ الممؤمنِينَ                      سَلَّمْتُ علی المؤمنِينَ مبتدا و مرفوع به«واو» (اعراب فرعی)       مفعول و منصوب به «ياء» (اعراب فرعی)           مجرور به «ياء» (اعراب فرعی)                   * «ن»  در اسم مثنی همیشه مکسور و جمع مذکر سالم همیشه مرفوع است. ر ن ج و ا ی   3- اسماء خمسه : اسماء خمسه پنج مورد هستند و عبارتند از [أب (پدر)، أخ (برادر)، ذو (صاحب)، حَم (پدر شوهر یا پدر زن)، فَم (دهان)] این اسمها در حالت رفع به جای(ـُــٌ)، «واو» و در حالت نصب به جای(ـَــً)، «الف» و در حالت جر به جای(ــِــٍ)، «یاء» می گیرند:         جاء أبوکَ                                   رأيتُ أباکَ                          سَلَّمْتُ علی أبيکَ  فاعل و مرفوع به«واو» (اعراب فرعی)        مفعول و منصوب به «الف» (اعراب فرعی)                مجرور به «ياء» (اعراب فرعی)                                            نکته 1 : در مثالهای بالا به جای «أب» می توان از سایر اسمای خمسه نیز استفاده کرد. (البته در یک  جمله معنی دار) نکته2 : «فم» تنها در صورتی اعراب آن فرعی خواهد بود که «میم» آن حذف شود و گر نه اعراب آن اصلی خواهد بود: مانند:     ( هذا فوک -  هذا فمُک        /         رأيتُ فاک -  رأيتُ فمَک        /         نظرتُ إلی فيک -  نظرتُ إلی فمِک ) سؤال: چرا درمثالهای روبرو اسم خمسه اعراب فرعی ندارد؟      جاء الآباءُ             جاء أبٌ           جاء أبـي جواب: اسمهای خمسه برای اینکه دارای اعراب فرعی باشند، باید سه شرط داشته باشند: الف- مفرد باشند. [بنابر این آباء اعراب آن اصلی است چون جمع است] ب- مضاف باشند. [پس أب هم اعراب آن اصلی است چون به کلمه دیگری اضافه نشده است] ج- مضاف الیه آنها «ي» متکلم نباشد. [و در مثال سوم هم چون «أب» به «ي» متکلم اضافه شده است، اعراب آن فرعی نیست بلکه تقدیری است که بعدا توضیح داده خواهد شد]. 4- جمع مؤنث سالم : جمع مؤنث سالم در حالت رفع با علامت رفع (ـُــٌ) و در حالت جر با علامت جر (ــِــٍ) می آید. اما در حالت نصب باز هم  با علامت جر (ــِــٍ) می آید. بنابراین این نوع جمع در حالتهای «رفع و جر» اعراب آن اصلی است و فقط در حالت نصب دارای اعراب فرعی می باشد:                جاء المعلماتُ                       رأيتُ المعلماتِ                         سَلَّمْتُ علی المعلماتِ  فاعل و مرفوع به اعراب اصلی                  مفعول و منصوب به کسره (اعراب فرعی)                         مجرور به اعراب اصلی                 [می توان نتیجه گرفت که جمع مؤنث سالم هیچگاه (ـَــً) نمی گیرد) نکته 1 : در مثال «قرأتُ الأبياتَ» کلمه ابيات جمع مؤنث سالم نیست به این خاطر فتحه گرفته است بنابر این «مفعول است و منصوب به اعراب اصلی». 5- اسمهای ممنوع من الصرف (غیر منصرف) : به اسمهایی گفته می شود که تنوین و کسره نمی گیرند. و عبارتند از: 1 : علم مؤنث : مريم، فاطمة، حمزة ...                                       2 : علم عجم (اسمهای غیر عربی) : بهرام، يوسف، ابراهيم ... 3 : اسم شهرها و کشورها : ايران، بغداد ....                           4 : اسم یا صفت بر وزن أفْعَل : أحمَد، اکثَر، أحمَر ... 5 : جمع مکسر هموزن مَفاعِل و مَفاعيل : مَعابد، فوائد، تمارين ...       6 :  اسم علم یا صفتی که دارای «ان» زائد باشند : عثمان، عطشان ... 7 : اسمهای مختوم به «الف مقصوره» (ا،ی) و «الف ممدوده» (اء) زائد : کبری، دنيا، صحراء ... (درصورتی که این علامتها در آنها زائد باشند) نکته 1 : اسم همه پیامبران غیر منصرف است غیر از ( محمد، صالح، شُعَيْب، شَيْث، هوْد، نوْح، لوْط) اسم غیر منصرف در حالت با علامت رفع (ـُ) و در حالت نصب با علامت نصب (ـَ) می آید. اما در حالت جر باز هم  با علامت نصب (ـَ) می آید. بنابراین این نوع اسمها در حالتهای «رفع و نصب» اعراب آنها اصلی است و فقط در حالت جر دارای اعراب فرعی می باشند: جاء بهرامُ                         رأيتُ بهرامَ                           سَلَّمْتُ علی بهرامَ  فاعل و مرفوع به اعراب اصلی        مفعول و منصوب به اعراب اصلی                           مجرور به فتحه (اعراب فرعی)                 نکته 2 : گفتیم که اسمهای غیر منصرف در حالت جر به جای کسره فتحه می گیرند. اما این مطلب دارای دو استثناست. یعنی اسمهای غیر منصرف در دو جا، در حالت جر، کسره می گیرند و اعراب آنها اصلی میشود. 1- هرگاه دارای «الـ» باشد. (مررتُ بمساجدَ /  مررتُ بالمساجدِ). 2- هرگاه مضاف واقع شوند یعنی مضاف الیه داشته باشند. (مررتُ بمساجدَ /  مررتُ بمساجدِ المدينةِ). اعراب تقديري: این اعراب مخصوص سه دسته از اسمهاست که در جدول صفحه قبل ذکر شده اند.  حال به توضیح آنها توجه کنید: 1- اسم مقصور : اسمی است که مختوم به الف مقصوره (ا،ی) باشد. مانند: دنیا، موسی ... این نوع اسمها در هرسه حالت رفع و نصب و جر اعراب آنها تقدیری است. یعنی علامتهای (ــَــًــــِــٍـــُــٌـ) برآنها ظاهر نشده و هیچ حرف دیگری نیز به جای آنها نمی آيد.     جاء الفتَی                             رأيتُ الفتَی                               سَلَّمْتُ علی الفتَی    فاعل و مرفوع به اعراب تقديری           مفعول و منصوب به اعراب تقديری              مجرور به حرف جر به اعراب تقديری                 نکته 1 : «اسم مقصور منصرف» (الفتی) در صورتی که «الـ» و مضاف الیه نداشته باشد، تنوین فتحه (ــً) می گیرد:   جاء فتَیً                            رأيتُ فتَیً                           سَلَّمْتُ علی فتَیً     فاعل و مرفوع به اعراب تقديری                 مفعول و منصوب به اعراب تقديری                            مجرور به حرف جر به اعراب تقديری [این تنوین علامت اعراب نیست و اسم مقصور هنوز اعراب تقدیری دارد]  ...   «اسم مقصور غیر منصرف» هیچگاه تنوین نمی گیرد. 2-                اسم منقوص : اسمی است که مختوم به «ي» ماقبل مکسور باشد. مانند: قاضِي، والِي، ليالِي، تساوِي ... این نوع اسمها در حالت رفع و جر اعراب آنها تقدیری است یعنی هیچ علامتی بر آنها ظاهر نمی شود. اما در حالت نصب اعراب آنها اصلی است یعنی با علامت (ـَــً) می آیند. مانند:       جاء القاضِي                     رأيتُ القاضِيَ                         سَلَّمْتُ علی القاضِي   فاعل و مرفوع به اعراب تقديری                مفعول و منصوب به اعراب اصلي                   مجرور به حرف جر به اعراب تقديری نکته 1 : اسم منقوص، در حالت رفع و جر که اعراب آن تقدیری است، در صورتی که «الـ» و مضاف الیه نداشته باشد، «ي» آن حذف می شود و به جای آن تنوین جر (ــٍ) می گیرد: جاء قاضٍ                         رأيتُ قاضِياً                           سَلَّمْتُ علی قاضٍ  فاعل و مرفوع به اعراب تقديری            مفعول و منصوب به اعراب اصلي                مجرور به حرف جر به اعراب تقديری [این تنوین نیز علامت اعراب نیست ، جز در حالت نصب.  چون در این حالت اعراب آن اصلی است. در ضمن در این حالت هیچگاه «ي» آن حذف نمی شود]  نکته 2 : با توجه به تعریف اسم منقوص متوجه می شویم که اگر اسمی مختوم به «ي» مشدّد و یا «ي» ماقبل ساکن باشد، اسم منقوص نیست بلکه صحیح الآخِر است. مانند: علِيّ، تقِيّ، رَمْي، سَعْي ... نکته 3 : فعلهایی مانند: يهدِي، إرمِي، ينجلِي، يستَدْعِي ... منقوص نیستند. چون منقوص از تقسیمات اسم معرب است و مربوط به فعل نیست. نکته 4 : باید مواظب باشیم اسم منقوص را با کلمه ای که به «ي» متکلم وحده اضافه شده است اشتباه نگیریم. مانند «وجهي» (صورت من) ... 1- اسم مضاف به «ي» متکلم : اگر اسمي به«ي» متکلم وحده اضافه شود، به آن «مضاف به «ي» متکلم» می گویند این نوع اسمها  در هرسه حالت رفع و نصب و جر اعراب آنها تقدیری است.  جاء صديقِي                         رأيتُ صديقِي                          سَلَّمْتُ علی صديقِي  فاعل و مرفوع به اعراب تقديری                     مفعول و منصوب به اعراب تقديری           مجرور به حرف جر به اعراب تقديری              با توجه به تمامی موارد ذکر شده می توان اسم معرب را به چهار دسته تقسیم کرد: پس هر اسم معربی يا : 1- مقصور است : موسی، دنيا ...                                      2- یا منقوص است : قاضي، ليالي ....   3- یا ممدود است : صحراء، ماء ...                                  4-  و یا صحیح الآخِر است : رجل، کتاب ... [اگر اسمی هیچ یک از علامتهای مقصور و منقوص و ممدود را نداشته باشد، صحیح الآخِر است]    نکته 1 : اگر اسمی که به «ي» متکلم وحده اضافه شده، مثنی یا جمع مذکر سالم باشد، اعراب آن تقدیری نبوده  بلکه فرعی است:  ( معلِّماي = معلِّمانِ +  ي )        ( معلِّمَيَّ =  معلِّمَينِ +  ي )    ( معلِّمِيَّ = معلِّمِينَ + ي )     مرفوع به الف                                                منصوب یا مجرور به «ي»                                             منصوب یا مجرور به «ي» اعراب محلی همانطورکه درجدول اقسام اعراب ذکر شده است این نوع اعراب مخصوص(1- مبنی ها،  2- جملات،  3- شبه جمله ها) می باشد. به مثالهای زیر توجه کنید:           هذه عزالةٌ        رسَمتُ هذهِ الغزالةَ        نظرتُ إلی هذهِ الغزالة        اللهُ يخلُقُ ما يشاء             مبتدا و مرفوع محلا                  مفعول و منصوب محلا                 مجرور به حرف جر محلا                          خبر و مرفوع محلا     زيدٌ ابوه عالمٌ                    الکتابُ في المحفظةِ                 الکتابُ هناکَ        خبر و مرفوع محلا                                       خبر و مرفوع محلا                                         خبر و مرفوع محلا نوع بناء و كيفيت بناء افعال و اسماء و حروف : كلمه مبني ) اعم از اسم ، فعل و حرف : ( -        مبني بر فتح :      كتَبَ ، هُوَ -         مبني بر ضم :     حيثُ ، مُنْدُ -        مبني بر كسر :     لِ ،   اَمْسِ -         مبني بر سكون :   اُكْتُبْ ، مَنْ فعل مضارع صيغه هاي 6 و 12 مبني بر سكون هستند مانند:  يَكْتُبْنَ ، تَكْتُبنَ . فعل مضارع موكد به نون تاكيد تقليه يا خفيفه در صيغه هاي چهارگانه مبني برفتح و درپنجگانه مبني به حذف «نون » مانند:    يَكْتُبَنَّ ، يَكْتُبَنْ ، يَكْتُبَانِّ . فعل امر در صيغه اول مبني بر سكون (اُكْتُبْ( و در صيغه هاي مثني و جمع مبني بر حذف نون )اُكْتُبا، اُكْتُبُوا( و در معتل اللام مبني بر حذف حرف علّه است. مانند:     اِرْمِ ، اُدْعُوا ، اِرْضَوا  ( از: رضی ) فعل ماضي مبني بر فتح است. (اعم از مفرد، مثني، جمع) مانند: كَتَبَ -        اگر به الف ختم شده باشد مبني بر فتح تقديري است . مانند :  رَمَي ، دَعَا -        اگر ضمير به آن متصل شود مبني بر فتح تقديري است  مانند:  كتبُوا ، كتبْتَ ، كتبْتُ ، كَتَبْتُما اسم هايي كه در اصل معربند ولي عارضا مبني مي شوند . 1.  منادا مفرد علَم و نكره مقصوده :(مبني برضم)(     مبحث منادا)   مانند:   يا عليُ ، يا تلميذُ اِسْمَعْ 2.  اسم لا نفي جنس:(اگر نكره غير مضاف باشد، مبني بر فتح است) مانند:  لا حولَ و لا قُوَّةَ  اِلا باللهِ 3- جهات سته و هم چنين ظرف زمان، )قبل و بعد( از ظروف لازم الاضافه هستند اگر قطع از اضافه بشوند ومضاف اليه آنها ذكر نشود در صورتي كه مضاف اليه منويه باشد. يعني در نيت متكلم باشد ولي ذكر نشود آن وقت مبني بر ضم مي شوند.  مانند:  لِلّه اْلامُر مِنْ قبلُ و مِنْ بَعدُ. فرمان به دست خداست از پيش و از پس . حروف كلاً مبني هستند : مبني بر فتح ) لَ– اِنَّ(مبني بر كسر ) لِ - بِ ( مبني بر سكون(مِنْ ، عَنْ(مبني بر ضم )مندُ، مذُ( . اسم ها عموما معربند برخي ها كه مبني هستند(مثل ضماير موصولات، اشاره، اسماء استفهام و شرط و ...) يا مبني بر فتحند (هُوَ، ذلِكَ)، يا مبني بر ضمند (حيثُ)، يا مبني بر كسرند (اَمْسِ ، كِ ) يا مبني بر سكونند (مَنْ (.  « منصرف و غير منصرف » اسم معرب بر دو قسم است:  منصرف و غير منصرف . منصرف : به  اسم معربی گفته می شود که مقصور و منقوص نباشد و همه حركات اعراب یا تنوين مي تواند در آخر آن ظاهر شود. مانند:  جاءَ عَلَيٌ -     رأيْت عَليّاً -    مَرَرْتُ بِعَلّيٍ . غير منصرف: اسم معربي است كه از حركات اعراب كسره در آن ظاهر نمي شود و به جاي كسره فتحه مي پذيرد و تنوين مطلقا نمي پذيرد. مانند : جاءَ ابراهيمُ -      رأيتُ ابراهيمَ -     مَرَرْتُ باِبراهيمَ . اسباب منع صرف: اگر در اسم دو سبب از اسباب منع الصرف و يا يك سببي كه قائم مقام دو سبب است جمع شود غير منصرف مي گردد و اسباب منع الصرف نه سبب به شرح زيرند : 1.  علميت :  مانند:  ابراهيم . 2.  عُجمه :   يعني غير عربي بودن  مانند: ابراهيم و يوسف . 3-  تأنيت   : يعني مونث بودن اعم از لفظي و يا معنوي    مانند:   حمزه و زينب . 4.  وزن فعل:  يعني اسم هم وزن فعل آمده باشد  مانند:  اَحمد و يَزيد . 5. وصف: يعني صفت بودن ولي نه هر صفتي بلكه صفتي كه بر وزن اَفعَل و فَعْلاِن باشند. مانند : اَعطش و عطشان 6. تركيب:  يعني اسم از دو و يا چند كلمه مركب شده باشد. مانند : بَعلبَكَ و بَيْت لَحْم . 7. عدل : يعني اسم از حالت اوليه خود عدول كرده باشد. مانند : عُمَر( كه در اصل عامر بوده است .) 8.  الف و نون زائده : اسمي كه به الف و نون زائده ختم شده باشد.  مانند : عِمران -  عُثمان . 9. جمع :جمعهاي مكسري كه پنج ويا شش حرفي باشند و حرف سوم آنها الف زائده باشد. مانند  :مساجِدْ -  مَصابيح . اسم علم در شش مورد غير منصرف است : 1-  وقتي كه اسم علم مختوم به الف و نون زائده باشد: مانند:  عُثمان -  رضْوان بايد توجه داشت وقتي الف و نون زائده است كه بعد ازحذف آن سه حرف اصلي كلمه باقي بماند.  مانند: مثال هاي فوق نه مانند برهان كه نون آن اصلي است . 2-  وقتي كه اسم علم هم وزن فعل باشد:  مانند: يزيد  كه بر وزن فعل مضارع از زاد -  يزيدُ مي باشد  و  مانند:احمد كه بروزن فعل مضارع متكلم وحده ازحَمِدَ- يَحْمَدُ است . 3-   وقتي كه اسم علم مركب از دو يا چند كلمه باشد. مانند: بعلَبك و بيتَ لَحم  كه هر يك از دو كلمه تركيب شده اند، به شرطي كه مركب اضافي نباشد،مانند«عبدالله» به صورت مضاف و مضاف اليه نباشد بلكه تركيب مَزْجيِ باشد . تذكـر : اعداد مركبه يعني عدد يازده الي نوزده . احَدَ عشرَ الي تِسعةَ عشرَ با آن كه مركب اند مبني هستند و نيزاسم هايي مانند سيبوَيْه كه جزءدوم)ويه(مي باشد مبني است . 4-  وقتي كه اسم علم مونث باشد.  اعم از لفظي مانند حمزه يا معنوي، مانند مريم.  اسم علم مونث سه حرفي ساكن الوسط مي تواند به صورت منصرف هم به كار رود. مانند:  هِند كه مي توان گفت حضرتْ هندُ و يا هِندٌ . 5-  وقتي كه اسم علم اعجمي باشد. مانند:  يوسف -  ابراهيم . 6-  وقتي كه اسم علم معدول باشد يعني داراي عدل باشد . مانند: عُمَر كه در اصل عامر بوده است مقصود از عدل داشتن اين است كه از صيغه اصلي خود تحول پيدا كرده باشد هر چند اين تحول و تغيير تقديري باشد . وصف يا صفت در دو مورد زير موجب منع صرف است . 1.    وقتي كه بر وزن فَعلان مذكر و فَعْلي مونث آن آمده باشد . مانند:  سَكران -  سَكري . 2. وقتي كه صفت بر وزن اَفعل آمده باشد ومونث آن بروزن فُعلي و يا فَعلاء  مانند : اكبر و كبري -  اَسوَد و سَوداء . جمع مكسر با دو شرط غير منصرف است : 1.    وقتي كه بر وزن مفاعل باشد. مانند : مساجد و اَكارِمْ 2.    وقتي كه بر وزن مفاعيل باشد. مانند : مصابيح و قَنادِيل تذكر : -        جمع مكسر در اوزان فوق، اگر به تاء زايد ختم شده باشد منصرفند. مانند: اَساتذة ، تلامذة . -        اسم مونث اگر علامت تانيت آن الف مقصوره  مانند حُبلی و كُبری و يا الف ممدوده باشد، مانند حَمراء و صحراء اعم از اينكه مفرد باشد، مانند مثال هاي فوق و يا جمع باشد، مانند مرضی و أصْدِقاء مطلقا غير منصرف است يعني يك سبب براي غير منصرف بودن كافي است . تبصره:   -        اسم هایی مثل «اشیاء و علماء» برخلاف قیاس غیرمنصرفند. -        اسم غير منصرف اگر اضافه شود و يا مُحّلی به ال بشود كسره مي پذيرد. مانند:  مَرَرْتُ بِأفَضلِ العُلماء. كه افضل اسم تفصيل و  غير منصرف است و هم چنين است علماء كه به الف ممدوده ختم شده است.  اولي چون مضاف است و دومي چون مُحّلي به ال است هر دو كسره گرفته اند . « نشانه های رفع و نصب و جر و جزم » اسم معرب در موارد زیر مرفوع است : 1.    هرگاه تنوین رفع داشته باشد.   مانند: عَلِیٌ عادِلٌ 2. هرگاه به ضمه ختم شده باشد. مانند :اللّهُ علیم بذاتِ الصُدورِ 3. اسم مثنی هرگاه با الف آمده باشد. مانند :جاء الرَجُلانِ 4. جمع مذکر هرگاه با واو باشد. مانند :جاء المُعَّلِمُونَ 5. اسماء خمسه هرگاه به واو ختم شده باشد. مانند :جاءَ اَخوکَ اسم معرب در موارد زیر منصوب است : 1-    هرگاه تنوین نصب داشته باشد. مانند : انّ عَلیّاً عادِلٌ 2-  هرگاه به فتحه ختم شده باشد . مانند : انّ اللّهَ فعّال لِما یشاءُ  3- اسم مثنی با یاء آمده باشد. مانند : رایتُ الرجُلینِ 4. جمع مذکر سالم هرگاه با یاء آمده باشد. مانند : رایتُ المُعّلِمینَ 5. اسماء خمسه هرگاه با الف آمده باشد. مانند : رایتُ اَخاکَ 6. جمع مونث سالم با تنوین جر و یا با کسره آمده باشد. مانند : رایتُ مُسلماتٍ و یا رایت المُسلماتِ . - اسم معرب در موارد زیر مجرور است : 1.    هرگاه تنوین جر داشته باشد. مانند : مَرَرتُ بِرَجُلٍ کَریمٍ . 2. هرگاه به کسره ختم شده باشد. مانند : مَرَرتُ بالرَجُلِ الکَرِیمِ . 3. مثنی هر گاه با یاء آمده باشد. مانند : مَرَرتُ بالرَجُلَینِ . 4. جمع مذکر سالم هر گاه با یاء آمده باشد. مانند : مَرَرتُ بالمُعلِمینَ. 5. اسماء خمسه هرگاه با یاء آمده باشد.مانند : مَرَرتُ باَخیکَ . 6. اسم غیر منصرف با آمدن عامل جر فتحه داشته باشد. مانند: مَرَرتُ بابراهیمَ ملاحظه می شود که حالت نصب و جر در بعضی از اسمها مشترک است . خلاصه : الف) اسم در حالت نصبی و جری : 1.مثنی و جمع مذکر سالم با «ین»: مانند:  رایتُ الرجلَینِ -  مَرَرتُ بالمُعلِمینَ 2. اسم غیر منصرف به فتحه : مانند: رایتُ ابراهیمَ  -  مَرَرتُ بابراهیمَ 3. جمع مونث سالم با کسره : مانند: رایتُ مسلماتٍ ، مَرَرتُ بالمسلماتِ تذکر: مثنی در حالت رفعی با « الف » و جمع مذکر سالم با«واو»: می آید . مانند: جاءَ المومنانِ یا المومنونَ ب) فعل مضارع بدون عوامل نصب و جر همیشه مرفوع است و - علامت رفع درصیغه چهار گانه ضمه و در صیغه پنچگانه « ن » ( دو صیغه 6 و 12 مبنی است ) . مانند:  یکتبُ -  یکتبان.... - علامت نصب فعل درصیغه چهارگانه فتحه و در پنجگانه حذف نون است .مانند: اَن یکتبَ - اَن یَکتُبا .... - علا مت جزم در فعل مضارع اگر متعل اللام نباشد در صیغه چهارگانه سکون حرف آخر و در بقیه موارد بجز جمع های مونث حذف نون است .  مانند:  لَم یًذهَب – لَم یَذهَبا – لَم یذهبُوا ... الخ . - علامت جزم در فعل مضارع متعل اللام در صیغه چهار گانه حذف حرف عله است.  مانند :  لَم یَدعُ و لَم یَرمِ که در اصل یدعُوُ و یَرمِیُ بوده است .  « جمله و کلام » کلام اعم از جمله است یعنی هر کلامی جمله است ولی هر جمله ای کلام نیست. مانند:  اِن تَجتَهِد-  تَنجَح :  یک کلام است و دو جمله؛ یعنی اِن تَجتَهِد، یک جمله است ولی کلام نیست یا « تَنجَج » یک جمله است ولی کلام نیست اما مجموع آن دو کلام است.  یا « ذَهَبَ علیٌ » یک جمله است و کلام هم است.پس؛ کلام باید افاده تامه بکند و سکوت شنونده بعد آن صحیح باشد اما جمله ضرورتا چنین نیست . اقسام جمله :       -     جمله اسمیه                                -    جمله فعلیه جمله اسمیه : جمله ای است که مسندالیه جمله اسم باشد یا یکی از نواسخ  (مانند حروف مشبه بالفعل یا افعال ناقصه) بر سر جمله بیاید جمله اسمیه است : مانند :   علی عادلٌ                علی ذَهَبَ اِلی المدرسهِ         مَن اَنتَ ؟                 اِنّ علیاً عالمٌ          کان علیٌ عالماً . جمله فعلیه : جمله ای که با فعل شروع شده باشد جمله فعلیه است مانند جاءَ عَلّی و ذَهَبَ فرید. ملاک در فعلیه بودن جمله مفهوم و معنی جمله است نه ظاهر آن زیرا گاهی ممکن است جمله با اسم شروع شود ولی آن اسم مسندالیه جمله نباشد.  مانند:  ایّاکَ نعبُدُ -  ایّاکَ نَستَعینُ -  مَن رأیتَ که این هر سه جمله فعلیه هستند نه اسمیه زیرا «ایّاکَ» در دو مورد و«مَن» در مثال سوم مفعول به مقدمند نه مبتدا و یا مسندالیه . جمله های خبریه و جمله های انشائیه: جمله اگر به مقتضای ماده آن و صرف نظر از گوینده آن و یا علم و اطلاع احتمال صدق و کذب داشته باشد، آن جمله،  جمله خبریه است . مانند:  اَللُه قادِر و جاء عَلّیِ عندی . جمله ای که مفهومش قبل از سخن گوینده وجود خارجی نداشته باشد و گوینده مفهوم آن را خودش ایجاد کرده باشد،   انشائیه است. مانند:  قُم یا فریدُ و لَیَت لی مالاً فَاُنفِقَ .  لَـعّل اللَه یُحدِثُ بَعد ذلِکَ اَمراً. جمله هایی که از امر، استفهام ، تَمنی و تَرجّی تشکیل شده اند جمله انشائیّه هستند. ممکن است جمله ای به ظاهر خبری باشد ولی به قصد انشاء گفته شود مانند جمله هایی که هنگام عقد ایراد می شود. مانند:  بِعتُ -  اِشتَرَیتُ  -  زَوَّجتُ .  جمله ندائیه نیز جمله انشائیه محسوب می شود. مانند:   یا نارُ کونی برداً و سلاماً .   ای آتش سرد و سلامت باش جمله موجیه :      ذلک الکتابُ مفیدٌ جمله سالبه :    لاریبَ فیهِ گاهی ممکن است که جمله به صورت موجبه باشد ولی در معنی سالبه. مانند: أ ألِه مَعَ الله ؟ یعنی خدایی با خداوند همراه نیست            وَ هل هذا الابَشَر       این بشر نیست .     در این مورد آن را استفهام انکاری می خوانند . « مرفوعات » اعراب اسم 3 نوع است :    - رفع                - نصب                  - جر مواردی که اسم مرفوع است به قرار زیر است : 1 – فاعل     2 – نایب فاعل      3 – مبتدا     4 – خبر    5 – اسم افعال ناقصه   6 – خبر حروف مشبه به فعل 7-  اسم حروف شبیه به لیس       8 – خبر لای نفی جنس        9– اسم افعال مقاربه یا افعال قرب و رجا . فاعل بر 2 قسم است 1-  اسم ظاهر :  اسم مرفوعی که بعد از فعل تام معلوم بیاید و فعل به آن اسناد داده شده باشد.مانند:  ذَهَبَ فریدٌ 2- ضمیر    الف-  ضمیر بارز                          ب-   ضمیر مستتر   -  واجب الاستتار                                                   -  جایز الاستتار ضمیر بارز: که به دنبال فعل می آیند و همیشه فاعل و محلا مرفوع هستند عبارتند از: « ا - و - ن - تَ - تُما - تُم - تِ-  تُنَّ - یِ - نا » مانند: ذهبا - ذهبوا - ذهبنَ  - ذهبتَ - ذهبتُما - ذهبَتُم - ذهبتِ - ذَهبتُنّ ذهبتُ - ذهبنا - تذهبینَ . ضمیر مستتر ( واجب الاستتار) « اَنتَ ، اَنا – نحنُ » 1.     درمضارع مفرد مذکر مخاطب(7) وامرحاضرمفرد مذکر مخاطب : ضمیر «اَنت» مستتر است مانند :تذهَبُ ، اِذهَب 2 .  فعل مضارع متکلم الواحده مانند:  اَذهبُ ، ضمیر مستتر «اَنا» 3 .  فعل مضارع متکلم مع الغیر مانند: نذهَبُ : ضمیر مستتر «نحنُ» - ضمیر مستتر (جایز الاستتار) : هم می تواند اسم ظاهر فاعل باشد و هم ضمیر مستتر (هُوَ – هِی) 1 . فعل ماضی و مضارع، مفرد مذکرغایب  مانند: علی ذَهَبَ - علی یذهَبُ  که ضمیر مستتر«هُوَ» فاعل آن ها می باشد . 2 . فعل ماضی و مضارع ، مفرد مونث غایب  مانند: مریم ذَهَبت - مریم تَذهَبُ که ضمیر مستتر « هی » فاعل آن ها می باشد . « مطابقت فعل با فاعل » 1 . فاعل اگر اسم ظاهر باشد، مفرد، مثنی یا جمع باشد فعل مفرد می آید. مانند:  جاءَ المعلمُ یا المعلمانِ یا المعلمونَ 2 . اگر فاعل اسم ظاهر مفرد و مونث حقیقی باشد و بین فعل و فاعل فاصله نیفتد فعل مونث می آید. مانند:   تَعَلَّمَت مریمُ دَرسَها،طارَت الحمامهُ (کبوتر). اگر فاصله بیفتد مذکر یا مونث آوردن فعل صحیح است .سافرَ یا سافرت الیومَ مریمُ . 3 .فاعل اگرمونث مجازی باشد مذکر یا مونث آوردن فعل صحیح است . مانند: طَلَعَ یا طَلَعَت الشمسُ 4 – اگر بین فعل و فاعل مونث حقیقی با حرف اِلا فاصله بیفتد بهتر است فعل مذکر آورده شود .مانند: ما ذَهَبَ اِلا مریمُ اِلی المدرسهِ . 5 – فاعل اگر جمع مکسر یا اسم جمع باشد. مانند: (النساء) فعل را می توان به صورت مذکر یا مونث آورد. مانند:  قال یا قالَت العلماءُ . « ترتیب اجزای جمله » فعل + فاعل + مفعول (اگر فعل متعددی باشد)  گاهی واجب است یکی بر دیگری مقدم شود . موارد وجوب تقدم فاعل بر مفعول : 1.       وقتی که اعراب فاعل و مفعول ظاهری نباشد اعم از اینکه اعراب تقدیری و یا محلی داشته باشند. مانند:  نَصَر موسی عیسی و ضرب هذا         ( ضمیر مستتر هُوَ فاعل و هذا مفعول ) 2 . وقتی که مفعول بعد از اِلا واقع شده باشد. مانند:  ما نَصرَ عَلی اِلاّ فریداً 3 . وقتی که فاعل ضمیر متصل فاعلی باشد. مانند:   نَصَرتُ علیاً . موارد وجوب تقدم مفعول بر فاعل : 1 . وقتی که مفعول ضمیر متصل و فاعل اسم ظاهر باشد. مانند : نَصَرَکَ عَلّیِ . 2 . وقتی که به فاعل ضمیری متصل شده باشد که مرجع آن ضمیر همان مفعول به باشد.   مانند : نَصَرَ علیّاً اَبوُهُ . 3 . وقتی که فاعل بعد از اِلاّ قرار بگیرد. مانند: ما نَصَرَ علیاً فریدٌ به طور کلی وقتی که فاعل محصور باشد مفعول بر آن مقدم می شود. مانند : اِنَّما ، یُرشِدُ الناسَ العُلماءُ . در بقیه موارد تقدم و یا تاخر فاعل بر مفعول واجب نیست اگر لازم باشد هر یک می تواند بر دیگری مقدم شود ولی هرگز فاعل نمی تواند بر خود فعل مقدم شود. مانند:  لَقَد جاءَ آلَ فِرعَونَ النُذُرُ. (یعنی آل فرعون را انذار آمد.) تبصره : گاهی فاعل جمله مؤولّ است یعنی ظاهراً جمله فاعل است ولی آن جمله به مصدر تأویل می شود و فاعل حقیقی مصدری است که از آن جمله تأویل شده است. مانند : بَلَغَنِی اَنَّکَ نَجَجتَ فی الاِمتحانِ. که جمله اَنّکَ نحجتَ فی الامتحان به مصدر تأویل می شود و نجاحُکَ فی الامتحان فاعل فعل بَلغ است . نایب فاعل: نایب فاعل، اسم مرفوعی است بعد از فعل مجهولی که به آن اسناد شده است. نایب فاعل در اصل مفعولی است که بعد از حذف فاعل و آمدن فعل به صورت مجهول جانشین فاعل شده و فعل به جای آن که به فاعل نسبت داده شود به مفعول نسبت داده شده است . مانند: نُصِرَ مُحمّد که در اصل نَصَرَ عَلّیِ مُحمّداً بوده است . مهم ترین علل حذف فاعل 1.    امکان تعیین آن وجود نداشته باشد به این معنی که گوینده فاعل را نشناسد. مانند:  قُتِلَ فَرِید که گوینده نمی داند قاتل فرید کیست؟ 2 . ممکن است گوینده فاعل را بشناسد ولی مایل نیست فاعل را افشا کند . مانند : سُرِقَ البیتُ . 3 . ممکن است فاعل به علت شهرت فروان نیازی به ذکرش نباشد. مانند: خُلِقَ الانسانُ ضَعیفاً که خالق معلوم است و نیازی به ذکر آن نیست . 4. ذکر فاعل و یا حذف آن در بیان مقصود گوینده اثری نداشته باشد.  مانند:  اذا قُرِی القُرآنُ فَاستَمِعُوا لهُ  که مقصود گوینده این است هر وقت کسی قرآن بخواند به او گوش فرا دهید و فرق نمی کند که قاری چه کسی باشد . تذکــر(1) : نایب فاعل مانند خود فاعل گاه اسم ظاهر وگاهی ضمیر بارز یا مستتر است ومطابقت آن با فعل از لحاظ مذکر و مونث بودن همانند مطابقت فعل با فاعل است.  مانند: نُصِرتُ ، مریمُ نُصِرَت . تذکــر(2) : چنان چه فعلی بیش از یک مفعول داشته باشد. مفعول اول مرفوع و نایب فاعل قرار می گیرد و مفعول های دیگر به حال خود باقی می مانند . مانند:  فَمَن یُوتَ الحکمهَ فقد اُوتِیَ خیراً کثیراً. که نایب فاعل درهردو فعل ضمیرمستتر«هُوَ» است والحکمهَ و خیراً» مفعول به دوم هستند . تذکــر(3) : اگر فاعل متعدی نباشد و مفعول به نداشته باشد ظرف ویا  جار و مجرور و یا مفعول مطلق نایب فاعل قرار می گیرد. مانند:   یومَ یُنفَخُ فیِ الصورِ (روزی که در شیپور دمیده شود)  فی الصُورِ جارو مجرور و نایب فاعل است وصِیمَ یومٌ کامِلٌ. که صیم فعل مجهول از صامَ - یَصَومُ - صوماً و یوم ظرف زمان و نایب فاعل است و فُهِمَ فَهمٌ شَدیدٌ که فَهم دراصل مفعول مطلق بوده است . « مبتدا و خبر » -        مبتدا :  اسم معرفه مرفوعی است که دراول جمله می آید و مسندالیه جمله است.  مانند: علی عالمٌ -  الهواءُ باردٌ . اصل در مبتدا این است که معرفه باشد. ولی در چند چیزنکره آوردن مبتدا را جایز دانسته اند . 1.    وقتی که نکره موصوفه باشد: مانند:  لعبدٌ مومنٌ خیرٌ مِنَ المشرک . 2 . وقتی که خبر مبتدا ظرف و یا جار و مجرور و بر مبتدا مقدم باشد  مانند:فی الدّارِ رَجل و عِندی کِتاب که رَجل و کتاب مبتدای موخرو نکره هستند . 3. مبتدای نکره بعد از حرف نفی و یا استفهام آمده باشد.  مانند:  أ رَجُل فی الدارِ اَم اِمرَءَة   -  ما احد فی البیتِ . 4 . وقتی که مقصود از اسم نکره عموم افراد آن باشد  مانند:  اِنسان خَیر مِن بهیمهٍ . مبتدای مؤول : مبتدا گاهی اسم صریح است مانند مثال های فوق ولی گاهی اسم صریح نیست بلکه جمله ای که مؤول به اسم صریح است مانند:  اَن تَصومُوا خَیر لکم که جمله اَن تَصُمومُوا، به مصدر مؤول است و آن مصدر مبتدا است تأویل این جمله چنین است .  صِیامُکم خَیر لَکُم که صیام مبتداست . خبر مبتدا :  مسندی است که به مبتدا اسناد داده می شود. مانند: «عادل»  و «بارد » در مثال های زیر: علیٌ عادلٌ -  الهواء باردٌ انواع خبر:        - مفرد               - جمله               -  شبه جمله   1 . اسم مفردی که خبر مبتداست یا جامداست یا مشتق. مانند: هذا رجلٌ کریمٌ - علی وفریدٌ عالِمان - فاطمه عالمهٌ و ... 2 . خبر جمله :   الف) جمله فعلیه      ب ) جمله اسمیه : تــذکر:   جمله ای که خبر مبتدا است باید متضمن ضمیری باشد که آن را به مبتدا ربط دهد. مانند: ضمیر «ه» در«قلبهُ» وضمیرمستترهُوَ درفعل« یذهَبَ » 3 . خبر شبه جمله:  الف) جارومجرور : الرجُلُ فی الدار         ب) ظرف : الکتابُ عندی تذکــر : خبردرمثال های فوق در حقیقت وصف یا فعلی است که ظرف یا جارو ومجرور متعلق به آنهاست . مانند:  الکتابُ عندی یا الرجُل فی الدار در اصل چنین بودند . الکتابُ موجودٌ (وجِدَ) عندی – الرجُلُ موجودٌ (وُجِدَ) فی الدار در حقیقت خبر مبتدا بر (6)  قسم است 1.    خبر مفرد جامد        اَلسکوتُ سَلامَة 2.    خبر مفرد مشتق       عَلّیِ عالمِ 3.    خبر جمله اسمیه       علی قلبُهُ طاهِرٌ 4.    خبر جمله فعلیه        علی یذهَبُ الی المَدرَسَةِ 5.    خبر ظرف             الکتابُ عندی 6.    خبر جارو مجرور    الرجُلَ فی الدارِ مبتدا و ساد مَسدِ خبر : اگر صفتی مانند اسم فاعل،اسم مفعول و صفت مشبه بعد از حرف نفی و یا استفهام قرار بگیرد و بعد از آن اسم ظاهر و یا ضمیر بارز منفصل مرفوعی بیاید که این اسم و یا ضمیر فاعل و یا نایب فاعل آن صفت باشد.  مانند:  ما ذاهِب عِلّی و هل عارفُ اَنتما بِحالی. در این صورت آن صفت را مبتدا و مستغنی از خبر می دانند و آن اسم مرفوع بعد ازآنها را فاعل و یا نایب فاعل وساد مَسد خبر می گویند در دو مثال فوق«ذاهِبٌ وعارف» مبتدا و بی نیاز از خبر و «علی و انتما» فاعل «ذاهِب و عارف» و جانشین خبر و یا به اصطلاح علمای نحو ساد مسدِ خبر . تقدم و تاخر مبتدا و خبر : اصل در جمله اسمیه این است که اول مبتدا و بعد خبر بیاید، اما گاهی جایز است این اصل رعایت نشود . موارد که وجوب  مبتدا بر خبر مقدم است : 1. وقتی مبتدا از اسماء لازم الصدر باشد مثل اسماء استفهام یا شرط . مانند:    مَن فی الدارِ؟         مَن یَکسِل یَخسَر . 2 . وقتی که مبتدا و خبر هر دو معرفه یا نکره باشند و قرینه ای دال بر این که مبتدا کدام است وجود نداشته باشد.  مانند: اَخوک صدیقی 3 . وقتی که خبر محصور به الا یا انما باشد . مانند:  اِنمّا اِلهُکُم اِلهٌ واحدٌ -    ما اَنَا اِلا بَشرٌ متُکُم 4 . هرگاه خبر جمله فعلیه باشد .  مانند: سیرةُ المرءِ تُنبِیُ عَن سریرتِه . مواردی که خبر وجوباً بر مبتدا مقدم است : 1. وقتی که خبر ظرف یا جارومجرور و مبتدا نکره باشد .   مانند: عندی کتابٌ      -       فی الدار رجلٌ 2. وقتی که مبتدا با اِلاّ و إنما محصور شود . مانند:  ما عادل اِلا اللهُ  -      إنما عادل اللهُ 3 . وقتی که خبر اسم استفهام باشد.  مانند:  مَن اَنتَ ؟ 4 . وقتی که مبتدا مشتمل بر ضمیری باشد که مرجع ضمیر خبر است. مانند:  فی الدار صاحبُها . حذف مبتدا یا خبر : -        هر گاه قرینه دال بر حذف یکی از ارکان جمله وجود داشته باشد آن رکن می تواند حذف شود . مانند: من اَنت؟ علیٌ.  که علی خبر است برای مبتدا محذوف . -        بعد از « لولا » حذف خبر واجب است . لولا العِلمُ لَهَلَکَ الناسُ. ( که دراصل لولا العِلمُ موجودٌ ... بوده است) -        خبرلای نفی جنس اگر «موجودٌ» باشد حذف آن واجب است.مانند: لا اِلهَ اِلا الله . نواسخ نواسخ افعال و یا حروفی هستند که بر سر جمله مبتدا و خبر داخل می شوند واعراب یکی ازآن دو ویا هردو را نسخ می کنند و تغییر می دهند و آنها عبارتند از: 1.    افعال ناقصه                                      2. حروف مشبه به فعل 3. حروف شبیه به لیس                            4. لای نفی جنس 5. افعال مقاربه و یا افعال قرب و رجاء           6. افعال قلوب . افعال ناقصه : بر سر جمله مبتدا و خبر داخل می شوند و مبتدا را مرفوع و اسم خود قرار می دهند خبر را منصوب و خبر خود را قرار می دهند .  مانند: کان علیٌ عادلاً  (علی اسم کان ومرفوع،عادلاًخبر کانَ و منصوب ) افعال ناقصه (13) فعلند: کانَ، صارَ، لیسَ، اَصبَحَ، اَمَسی، اضحی، ظَلَّ، باتَ، مازال، مابَرِحَ، ما انفکّ، مافَتِئَ  و مادامَ   معانی افعال ناقصه : کان: متصف شدن مسنداِلیهِ به مسند اصبح، اَمسی، اصخی، ظلَّ باتَ: متصف شدن مسنداِلیهِ به مسند، هنگام صبح، شب، ظهر، روز و شب است. مانند:  ظلَّ علیٌ عاقلاً                    (علی روزعاقل شد). صارَ: تحول مانند : صار علیٌ عادلاً                 (علی عادل گردید). مازال، مابَرِحَ، مافَتِئَ، مااَنفکّ و مادام: یعنی؛ پیوسته و دائما.     مانند: مازال علیٌ مُسافراً (پیوسته علی مسافر بود ). اسم افعال ناقصه به منزل فاعل افعال است یعنی همان طور که فاعل یک فعل به سه صورت . ضمیر مستتر، ضمیر بارز و اسم ظاهر ذکر می شود ،اسم افعال ناقصه نیز به همین صورت ها به کار می رود. مانند:  کُنتُ جاهِلاً فَصِرتُ عالِماً (جاهل بودم پس عالم شدم) که ضمیر بارز(تُ) اسم کُنتُ و صِرتُ می باشد. ویا کُن عاقِلاً که ضمیر مستترانت اسم کُن است و باز. مانند:  کان عَلّیِ عادِلاً که عَلّیِ اسم ظاهر و اسم کان است . خبر افعال ناقصه چون در اصل خبر مبتدا است مانند خبر مبتدا به (3) صورت: مفرد،  جمله و شبه جمله ذکر می شود  مانند :    - کان علیٌ عادلاً .     - کان علی یذهَبُ اِلی المدرسهِ .     - کان علیٌ فی الدارِ . افعال ناقصه به جزء «لیس، مافتی، مازال» گاهی تامّه می شوند یعنی مانند افعال دیگر فقط فاعل می گیرند. و نیازبه اسم و خبر ندارد. و آن وقتی است که در معانی خاصی به کار می روند . معانی این افعال وقتی تامه باشند به شرح زیر است . کانَ: حاصل شد. مانند:  انما یقولُ للشئ کُن فیکون . «کن» و «یکون» به ترتیب امر و مضارع «کان» می باشند که ضمیر مستتر«اَنت» و «هُوَ» به ترتیب فاعل آنها است. بات: درشب نازل شد اَمسی : در شب داخل شد اصبح و اَضحی : در صبح و ظهر داخل شد . صار : انتقال یافت بَرِحَ : رفت دامَ : باقی ماند مانند: سبحانَ الله حینَ تُمسُونَ و حین تُصحبونَ.  ( پاک و منزه است خداوند هنگامی که به شب دلخل می شوید و هنگامی که به صبح داخل می شوید.)  تمسون و تصحبون فعل تام و ضمیر بارز «واو» فاعلشان است . افعال ناقصه از نظر متصرف بودن ویا عدم تصرف بر  (3) گونه اند : 1.   تام التصرف : یعنی همه صیغه های فعل از آنها به کار رفته است و آنها عبارتند از :  کان - صارَ - اَمسی - اَصبَحَ - اَضحی - ظَّلَ  و باتَ  2.ناقص التصرف : یعنی افعالی که فقط ماضی و مضارع از آن ها به کار رفته است و آن ها عبارتند از:  مازال -  مافتی -  ما بَرِحَ  و ما انفکَ . 3 . غیر متصرف : یعنی افعالی که فقط صیغه های ماضی از آن ها به کار رفته است و آن ها عبارتند از:  لیسَ و مادامَ . امتیاز کان بر دیگر افعال ناقصه:  کان، از دیگر افعال ناقصه با چهار چیز ممتاز است : 1 . اگر حروف نفی پیش از آن بیاید، جایز است بر سر خبرش حرف جر باء زائده بیاید . مانند:  ما کان اللهُ بظلام لِلعَبید       (خداوند بر بندگانش ستمگر نیست). 2 . وقتی که صیغه تعجب(ما افَعَلَ) بر گذشته دلالت کند لازم است بین (ما) و صیغه افَعَلَ ، فعل کان زائده بیاید.  مانند: ما کان اجَمَلَ السماءَ    (آسمان چه زیبا بود).  3. جایز است که نون از فعل مضارع مجزوم آن حذف شود. مانند:  ولاتَکُ غافِلاً (غافل نباش) که در اصل لاتکُن غافِلاً بوده است . 4. جایز است همراه اسم خود بعد از اِن و لَو حرف شرط حذف شود. مانند: اَلناسُ مجزّیونَ بِاَعمالِهم اِن خیراً فَخیراً وَ اِن شراً فَشراً (مردم با کارهایشان مجازات می شوند اگر کارشان خیر باشد جزای خیر و اگر کارشان شرباشد جزای شر) . که در اصل اِن عَمَلُهُم خیراً فکان جزائَهم خیراً...الخ بوده است . امتیاز لیس، بر دیگر افعال ناقصه : لیس نیزمانند کان از دیگر افعال ناقصه با (2) چیز ممتازاست. 1.    دخول باء زائده بر سر خبر آن مانند :  لیسَ اللهَ بظالِم .   (خدا ظالم نیست). 2. حذف خبر آن  مانند:  قال الجاهِلُ لیسَ اِله  (نادان گفت خدایی نیست)   که در اصل لَیسَ اِله موجودا بوده است . « حروف مشبه به فعل » شش حرف : اِنَّ – اَنَّ – کَاَنَّ – لَیتَ – لکنَّ – لَعّل حروف مشبه به فعل نامیده می شوند این حروف مانند افعال ناقصه از نواسخ هستند.  بر سر مبتدا و خبر داخل می شوند. مبتدا را منصوب و برای خود اسم و خبر را مرفوع به حال خود می گذارند ولی برای خود خبر قرار می دهند. مانند: اِنَّ عَلّیاً عادِلٌ .  این حروف از آن جهت حروف مشبهه به فعل می گویند که از لحاظ لفظ و معنی به فعل شباهت دارند . اِنّ و اَنّ : برای تاکید مفهوم جمله می آیند      مانند: اِنّی عبدُاللهِ کانّ : برای تشبیه است.       مانند :  کانّ زیداً اسدٌ لَیتَ : برای تمنی است.        مانند:  لیتَ المریضَ یشفی لَعَلّ:برای ترجی است،یعنی امیدواری گوینده را بیان می کند.مانند: لَعَلّ المسافَر یَرجَعُ (امید است که مسافر برگردد). لکِنَّ : برای استدراک است یعنی گوینده مطلبی را بیان می کند آن گاه متوجه می شود که مطلب غیر از آن است، لذا همیشه لِکنَّ بین دو کلام متغیر می آید. مانند : کانَ حسانُ بنُ ثابتٍ شاعراً ولکنَّ المتنبی اَشعرُ منه ( حسابن ثابت شاعر بود اما مبتنی از او شاعرتر بود). فرق بین اِنّ و اَنّ : مواردی که اِنّ (به کسره همزه می آید): 1-                وقتی که در ابتدای کلام بیاید:     مانند:  اِنّ الله غفورٌ رحیمٌ . 2-              وقتی که بعد از ماده « قول » بیاید .       مانند : قال اِنیّ عبُداللهِ . 3-              بعد از «حیث» و «اِذ» و «اَلا» : مانند: اَلا إنَّ العلماءَ مصابیحُ الازمِنهِ               تٌب اِذ اِنّ اللهَ رحیمٌ         اِجلِس حَیثُ اِنّ علیاً جَلَسَ 4-              وقتی که در جواب قسم آمده باشد. مانند:  واللهِ اِنّکَ عادلٌ اما مواردی که باید همزه أَن مفوح باشد اهم آنها به قرار زیراست : 1.    هر گاه جمله ی بعد از آن در محل فاعل قرار بگیرد. مانند:   بِلغنی اَنَّکَ ذاهِبٌ . 2.    هر گاه در جای مفعول به قرار گرفته باشد.  مانند :  ظنَنتُ اَنَّکَ قائِمٌ . 3.    . در جای مجرور به حرف جر آمده باشد. مانند : عَلِمتُ باَنّک مُسافِرٌ . هریک از این حروف که مشدّدند گاهی مخفف می شوند.  به جای اِنَّ ، اَنَّ ، کَانَّ ، و لکِنَّ گاهی اِن ، اَن ، کَاَن و لکن گفته می شود . اِنَّ : اگر مخفف شود بهتر است عملش لغو شود و اسم و خبر نداسته باشد. مانند: اِنِ البَدرُ اَلطالِع . اَنَّ: اگر مخفف شود باز عمل می کند و اسم وخبر می خواهد اما اسمش ضمیر شَان محذوف است . مانند: علمتُ اَنِ الموتُ قریبٌ . کَاَنَّ: اگر مخفف شود مانند اَنَّ عمل می کند و اسمش همیشه ضمیر شان محذوف است. مانند: کَاَن قَد قام زید . لکن : اگر مخفف شود عملش باطل می گردد یعنی اسم وخبر نمی گیرد . مانند : ذهَبَ القومُ ولکن عَلِّی لم یَذهَب . مــاء کافه : مای حرفیه که آن را ماء کافه می گویند به حروف مشبه به فعل ملحق می شود و عمل آنها را لغو می کند یعنی بعد از آمدن ماء کافه ، اسم وخبر ندارند و جمله ی بعد از آنها مبتدا و خبر و یا فعل  و فاعل است.  مانند:  اِنَّما اِلهکم الهِ واحِد   -  اِنَّما یَخشی اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلماءُ . « حروف شبیه به لیس » چهارحرف اِن، ما، لا، ولاتَ را حروف شبیه به لیس می خوانند. این حروف مانند: «لَیسَ»، مبتدا را مرفوع و خبر را منصوب می کنند و برای خود اسم و خبر قرار می دهند . مانند: اِنِ الشَوارعُ وَسِیعَهً          (خیابانها وسیع نیست) . ما الکاذِبُ مُطمَئِنَّ القلب    (دروغگو آرامش قلب ندارد). لا شجاع کاذباً               (دلیر دوغگو نیست(. لاتَ حینَ مَناص )             زمان، زمان گریز نیست(. این حروف برای اینکه بتواند مانند لیس عمل کند هر یک شرایطی دارند : 1. اِن: به شرطی عمل می کند که نفی آن با الا شکسته نشود و خبرش بر اسمش مقدم نشود .مانند: اِن هِیَ اِلاّ فتنتُکَ         ( این جز فتنه ی تو نیست). اِن نائِم فرید                      (فرید خوابیده نیست).  که جمله ی بعد از اِن مبتدا و خبر است و عمل اِن لغو شده است . 2. ما: به شرطی عمل می کند که علاوه بر داشتن دو شرطی که در اِن گفته شده است خود حرف اِن بعد ازما، برای تاکید نفی بیشتر اضافه نشود . مانند:   ما اِن انتَمُ ذَهَب     (شما طلا نیستید) . 3.  لا : به شرطی عمل می کند که بر سر نکره آمده باشد و علاوه بر این حائز همان دو شرطی باشد که در«إن» گفته شده است. مانند:  لا صَدّیِق مُفارِقاً .      اما در این مثالها  لا اَنَا مُحِبُّ المُرائین (من دوستدار ریا کاران نیستم)   لا فی الدارِ رَجُل     -    لا رَجُل فی الدارِاِلاّ اَخُوکَ. به علت اینکه در مثال اول لا بر سر ضمیر که اسم معرفه است و در مثال دوم خبر بر اسم مقدم شده است و در مثال سوم نفی آن با اِلاّ شکسته شده است عمل لا، لغو شده است و اسم وخبر ندارد . 4. لاتَ : لات به شرطی عمل می کند که اسم و خبرش مفید معنی زمان باشد.  مانند : الساعه ، الوقف ، الیوم، الحین. علاوه بر این اسمش باید همیشه محذوف باشد و فقط خبرش ذکر شود. مانند:  لاتَ وقتَ ندامهٍ          (زمان، زمان ندامت نیست) . همانطور که در مورد لیسَ گفته شد گاهی باء حرف جر زاید، بر سر خبر ما و لا می آید که لفظاً آن را مجرور می کند و تقدیرا منصوب است. مانند: ما رَبُّک بغافِل عَمّا تعلمون  (پروردگارت از کاری که می کنید نا آگاه نیست). لا کُلُ ذِی مالٍ بِسَعِیدٍ (هر مالداری سعادتمند نیست)  بغافل و بسعیدٍ. خبر ما ولا در دو مثال فوقند و با حرف جر باء زائده مجرورند . « لای نفــی جنــس » همانند حروف مشبه به فعل بر سر مبتدا و خبر می آید و مبتدا را منصوب و خبر را مرفوع می کند . مانند: لا ثوبَ مجدٍغیرُ ثوبِ التُقی(هیچ لباس افتخاری جزلباس تقوی نیست). شرط عمل لای نفی جنس این است که اولاً: اسم آن نکره          ثانیا:  مضاف یا شبه مضاف باشد .          مانند: لا راکباً فرساً حاضِرٌ . اما اگراسم لای نفی جنس مفرد)درمقابل مضاف یا شبه مضاف( نکره باشد. مبنی بر فتح و یا برحالت نصب است. مانند:   لا رَجُلَ و لا رجالَ فی الدارِ و لا حولَ و لا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ و لا رجلینِ فی الدارِ . اگر خبرش بر اسمش مقدم شود و یا حرف جر بر سر آن بیاید عملش باطل است . مانند:    لا فی الدارِ رَجُل و لا اِمرَاه                 سِرتُ بلا زادٍ .  -اسم لای نفی جنس اگر معرفه باشد و یا بین لا و اسم آن  کلمه ای فاصله شود عملش لغو و غالبا تکرار می شود.  مانند:     لا اَنتَ کاتِب و لا قارِی و لا فی الدار رَجُل .  - خبر لای نفی جنس اگر معلوم باشد اکثرا حذف می شود . مانند: «لا باسَ» که در اصل «لا باس علیک» بوده است و اکثراً قبل از اِلاّ خبرش محذوف است.  مانند:    لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ . -اگر اسم لا نکره باشد و متصل به لا آمده باشد و مکرر هم شده باشد، جایز است که در هر دو اسم بعد از خود عمل کند . مانند:   لاحولَ ولا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ و نیز جایز است عملش در هر دو لغو شود. لا حَول ولا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ . « افعال مقاربه و عمل آنها  » افعال مقاربه فعلهای هستند که بر نزدیک بودن وقت انجام فعل یا برشروع در عمل یا بر امیّد دلالت می کند و مهمترین آنها عبارتند از : ]کادَ - کَرَبَ - اَوشک(نزدیک است )[، ]عَسی- حَری - اِخلَولَقَ  (امید است)[، ]اَنشَا - اَخَذَ- جَعَلَ - بَدَاَ - اِبتَدَا- طَفِقَ-(شروع کرد) [ این افعال مانند افعال ناقصه اسم خود را (مرفوع) و خبر خود را (منصوب) می سازد. تنها فرقش با افعال ناقصه در این است که خبر این افعال همیشه جمله ای است که با فعل مضارع شروع می شود، بنابراین خبر افعال مقاربه محلا منصوب است . مانند:  کاد المَطَرُ یَنزِلُ.   عَسَی المریضُ اَن یَشفَی.    جَعَلَ التلمیذُ یکتُبُ درسَهُ (شاگرد شروع کرد درسش را بنویسد). خبر افعال مقاربه گاهی واجب است با اَن ناصبه همراه باشد و گاهی نیز جایز است که با آن ناصبه همراه شود . 1.    خبر«حری و اِخلَولَقَ» واجب است با اَن ناصبه همراه باشد . مانند:  حری المُذنبُ اَن یَتوبَ              (امید است گناهکار توبه کند). 2.    خبر افعال شروع واجب است ازاَن ناصبه خالی باشد . مانند: جَعَل الفلاّحُ یَحصُدُ الزرعَ        ( کشاورز درو را شروع کرد). 3.    خبر«عسی، اَوشَکَ، کاد، کَرَب»می تواند همراه أن ناصبه بیاید و نیز خالی از اَن ناصبه باشد. مانند:  عسی عَلِّی یجتهدُ فی درسِه .    عسی عَليّ أن یجتهدَ فی درسِه . «عسی، اِخلَولَقَ و اوشک» گاهی تامه می شوند، مانند افعال دیگر فقط فاعل می گیرند . مانند:  عسی اَن تَکرهُوا شیئاً وهو خَیرٌ لَکُم وعسی اَن تُحِبّوا شیئاً و هُوَ شَرٌ لکم. «عسی» در این دو مورد فعل تام است و فاعل آن مصدر موولی است که از اَن تکرَهُوا و اَن تُحِبّوا تاویل می شود که تقدیر آن «کراهتُکم» و «اِحبابُکُم» است . افعال مقاربه جز«کاد و اوشک»، جامد و غیر متصرفند و فقط  به صیغه ی ماضی به کار رفته اند اما این دو فعل مضارع آنها نیر به کار رفته است و حتی اسم فاعل نیز دیده شده است. مضارع کاد، یکادُ و اسم فاعل آن کائد. مضارع اوشک . یوشِکُ و اسم فاعل آن مُشِک است .  در قرآن کریم آمده است:    یکادُ البَرقُ یَخطِفُ اَبصارَهم.  )نزدیک است برق چشمهایشان را برباید(. تبصـره 1 : افعال شروع اگر جز در معنی شروع به کار روند فعل مقاربه نیستند و اسم و خبر نمی گیرند . مثلا اگر اَخذ به معنی گرفت و یا جَعَلَ به معنی  قرارداد باشد جزء افعال مقاربه نیستند . تبصره 2 : خبر افعال مقاربه مقرون به أن نباشد می تواند بر سر اسم خود مقدم شود .  مانند: کادَ یَسقُطُ البیتُ. که البیتُ اسم کاد و جمله یَسقُطُ خبر مقدم است اما اگر با اَن همراه باشد آن را نمی توان خبر مقدم به حساب آورد مگر اینکه فعل مقاربه را فعل تامّه دانست و مصدر مؤول را فاعل آن به حساب آورد. اوشک اَن یذهَبَ زَیدٌ. اوشک فعل تامه و مصدر مول که ذهابُ زیدٍ باشد فاعل آن است. « منصوبات » اسم در (14) مورد منصوب است : 1. مفعول به        2. مفعول مطلق      3. مفعول فیه         4. مفعول له             5. مفعول معه      6. خبر افعال ناقصه       7. اسم حروف مشبه به فعل         8. اسم لای نفی جنس  9. خبر حروف مشبه به لیس 10. خبر افعال مقاربه        11. حال              12. مستثنی          13. منادی                 14. تمیز « مفعول به » فعل متعدی با فاعل تنها به وجود نمی آید ناچار باید بر کسی یا چیزی واقع شود تا به وجود آید ، کسی یا چیزی که فعل متعدی بر آن واقع می شود مفعول به نامیده می شود . مانند:   « محمداً» در جمله زیر :  نَصَرَ علیٌ محمداً . اصل در جمله ی فعلیه این است که ابتدا فعل بعد فاعل و بعد مفعول به بیاید. اما تقدم فاعل بر فعل جایز نست ولی تقدم مفعول به بر فاعل یا فعل جایز است .   مانند: « ایاک نعبدُ » موارد وجوب مفعول به برفاعل در مبحث فاعل ذکر شد . مواردی که واجب است مفعول به بر فعل مقدم شود : 1.     وقتی که مفعول به از اسماء لازم الصدرباشد مانند اسم استفهام و اسم شرط.    مانند: ما اشتَریتَ؟   -مَن رَایتَ   - ما تَفعَل مِن خَیر تُجزَبِه.  ( هرکار خیری بکنی پاداش می بینی)  اَیّاً ماتَدعُو فَلهُ الاسماءُ الحُسنی .  (هر اسمی را بخوانی برای اواسمهای زیبا است ) . 2. وقتی که بخواهند فعل را اختصاص به مفعول دهند و آن را به مفعول منحصر کنند.  مانند: اِیّاکَ نَعبُدُ و اِیّاکَ نَستَعینُ.  ( فقط ترا می پرستم و فقط از تو استانعت می جوییم ) . افعالی که متعدی به بیشتر از یک مفعول هستند، بر (3) قسم اند : 1.    افعالی که دو مفعول به دارند و این دو مفعول به در اصل مبتدا و خبر بوده اند و آنها را افعال قلوب می گویند . 2. افعالی که دو مفعول به دارند ولی دو مفعول به آنها در اصل مبتدا و خبر نبوده است . 3. افعالی که سه مفعول به دارند ولی دو مفعول به آنها در اصل مبتدا و خبر بوده است . 1.    افعال قلوب یا افعالی که دو مفعول به دارند و اصل آنها مبتدا و خبر است.  افعال قلوب بر شک و گمان و بعضی بر یقین دلالت می کنند. الف) ظنَتتُ – حَسِبتُ – خِلتُ و زَعِمتُ مفید شک گمان هستند.  مانند:  لا تَحسَبَنَّ الذین قُتَلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمواتاً بَل اَحیاء عِندَ رَبِهم یُرزَقُون.  اَلذین و اَمواتاً  مفعول به اول و دوم فعل لاتَحسَبَنَّ هستند.   ب) عَلِمتُ – رَایتُ – وَجَدتُ – اَلفیتُ – دَرَیتُ مفید علم و یقین هستند. مانند:  وجَدتُ العِلمَ اَعّزَ مِنَ المالِ.(علم را عزیزتر از مال دانستم) رایتُ اللّهَ اَکبَرَ کُلِّ شی.(خدا را برزگتر از هر چیز دانستم) . تبصره : دو فعل «هَب» ( فرض کن) و تَعَلَّم (بدان) فقط به صورت امر جزء افعال قلوب هستند و صیغه دیگر آنها از افعال قلوب نیستند . افعال قلوب از نواسخند و مانند دیگر نواسخ بر سر جمله ی مبتدا و خبر داخل می شوند. و هر دو را منصوب و برای خود مفعول قرار می دهند. چون هر دو مفعول آنها در اصل مبتدا و خبر بوده است.  حذف هر دو و یا یکی از آنها جایز نیست. مانند:«وجَدتُ العِلمَ نافِعاً» در اصل «العلمُ نافِعٌ» و به صورت مبتدا و خبر بوده است. - فاعل و مفعول اول این گونه افعال جایراست ضمیر متصل باشد . مانند: ظنَتُکَ سالِماً (در افعال دیگر چنین چیزی جایز نیست، نمی توان گفت نَصَرتُکَ) - این افعال اگر به معنی غیر از شک و گمان و یقین به کار روند دیگر افعال قلوب نیستند . مانند: وَجَدتُ الضالّهَ ( گمشده را یافتم)   ظنَتتُ علیاً علی المالِ (علی را به مال متهم کردم)   رایتُ علیاً فی المدرسهِ . 2.    افعالی که متعدی به دو مفعولند و مفعول آنها در اصل مبتدا و خبر نیست. مانند: اَعطی، کَسَا، اَطعَمَ (اطعام کرد)،اَسکَنَ (اسکان داد) فرق این افعال با افعال قلوب : 1. بر عکس افعال قلوب دو مفعول آنها به صورت مبتدا خبر در نمی آید. ظنَتتُکَ سالماً = اَنتَ سالمٌ = درست است.   اَعطیتُ زیداً درهماً = زیدٌ درهمٌ = نادرست است. 2.     افعال قلوب نمی توانند به یک مفعول اکتفا کنند در صورتی که در این افعال دو مفعولی می توان یک مفعول را حذف کرد. 3. اگر گفته شود زعَمتُ عَلِیاً معنی ندارد و اما اگر گفته شود علی یُعطی و یَکسُوا (علی عطا می کند و لباس می پوشاند) مفهوم و معنی مشخصی دارد. چون مقصود از این کلام این است که علی بخشنده و نیکوکار است. 3. افعالی که متعددی به (3) مفعولند، مجموعاً (7) فعلند : اَری، نشان داد       اَعلَمَ= اعلام کرد           حَدَث، خَبَّرَ، اَخبَرَ، اَنبَأَ، نَبّأ= با خبر کرد. مانند:  اَعلَمَ فریدٌ سعیداً علیاً عالماً   (آگاه کرد فرید سعید را که علی  عالم است.) ویژگــــی: 1.    مفعول اول آن ها اسم مفردی است که نسبت به مفعول دوم و سوم آن ها مستقل است. 2.     مفعول دوم وسوم آن ها در اصل مبتدا و خبرند. مانند: و اِذ یُریکَهُمُ اللهُ فی مَنامکَ قلیلاً و لَواراکَهُم کثیراً لَفشَلتُم. (زمانی که خداوند خواست به تو نشان داد که آن ها کمند و اگر نشان می داد که د آن ها زیادند سست می شدید( جمله اول: ک= مفعول به اول،هُم مفعول دوم و قلیلاً مفعول سوم. جمله دوم: ک مفعول اول،هُم مفعول دوم و کثیراً مفعول سوم. « مفعول مطلق » مصدری است منصوب از ماده فعل پیش از خود: مانند:  اِجتَهدَ التلمیذُ اجتهاداً بر (3) قسم است:  تاکیدی،   نوعی،   عددی. - مفعول مطلق تاکیدی: مصدری از خود فعل یا مترادف با معنای مصدر به صورت تنها و مجرد و منصوب بعد از فعل آمده باشد:   مانند:  قَعَدتُ جُلوساً و قُمَتُ وقوفاً و اَعَطیتُ عطاءً له. - مفعول مطلق نوعی: وقتی مفعول مطلق بیانی یا نوعی است که بعد از مصدری که مفعول مطلق است صفتی و یا متممی برای آن آورده شود که نوع وقوع فعل را بدان وسیله بیان کند و به همین جهت این نوع مفعول مطلق را مفعول مطلق نوعی نیز می گویند. مانند: وَ اصبِر صَبراً جمیلاً و ضربتُ الصَبَّی ضرباً بالعصا  که صَبراً و ضرباً مفعول مطلق نوعی هستند. - مفعول مطلق عددی: مفعول مطلق وقتی عددی است که مصدری آورده شود تا تعداد وقوع فعل را بیان کند و آن وقتی است که آن مصدر به صورت مصدر مره، مفرد یا مثنی و یا جمع آورده شود.  مانند:   ضربَتُ ضَربهً و یا ضربتیِن. اگر مغعول مطلق نوعی و یا عددی باشد بعضی از کلمات می تواند نایب و جانشین آن بشوند و به صورت ظاهر مفعول مطلق شمرده شوند واهم آن ها به قرار زیر است. 1.   صفت:  مانند: اُذکُرِ اللهَ کثیراً که در اصل اذکُرِ اللهَ ذِکراً کثیراً بوده است. (ذِکراً که مفعول مطلق حقیقی است حذف و کثیراً به جای آن مفعول مطلق شده است.) 2.   اسم عدد:  مانند: قرأتُ الکتاب ثلاثاً       (که ثلاثاً  به جای قراءةً مفعول مطلق است.) 3.   کُلّ و بعض در صورتی که به مصدر فعل اضافه شوند مانند:  اِجتَهَدَ عَلّیِ کُلَّ الاِجتهادِ و یا بَعضَ الاِجتهادِ. 4.   اسم اشاره در صورتی که مشارالیه آن ها مصدر همان فعل باشد.   مانند: اَکرمَتُ علّیاً ذلِکَ الاکرامَ . 5.   اسمی که بر آلت وقوع فعل دلالت کند.  مانند: ضُرِبَ اللُصُّ سُوطاً. (دزد با تازیانه زده شد) 6.   ضمیری که مرجع آن مفعول مطلق دیگری باشد مانند: عَلَمتُّکَ تعلیماً لا اُعَّلُمِهُ احداً که ضمیر(هُ) در اَعَّلِمُهُ مفعول مطلق است. گاهی عامل مفعول مطلق یعنی فعل و یا شبه فعلی که مفعول مطلق را منصوب می کند حذف می شود و آن بیشتر سماعی است ولی در مورد دعا و امر و نهی قیاساً می توان فعل مفعول مطلق را حذف کرد. مانند: سقیاً که در اصل سقاک الله سقیاً بوده است  (یعنی خداوند به تو آب نیوشاند، نوشاندنی) و هم چنین است.  سمعاً و طاعهً. ایضاً. سبحانَ اللهِ. لَبیّکَ و سَعدَیْکَ. شُکراً. « مفعول فیه » ظرف زمان یا مکانی است که به تقدیر(فی) منصوبست. مانند: رأیتُه یومَ الجمعهِ اَمامَ المسجدِ. یوم و امام به ترتیب ظرف زمان و مکان نند و هر دو مفعول فیه و منصوب هستند شرط این است که اولا منصوب باشد و ثانیا حرف جر (فی) ذکر نشده باشد در دو مثال زیر «یوم» مفعول فیه نیست در مثال اول مبتدا و خبر و در مثال دوم مجرور به حرف جر است. یومُ الجمعهِ یومٌ مبارکٌ – رأیتُ علیاً فی یومِ الجمعهِ. ظرف زمان اعم از مبهم مثل «حینَ» و «مُدَّه» یا مختص مانند «یوم» می توانند به تقدیر(فی) منصوب و مفعول فیه باشند. مانند:  رَأیتُ علیاً حینَ طَلَعَتِ الشمسُ. ظرف مکان مبهم مانند جهات سته(فوق، تحت، یمین، یسار، امام، خلف)می توانند مفعول فیه قرار بگیرند اما محدود نمی توانند مفعول فیه قرار بگیرند. مانند: «الدار» در مثال زیر مفعول به است. «دخلتُ الدارَ». ظروف از لحاظ معرب و مبنی بودن بر (2) قسمند:     -  معرب        -  مبنی 1.    ظروف مکان مبنی: حیث- لَدُن- اَینَ- هُنا- ثَّمَّ- ثَمّهَ- هیهنا- هناک- هُنالَکَ- اَینما. 2.    ظروف زمان مبنی: اذا- اِذ- لَمّا- قَطُّ- اَیانَّ- مَتی- اَلانَ- اَمسِ. تمام ظروف مبنی اعم از زمان و مکان همیشه مفعول فیه هستند و محلا منصوبند. ظروف متصرف و غیر متصرف: ظروف اگر به صورتی غیر از ظرف بتوانند به کار روند. مثلاً :  (فاعل– مفعول– مبتدا و خبر و... بتوانند واقع شوند) آن را ظرف متصرف می گویند. مثلا: (یومَ و الیل و النهار)  مانند: ( یومُ السَّفرِ قَریبٌ. یوم، مبتدا است) ظروف اگر همیشه به صورت مفعول فیه به کار رفته باشد. ظرف غیر متصرفند. مثلاً: لدی– عِندَ و اَینَ.  مانند: (اَلمالُ لَدَی. الکتابُ عِندَکَ  اَینَ صَدیقُک). تبصــره: بعضی از اسمها می توانند جانشین مفعول فیه باشند با آنکه ظرف نیستند مفعول فیه محسوب می شوند و آنها عبارتند از: 1. کل و بعض:  مانند:  سافرتَ کلَّ اللَیلِ و بعضَ اللَیلِ. 2. اسم اشاره: که همراه مشارالیه ظرف به کار رود. مانند: سافرتُ تلکَ الایامَ. 3. اسم عدد: به شرطی که معدود آن ظرف زمان باشد.  مانند:  سِرتُ خَمسَةَُ ایامٍ . 4. صفت: که اگر موصوفش ظرف و حذف شده باشد. مانند:  نِمتُ طویلاً که در اصل نِمتُ زماناً طویلاً بوده است. 5. مصدر مضاف: جانشین مفعول فیه است.  مانند: رایتُ علیاً قُربَ المدینه. تبصره:  اذا– اِذ– لَمّا و حیث از ظروف دائم الضافه هستند و مضاف الیه آنها همیشه جمله ای است که بعد از آنها آمده است. مانند:  اِذا جاءَ نَصرُاللّهِ وَ الفَتحَ. جمله جاءَ نَصرُاللّهِ مضاف الیه اِذا است. « مفعول  له  یا  لِاجلَه » مصدری است منصوب که علت وقوع فعل را بیان  می کند. مانند: قام التلامیذُ اِجلالاً لِلمُعلَّم. -        علامت مفعول له این است که در جواب «لِما» ( برای چه) می آید. -         شرط نصب مفعول له این است که اولاً مصدر باشد و ثانیاً نکره باشد و ثالثاً علت وقوع فعل را بیان کند. -        اگر مفعول له مقرون به اُل باشد اکثراً با حرف جر لام مجرور است. مانند: اعطیتُ زیداً مالاَ لِلشّفَقَةِ علیه. -        اگر مفعول له مضاف باشد جایز است که هم منصوب باشد و هم با حرف جر مجرور گردد. مانند: تَصدّقتُ اِبتغاءَ مرضاتهِ (صدقه دادم برای جسیتجوی رضایت خدا) گاهی مفعول له با آنکه  مقرون با ال است منصوب می شود. « مفعول مَعَه » اسم منصوب بعد از واو به معنی(مَعَ) را مفعول معه گویند. مانند: سرتُ وُ عُلیاً (به مصاحبت علی گردش کردم)  مفعول معه لازم است بعد از فعل بیاید اما گاهی بعد از«ما» و «کَیف» استفهامی نیز می آید. مانند: ما لَکَ اَیُّها الجاهل و اَلمسائلَ العلمیة (ای نادان با مسائل علمی چه می کنی؟)      کَیف اُنتَ والاُعمالَ الیومّیِة. «المسائلَ» و «الاَعمالَ» مفعول معه هستند.  اسم منصوب بعد از واو را اگر بتوانیم بر اسم پیش از آن  عطف  دهیم بهتر است آن را معطوف بدانیم نه مفعول معه. مانند: رأیتُ عَلیّاَ و فریداَ و در مثال جِئُتُ اَنا و عَلّی اگر علی را مرفوع بخوانیم معطوف است ولی می توانیم آن را منصوب بخوانیم و مفعول معه به حساب آوریم. مانند:  جِئُتُ اَنا و عَلّیاً به طور كلي هر وقت بتوانيم اسم بعد از واو را معطوف به اسم پيش از آن بدانيم لازم نيست كه واو را واو مع و اسم بعد از آن را مفعول معه بدانيم. ولي در موارد زيرچون  نمي توانيم واو را حرف عطف و اسم بعد از آن را معطوف بدانيم ناچار واو را واو مع و اسم بعد را مفعول معه مي دانيم. 1-  وقتي كه اسم بعد از «واو» از لحاظ معني نتواند با اسم پيش از آن در فعل مشترك باشد. 2-   مانند سافَرَ اَخُوكَ وَ الصُبحَ. (صبح برادرت مسافرت كرد). اگر واو را واو عطف بدانيم معني جمله اين است كه هم برادرت مسافرت كرد و هم صبح همانطور كه در جمله رأيتُ  زیداً و عليّاً اين معني استفاده مي شود كه هم زيد را ديدم و هم علي را. 3-   وقتي كه بعد از ضمير متصل فاعلي آمده باشد. مانند: سافَرْتُ و اَخُوكَ. اگر واو را عطف بدانيم معطوف عليه آن ضمير بارز(تُ) مي باشد و به عقيده علماي نحو عطف اسم ظاهر بر ضمير بارز فاعلي جايز نيست پس واو عطف نيست واوِ مع است و «اَخوكَ» كه در حالت رفعي است درست نيست بايد «اخاك» خوانده شود و مفعول معه به حساب آيد. 4-   اگر واو بعد از ضمير مجرور آمده باشد نمي تواند واو عطف باشد ناچار واو مع است. مانند: سَلَمتُ عليه و اَصدِقائهِ. اگر واو، واو عطف باشد، اصدقاء معطوف بر ضمير(عليه) مي باشد و به عقيده علماي نحو، عطف بر ضمير مجرور وقتي جايز است كه حرف جر تكرار شود و گفته شود سلَمْتُ عَليهِ و عَلي اَصْدِقائِهِ چون حرف جر تكرار نشده است پس واو حرف عطف نيست، واو مع است و اسم بعد از آن منصوب و مفعول معه است.        « حــــال » حال،اسم نكره مشتق منصوبي است كه بعد از اتمام كلام براي بيان حالت فاعل و يا مفعول و يا حالت مفعول و فاعل با هم در حين وقوع فعل آورده مي شود. مانند:جاءَ عَلِّي ضاحِكاً        اَكلتُ الطعامَ بارِداً.  (غذا را سرد خوردم.) زرُتُ صديقي راكِبَيْنِ في السيّارةِ  (ديدار كردم با دوستم در حالي كه هر دو سوار بر اتومبيل بوديم.) كسي يا چيزي را كه حال بيان حالت آن مي كند ذوالحال يا صاحب حال مي نامند. صاحب حال بايد معرفه و خود حال بايد نكره باشد. اما در موارد زير صاحب حال مي تواند نكره بيايد. 1.هرگاه  حال بر ذوالحال مقدم شود. مانند: رأیتُ راکباً رجُلاً 2. هرگاه ذوالحال نکره موصوفه باشد. مانند:  جائنی رَجُلٌ کَریمٌ ضاحِکاَ. اصل در حال اين است كه مشتق باشد اما مواردي هست كه مي تواند حال جامد باشد: 1. هرگاه حال بر تشبيه دلالت كند. مانند: كرَّ عَلّي اَسَداً. (يعني علي مانند شير حمله كرد). 2. بر ترتيب دلالت كند. مانند:  اُدْخُلُوْا رَجُلاً رَجُلاً . ( يعني به ترتيب داخل شويد.) 3. هرگاه بر عدد دلالت داشته باشد.  مانند:  و ثُّمَ ميقاتُ رَبِّه اَرْبَعَيْنَ ليلَةً. 4. بر تسعير دلالت كند يعني بيانگر قيمت چيزي باشد. مانند: بِعْتُ القَمْحَ مُداً بِدرهم. (گندم را يك مدّ به يك درهم فروختم.) 5.هرگاه حال موصوفه باشد.  مانند:فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً.(برايش مانند انساني خوش اندام جلوه كرد.) موارد ديگري نيز هست كه به همين (5) مورد اكتفا شده است. حال مفرد، جمله و شبه جمله:  اصل در حال اين است كه به صورت مفرد باشد همانطور كه در مثال هاي فوق ديده ايد اما گاهي حال، جمله و يا شبه جمله مي باشد. جمله حاليه مي تواند جمله اسميه و يا جمله فعليه باشد. مانند: جاءَ عَلِّي يَضحَكُ و جاءَ علي و هُوَ ضاحِك. جمليه حاليه لازم است كه خبريه باشد نه انشائيه مانند مثالهاي فوق. جمله حاليه بايد بوسيله ضمير و يا واو حاليه با ذوالحال ارتباط پيدا كند. و يا هم بوسيله واو حاليه و هم بوسيله ضمير. در مثال جاءَ عَلِّي يَضحَكُ. جمله يضحكُ. فعل و فاعل و ضمير مستتر در آن رابط حال با ذوالحال است و در مثال جاءَ علّي و هُوَ ضاحِك جمله هُوَ ضاحِك. جمليه اسميه و مركب از مبتدا و خبر است و ضمير هُوَ و نيز واو اول جمله رابط اين جمله با ذوالحال است. ظرف و يا جار و مجرور اگر حال واقع شوند شبه جمله اند. همانطور كه خبر مبتدا در چنين حالتي شبه جمله است. مانند: شاهَدْتُ العُصفورَ عَلَی الشَّجَرَ. رَاَيتُ القَمَرَ بَيْنَ السحابِ. در اين دو جمله «علی الشجرِ و بين السحابِ» حال مي باشند. « مستثنی » استثناء در لغت به معني اخراج كسي يا چيزي از يك حكم كلي است و در اصطلاح نحو اخراج اسمي است از حكم ما قبل خود بوسيله اِلّا و اخوات آن. اسم اخراج شده از حكم ما قبل را مستثنی و اسمي كه قبل از مستثني آمده است و شامل مستثني هم بوده است مستثنی منه مي گويند. مانند:جاءَ القَومُ اِلّا عَلیاَ. ( اَلقوم مُستثني منه و الّا حرف استثنا و عَليّاً مستثني است). ادوات استثناء يا كلماتي كه به وسيله آنها استثناء صورت مي گيرد عبارتند از: (الّا – غير – سِوي – خلا – حاشا – عَدا – لاسِيَما – ليسَ – لايَكونُ.) اقسام مستثنــــي: 1. مستثناي متصل: مستثنايي است كه مستثني و مستثني منه از يك جنس باشند. مانند:علي و القوم در مثال بالا. 2. مستثناي منقطع: مستثنايي است كه مستثني و مستثني منه از يك جنس نباشند. مانند: جاءَ القومُ الّا حِماراً. 3. مستثناي مفرّغ: مستثنايي كه مستثني منه آن محذوف است. مانند: ما رأيتُ الّا عليّاً كه مستثني منه آن كه احداً باشد ذكر نشده است و در اصل ما رأيتُ اَحداً الّا عليّاً بوده است. مواردي كه مستثناي به الّا منصوبست: 1-    مستثناي متصل در كلام تام (غيرمفرّغ) موجب (غيرمنفي) هميشه منصوبست. مانند: كُل شي هالِك اِلّا وَجْهَهُ. 2-  مستثناي منقطع هميشه منصوبست مانند: مااحْتَرقَتْ الدارُاِلّا الثيات: (نسوخت خانه جز لباس.) مستثني و مستثني منه از يك جنس نيست 3. هرگاه مستثني بر مستثني منه مقدم شود، مستثني هميشه منصوبست. مانند: مالی اِلّا مَذْهَبَ الحقِّ مَذهب. (جز مذهب حق مذهبي ندارم). وقتي كه مستثني اعراب معيني ندارد: مستثناي مفرغ يعني مستثنايي كه مستثني منه آن محذوفست اعراب معيني ندارد و تابع عوامل و مقتضيات كلام است.اگر فعل پيش از مستثني فاعل بخواهد مستثني مرفوع است تا فاعل آن فعل شمرده شود و اگر مفعول بخواهد منصوبست و اگر جار و مجرور بخواهد مجرور است. مانند: ما جائني اِلّا عَلّيٌ و ما رأيْتُ الّا عَليّاً و ما مَرَرْتُ اِلّا بِعَلّي. وقتي كه مستثناي به الّا جايز النصب است: در كلام تام غير موجب يعني كلامي كه مستثني و مستثني منه هر دو آمده اند ولي كلام منفي است مستثني مي تواند منصوب شود و نيز مي تواند تابع اعراب مستثني منه باشد و اعراب مستثني منه را بپذيرد. مانند: ما جاءَ اَحَدٌ اِلّا عَلیاً و يا اِلّا عَلِيٌ. -        مستثني به غير و سِوی (سُوی و سَواء) مجرور است به اضافه و اعراب خود آنها مثل اعراب مستثني به (الّا) است. مانند: جائني القومُ غيرَ زيدٍ.       ما جائني اَحدٌ سِوی زَيْدٍ.       ما رأيتُ انساناً سواء القَمَرِ .           ما لَقِيَني غيرُ محمدٍ. -        مستثني به «خلا و عَدَا و حاشا» يا منصوب است بنابر مفعوليّت، پس آنها فعل غير متصرّفند و يا مجرور است و آنها حرف جرّاند.  مانند: كُلُّ شيءٍ فانٍ خلا اللهِ .          يُداوی َکُلُّ داءٍ عدَا الحماقَةِ .        جاءَ القَوْمُ خلا زيداً (يا خلا زيدٍ) -         مستثني به «ليس و لا يكون» منصوب است بر خبريّت زيرا آنها از افعال ناقصه اند و اسمشان هميشه به طور وجوب در آنها مستتر است. مانند: أَكْرِمْ مَنْ شِئْتَ لَيْسَ عَمراً .       جالِسْ مَن اَرَدْتَ لا يكوُنُ الاَحْمَقَ. -         مستثني به ماعدا و ماخلا:   مستثني به ماعدا و ماخلا هميشه منصوب است چون حرف (ما) در اول اين دو كلمه از حروف مصدريه است و حروف مصدريه حتماً بر سر فعل داخل مي شوند.   مانند:  جاءَ الْقَوْمُ ماعدا و يا ماخلا زيداً. -        مستثني به لاسِيّما:  نَجَحَ الطلابُ في الامتحانِ لاسَيما زيد.  (دانشجويان در امتحان پيروز شدند مخصوصاً زيد). مستثني به لاسَيّما اگر معرفه باشد هم مي تواند مجرور و هم مي تواند مرفوع باشد اما اگر مستثني به لاسَيّما نكره باشد سه وجه در آن جايز است.رفع و نصب و جر.    مانند:   رُبِّ رَجُل كَرِيم لَقَيتَهُ لاسَيّما رَجُلاً يا رَجُلٌ و يا رَجُلِ مِنْ لُبنانَ. « منادي » اسمي كه به قصد ندا بعد از حروف ندا قرار مي گيرد منادا خوانده مي شود. مانند: يا عَلُّيِ. حروف ندا عبارتند از: يا، اَيا، هَيا، اَيْ ، همزه(أ) ، وا . اَيْ و همزه  در مورد مناداي نزديك به كار مي روند.   مانند: اَيْ عَلِّي-  أ  عَلِّي. وا، در مورد نُدبه به كار مي رود يعني بر سر منادايي آورده مي شود كه به حال او گريه و زاري مي شود. مانند: واحُسينا.  بقيه حروف ندا بر سر مناداي دور آورده مي شوند.    مانند:  يا اَيُّها الناسُ. منادي از نظر لفظ بر (3) قسم است. مفرد، مضاف و شبه مضاف. مواردي كه منادي منصوبست: 1. وقتي كه منادي مضاف است   مانند: يا اميْرَالمُومِنينَ. 2. وقتي كه منادي شبه مضاف است.  مانند:  يا جميلاً فِعُلُه. 3.وقتي كه منادي اسم نكره غير مقصوده يا غير مُعَّيَنة باشد. مانند: يا رجُلاً خُذْ بِيدي. مواردي كه منادي مبني بر ضمّ است: 1.     مناداي مفرد عَلَمْ مبني بر ضمّ است. مانند: يا عَلّيُ و يا فاطمةُ اگر مناداي علم مثني و يا جمع مذكر سالم باشد مبني بر حالت رفعي است .يعني اگر مثني باشد با الف و نون و اگر جمع مذكر سالم باشد و با واو و نون به كار مي رود.مانند:  يا زيدانِ و يا زيدونَ. 2.    وقتي منادي نكره مقصوده باشد. مانند: يا رجُلُ إسَمعْ كلامي. منادي عموماً اسم ظاهر است و ضمير به ندرت منادا قرار مي گيرد.  مانند: ياهُو. مناداي مُحلّي به ال:  اسم محلّي به ال نمي تواند منادا قرار بگيرد جز لفظ جلاله الله كه مي توان گفت يااللهُ اما در اين مورد نيز بهتر است به جاي يا الله.  اللهمَّ  گفته شود يعني حرف ندا از اول منادا حذف و عوض از محذوف ميم مشددي به آخر منادا افزوده شود. اگر لازم باشد كه اسم محلّي به ال منادا قرار بگيرد بايد بين اسم محلي به ال و حرف ندا لفظ اَيُّها براي مذكر و اَيَّتُها براي مونث فاصله شود.  مانند: يا ايها الناسُ و يا ايَّتُها الفتاةُ در اين صورت،اَيُّ و ايَّةُ اسم نكره مقصوده و منادا محسوب مي شوند و حرف (ها) حرف تنبيه است و اسم محلّي بعد از آنها تابع براي آنها محسوب مي شود. مانند: يا ايُّها الذين آمنوا كه اَيُّ مناداي نكره مقصوده و مبني بر ضم و الذّين عطف بيان براي آن است. گاهي حرف ندا حذف مي شود.  مانند: (قول خداي تعالي).         يُوْسُفُ اَعْرِضْ عن هذا . عموماً بعد از مناداي مندوب الف و هاء سكْت مي افزايند. مانند: وا محمداه كه محمد مناداست و مبني بر ضم مقدر است.الف را الف ندبه و هاء آن را هاء سكت مي گويند. مناداي مستغاث:  استغاثه به معني ندا كردن كسي است براي كمك و ياري ديگري است. مانند: يالَعَلِي لِلمَظلومِ   (يا علي به فرياد مظلوم برس). مناداي مستغاث هم مي تواند مجرور به لام مفتوحه باشد.  مانند: مثال بالا و نيز مي تواند مانند مناداي مندوب به الف ختم شود و يا مانند مناداي ديگر اعراب بگيرد. مانند:  يا عليّاً لِلْمَظْلُومِ و يا عَلّيُ لِلمظلُومِ. ترخيم:  ترخيم به معني كوتاه كردن و دم بريدن است. «مناداي مختوم به تاء تأنيث گاهي مرخم مي شود» مانند: يا فاطِمُ به جاي يا فاطِمةُ.  مناداي مفرد به شرطي كه از سه حرف تجاوز كند مي تواند حرفي از آخر آن حذف شود. مانند: يا سُعا به جای  يا سُعادُ. مناداي مضاف به ياي متكلم:  منادا اگر مضاف به ياي متكلم باشد (5) وجه در آن جايز است: 1.     حذف ياء و ابقاي كسره ماقبل ياء مانند يا رَبِّ به جاي يا رَبّي. 2.     ابقاي ياء و سكون ياء مانند يا رَبّي. 3.     ابقاي ياء و فتحه یاء مانند يا رَبِّيَ. 4.     قلب ياء به الف مانند يا ربّا. 5.     حذف الف و ابقاء فتحه قبل از الف مانند يا رَبَّ.  « مجرورات » اسم در (2) حالت مجرور است. مضاف اليه و مجرور به حرف جر. 1-     اضافه:  گاهي معني اسم به تنهايي كامل نيست و نيازمند به اسم و يا جمله اي است كه بدون واسطه به دنبال آن بيايد تا معني آن را كامل كند. مانند:  سَيّدُ القومِ خادمُهُم. سيِد و خادم را مضاف و القوم و هُم را مضاف اليه مي گويند. نشانه مضاف و مضاف اليه: نشانه مضاف اين است كه خالي از (ال)  و تنوين و نون مثني و جمع است و نشانه مضاف اليه مجرور بودن است. مانند:  غلامُ زَيدٍ وغلاما زَيدٍ و سارقُو البيتِ. غلاما در اصل غلامانِ بوده است به علت اضافه نون آن حذف شده است و سارِقُو در اصل سارِقُونَ بوده است كه نون آن نيز حذف شده است. اضافه بر (2) قسم است:            - لفظي                                  - معنوي. اضافه شدن صفت مانند اسم فاعل و يا اسم مفعول را به فاعل و يا مفعول و يا نايب فاعل خود اضافه لفظي مي خوانند. مانند: حافِظُ الصُلْح و مَعْمُوْرُ الْدّارِ اضافه شدن غير صفت به اسم و يا جمله بعد از خود اضافه معنوي است. مانند: الفُرضةُ تَمُر مَرّ السحابِ(فرصة مانند گذر ابر مي گذرد). مرَّ السحابِ مضاف و مضاف اليه و اضافه معنوي است. 2-   مجرور به حرف جر: اسمي كه حرف جر بر سر آن بيايد مجرور به حرف جر است. مانند: عَلّي في الدارِ. في، حرف جر است و الدار، مجرور به حرف جر. حروف جر (17) حرف است: با - تا - كاف - لام - واو - مُنذُ - مُذْ - خلا             رُبَّ - حاشا - مِن – عدا- في -عَن - علي - حتي - اِلي. هر يك از حروف جر براي يك يا چند معني به كار مي روند: 1. باء– در اصل به معني، چسبيدن و پيوستن است. مانند: اَمْسِكْ بِثوْبٍ صديقِكَ. يعني (بچسب يا بپيوند و يا بگير لباس دوست خود را). - گاهي براي تعديه است.  مانند: ذَهَبَ اللهُ بِنورِهم مِن اَبصارِهِمْ.  یعنی (خداوند نور را از چشمانشان برد.) - گاهی براي استعانت. مانند: بسم الله (يعني ياري مي جويم به اسم خدا). - گاهي زايد است.  مانند: اَليسَ الصُبّحُ بقَريبٍ. (آيا صبح نزديك نيست.) 2. تاء– فقط در مورد قسم به كار مي رود و اختصاص به لفظ جلاله دارد. مانند: تَاللهِ لَاَكِيْدَنَّ اَصنامکُمْ.   (قسم به خدا براي بتان شما چاره اي مي انديشم.) 3. كاف براي تشبيه است. مانند: زَيد كَالاسدِ. (زيد مثل شير است) - گاهي نيز زائده است. مانند: ليسَ كمِثلِهِ شي. (به مانند او چيزي نيست) 4. لام – در اصل براي مالكيت است. مانند: اَلْمالُ لِزِيْدِ و الحمدُللهِ. گاهي براي تعليل است. مانند: جِئتُ عِندَكَ لِقَلَمِ. - گاهي براي استغاثه است  يعني بر سر مناداي مستغاث مي آيد.     مانند يا لَزيد. تبصره: لام حرف جر بر سر مناداي مستغاث و نيز بر سر ضمير متصل به هر سه قسم كلمه مي آيد و مفتوح است ولي در ساير موارد مكسور است.  مانند: يا لَزيد و لَهُ – لَهُما – لَهُم ... الخ 5.    واو مانند تاء به قسم اختصاص دارد و بر سر ضمير داخل نمي شود.  مانند: وَاللهِ 6 و7.  مُذ و مُنْذُ براي بيان ابتداي غايب زماني است . مانند:  ما رأيتُ عَليّاً مُذ و يا مُنْذُ يومَينِ.  (يعني علي را از ابتداي دو روز تا حال نديدم). تبصـره:  گاهي اسم بعد از مُذْ و مُنْذُ مرفوع است. در اين صورت حرف جر نيستند و اسم بعد از آنها مرفوع و مبتدا است و مُذ و مُنذ ظرف و خبر مقدم است. 8-9-10. خلا، حاشا و عدا– هرسه به يك معني و براي استثناء به كار مي روند. همانطور كه در بحث مستثني ديده ايد. مانند: جاءَ الْقَوْمُ خلا، حاشا و يا عدا زيدٍ. 11. رُبَّ، براي تقليل و يا تكثير و معني تقليل و يا تكثير آن از قراين مستفاد مي شود. مانند: رُبَّ رَجُل كَريم لَقَيْتُهُ. (چه بسا مرد بزرگواري را ملاقات كردم.) تبصـره: گاهي(ما)ي كافه در آخرش افزوده مي شود و عملش يعني جر دادن اسم بعد از آن لغو مي شود. مانند:  رُبَّما عَلِّيٌ قائِمٌ. اسم بعد از رُبَّ اگر نكره باشد مي تواند باز عمل كند. مانند:  رُبَّما كتابٍ اِشْتريتُ. 12. مِنْ، در اصل براي بيان ابتداي غايب مكاني است.  مانند: خَرجْتُ مِن البابِ گاهي براي تبعيض است. مانند: فمِنْهُم مَنْ يَمشي علي بطنِه. (بعضي از آنان با شكم خود راه مي روند.) - گاهي براي بيان جنس است.  مانند:عندي خاتَم مِنْ فضَّةٍ. (انگشتري از نقره دارم) - گاهي زائده است. مانند: ما جائني مِنْ احدٍ. (كسي به نزد من نيامد) 13.  في، براي ظرفيت حقيقي يا مجازي است. مانند: الماءُ في البَحْرِ و لكم في القِصاصِ حَياة يا اولي الالبابِ. - گاهي به معني مصاحبت است. مانند: جاءَ عَلِّي في مَوكبِه. - گاهي براي تعليل است. مانند: اَتَضْرِبُني في ذَنْبٍ.  (آيا براي گناهم مرا مي زني؟). 14.عن، براي مجاوزت و رد شدن از چيزي است.  مانند: سافرتُ عَنِ البلدِ. (گاهي به معني بدل است) مانند: لاتُجْري نَفس عَن نَفْس نفساَ. (نفسي بدل از نفسي مجازات نمي شود.) 15.علي، براي استعلاء است. مانند: علي الفُلكِ تُحْمَلُونَ. (بر روي كشتي حمل مي شويد). - گاهي به معني في به كار رفته است. مانند:  دَخَل المدينةَ علي حينِ غَفْلَةٍ مِنْ اهلِها.   (در حين غفلت اهل شهر به آن شهر وارد شد.) - گاهي براي تعليل است و به معني لام آمده است.  مانند: ذهَبتُ اِلي زيدٍ عَلي اَنّه جواد. (پيش زيد رفتم براي اينكه او بخشنده است.) 15.علي، براي استعلاء است. مانند: علي الفُلكِ تُحْمَلُونَ. (بر روي كشتي حمل مي شويد). - گاهي به معني في به كار رفته است. مانند:  دَخَل المدينةَ علي حينِ غَفْلَةٍ مِنْ اهلِها.   (در حين غفلت اهل شهر به آن شهر وارد شد.) - گاهي براي تعليل است و به معني لام آمده است. مانند: ذهَبتُ اِلي زيدٍ عَلي اَنّه جواد. (پيش زيد رفتم براي اينكه او بخشنده است.) - گاهي معني زيان و ضرر از آن فهميده مي شود. مانند:  اقرارُ العُقلاءِ علي انفُسهِم جايزٌ (يعني اقرار خردمندان به ضرر خود جايز است.) به عكس لام جر گاهي معني نفع مي دهد. مانند:  منْ جاءَ بالحَسنةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها. (هر كس كار خود كند به نفع او ده برابر آن است). 16. حَتّي، براي بيان انتهاي غايت زماني و مكاني است. مانند: اَكَلْتُ السَّمَكَةَ حتي راسِها (ماهي را تا سرش خوردم. ) نُمتُ البارِحةَ حتّي الْصَباحِ.     (ديشب را تا صبح خوابيدم.) حتي بيانگر اين است كه جزء ما بعدش در جزء ما قبلش در حكم مشاركت ندارد. حتي بر سر ضمير داخل نمي شود. 17.اِلي، براي انتهاي غايت زماني و مكاني است.  مانند:   ذهبت اِلي المدرسةِ (يعني انتهاي رفتن من تا مدرسه بوده است.) - گاهي به معني (مع)است.  مانند: لاتاكُلوا اِلي اموالِكم. (اموال آنان را با اموال خود نخوريد.) - گاهي به معني (عند) مي باشد. مانند: رَبُّ اَلْسَجِنِ اَحبُّ اِلَيَّ.  (پروردگار زندان به نزد من محبوب تر است.) تبصــره: بعضي از علمای صرف و نحو لولا و مَعَ را نيز حرف جر دانسته اند و گفته اند لولا وقتي حرف جر است كه بر سر ضمير متصل به هر (3)  قسم كلمه بيايد. مانند: لولاكَ لَما خَلقْتُ الاَفلاكَ.

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 14:48 ] [ عبدالباسط عرب ]

خلاصه قواعد عربی 2 رشته ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور
آشنایی با قواعد زبان عربی در درک و فهم قرآن کریم و احادیث و همچنین در فهم متون نظم و نثر زبان فارسی به ویژه متون نثر کهن و مصنوع کار برد انکار ناپذیری دارد. بنابراین آموزش آن به ویژه برای دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی توصیه جدی می شود. دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی در طول دوره کارشناسی 8 واحد قواعد عربی می خوانند (قواعد 1 تا 4). قواعد 1و2 مختص صرف و قواعد 3 و 4 مختص نحو می باشد. از این میان قواعد عربی 2 به تجزیه و تحلیل اسم و انواع آن و دگرگونیهای آن اختصاص دارد. «مبحث اسم » 1- تعریف:             کلمه ای است که به خودی خود دارای معنایی مستقل و در نخستین کاربرد خود، با هیچ یک از زمانهای سه گانه، همراه نبوده است.          مانند : علی ، بحر ، ناصر ، شریف و.... 2- اقسام اسم با توجه به حروف اصلی آن : –                                                  ثلاثی  مجرد:      فُلسْ                         ثلاثی مزید:    إسلام –                                                  رباعی  مجرد:    جعفر                        رباعی مزید:  عُنقُود –                                                  خماسی  مجرد:   سَفَرْجَلْ         خماسی مزید:  سَلْسَبیل الف : اسم ثلاثی مجرد و وزنهای آنها: •                           اسم ثلاثی مجرد دارای ده ساخت و وزن است بدین گونه : فَلس ،   بروزن "فَعل"            عِنَب ، بروزن  "فِعَل"      فَرَس ،  بروزن "فَعَل"       إِبِل ، بروزن  " فِعِل" کَتِف ،  بروزن "فَعِل"      قُفْل ، بروزن  "فُعْل"              عَضُد ، بروزن " فَعُل"           صُرَد ، بروزن "فُعَل" حِبْر   ،  بروزن "فِعْل"             عُنُق ، بروزن  "فُعُل" •                           اسم ثلاثی دارای وزنهای مزید فیه بسیاریست ، مانند : أفْکَل ، أَجْدَل ، أَبیَض ، أَسْوَد ، إصبَع ، إسلام، إسنام ،  إِصلِیت ، أُسلُوب ، أُخْدُود ، الإِدْرَوْن...    کمترین حروف اصلی اسم مُتَمَکِّن (مُعْرَب) ، سه حرف است از اسمهای معربی که کمتر از سه حرف داشته باشند، بی گمان ، حرفی حذف شده است. بر همین بنیاد است که گفته اند اصل اسمهای: "یَد" ، "دَم" و "أَخ" ، "یَدَی"، "دَمَو" و " أَخَو" بوده است. ب) اسمهای رباعی مجرد و وزنهای آن:   رباعی مجرد دارای پنج وزن مشهور است. 1- فَعْلَلَ : جَعْفَرَ ، سَهْلَبْ             2- فُعْلُل : بُرْثُن ، کُنْدُر             3- فِعْلِل : زِبْرِج ، حِفْرِد 4-  فِعَلّ: قِمَطْر، فِطَحْل            5- فِعْلَل : دِرْهَم ، قِلْعَم وزنهای رباعی مزید ، به فراوانی وزنهای ثلاثی مزید نیست، ولی با این همه ، وزنهای آن ، کم نیست. چند نمونه از وزنهای رباعی مزید : فَدَوْکَس ، بر وزن    " فَعَوْلَل "  .           عُنْقُوْد ، بر  وزن    " فُعْلُوْل " .    بَلَهْوَر ، بر  وزن    " فَعَلْوَل " .    زَوَجُوْن، بر وزن   "  فَعَلُوْل " .                 فِردَوْس ،  بر  وزن " فِعْلَوْل " . ج : اسم  خُماسی مُجَرّد و وزنهای آن :    اسم خماسی در چهار وزن زیر،آمده است : سَفَرْجَل ، شَمَرْدَل ، بر وزن " فَعَلَّلٌ ".               قِرْطَعب ، جِرْدَحل ، بر وزن "فِعلَلٌّ".            جَحْمَرِش ، قَهْبَلِسٌ ، بروزن  "فَعْلَلِلٌ "             . خُزَعْبِلٌ ، قُذَعمِلٌ، بر وزن " فُعَلِّلٌ" ·   این وزن، در معنی اسمی نیامده و تنها در معنی صفات به کار رفته است   وزنهای اسمهای خماسی مزید اندک است : سَلْسَبِیل ، عَنْدَلِیب ،بر وزن  " فَعْلَلِیل ".   خُزَعْبِیل ، قُذَعْمِیل ،بر وزن " فُعَلِّیل ”.   عَضْرَفُوط ، قَرْطَبُوس ، بر وزن " فَعْلْلُول”. برای سهولت در تشخیص نوع اسم باید گفت که میزان سنجش اسم، همان« ف ع ل» است که به کمک این قالب وزن وحروف اصلی و زاید اسماء شناخته می شود که با این شیوه نیازی به حفظ کردن تمام وزنها نیست. سَلاسِل¬  فَعالل ¬ رباعی مزید                       إنسان ¬ إفعال  ¬  ثلاثی مزید زُنْبوُر ¬ فُعْلُول  ¬ رباعی مزید                      قَرْطَبُوس ¬  فَعْلَلُول ¬ خماسی مزید ·   تکرار لام الفعل جزء حروف اصلی محسوب می شود. مانند:  خُزَعبِل ¬ فُعَلِّل که لام الفعل سه بار تکرار شد و جزء حروف اصلی است بنابراین این اسم خماسی مجرد است، یا شَهْرَب ¬ فَعْلَل، لام الفعل دو بار تکرار شد پس این اسم رباعی مجرد است. 3- تقسیم دیگر برای اسم:     - متصرف     - غیر متصرف اسم متصرف: اسمی است که در شکلهای مثنی ، جمع ، مُصغَّر، منسوب و ... به کار می رود: کتاب، کتابان ، کُتُب ، کُتَيِّب ، کتابِيّ. اسم غیرمتصرف:  اسمی است که همواره در یک شکل به کار رود:  اِذ، إذا ، مَن ، مَا 4- تقسیم اسم، متصرف:     - جامد        - مشتق جامد     - مصدری:             (ریشه فعلی داشته باشد) مانند: قِراءَة، جلوس، کتاب و.... جامد     - غیر مصدری :      (ریشه فعلی نداشته باشد)   مانند: رَجُل ، دِرهَم مشتق : اسمی است که از فعل گرفته شده باشد. مانند : عالم، شریف، أفضَل   مصدر مجرد دو نوع است:     1- ثلاثی مجرد                           2- رباعی مجرد 1- ثلاثی مجرد: عَدْل ، نَصْر، قَوْل ·         به جز مصدر  ثلاثی مجرد که دارای وزنهای گوناگون و بسیار است، همه مصادر دیگر، قیاسی هستند. مصادر ثلاثی مجرد:             چنانکه یاد شد، مصادر افعال ثلاثی مجرد، دارای وزنهای بسیار است.   در زیر تعدادی از آنها دیده می شود. « نَصْر، عِلْم، شُغل، رَحمَة، نِشْدَة، قُدْرَة، دَعْوَی، ذِکْری، بُشری، لَیّان، حِرمان، غُفران، خَفَقَان، طَلَب ، خَنِق ، صِغَر، هُدًی ، غَلَبَة، سَرِقَة،  ذَهاب، إیاب،  سُعَال، زَهادَة ، دِرایة ....» ·         برخی از مصادر ثلاثی مجرد بر وزن "مفعول" و تعدادی نیز بر وزن "فاعِلَة"  آمده است. « مَیْسُور(آسانی) مَعْسُور (دشواری)             عافِیة   عاقِبَة»    - بیشتر وزن های مصادر پیشین سماعی هستند. ولی از آن میان،  وزن های زیر را می توان به قیاس به کار برد .  « فِعَالَة، فَعَلان، فُعَال، فَعِیل، فُعْلَة، فِعال، فُعُولَة، فَعَالَة، فَعَل، فَعْل » 1- هر گاه مصدر به معنی حرفه و شغل باشد بر وزن " فِعالَة" خواهد بود:      زِراعَة ، تِجارة ، حِیاکة ( بافتن ). 2- در صورتی که به معنی پریشانی و نا آرامی باشد، وزن آن "فَعَلَان" خواهد بود:    مانند: غَلَیان، دَوَران، جَوَلان و خَفَقَان. 3- مصدری که در معنی صوت و آهنگ به کار رود، بر وزن "فُعال"  یا " فَعِیل”  خواهد بود. مانند: نُعاب ، صُراخ، طَنین و صَهِیل. 4- چنانچه به رنگی دلالت کند، بروزن"فُعْلَة" خواهد آمد. مانند: حُمْرَة ، زُرْقَة. 5- در صورتی که دارای معنی امتناع و نپذیرفتن باشد، بر وزن فِعَال  خواهد بود. مانند: نِفَار، إِباء، و جِماح . 6- مصدری که در معنی " درد " آمده باشد،  وزن آن " فُعَال" خواهد بود.  مانند:  زُکام ، و دُوار. 7- چنانچه به معنی راه رفتن باشد، بروزن " فَعیل" می آید.  مانند: رَحِیل ، ذَمِیل  و  رَسِیم. 8- وزن مصدر از فعل ماضی "فَعُلَ" به ضمّ عین ، فُعُولة یا فَعَالَة و یا فَعَل است. مانند: جَزُلَ  جَزَالَةً ، سَهُلَ سُهُولَةً و  کَرُمَ  کَرَمَاً . 9- وزن مصدر "فَعِلَ" لازم "فَعَل" است. مانند: فَرِحَ  فَرَحاً  عَطِشَ  عَطَشاً، وَجِعَ  وَجَعاً. 10- مصدر " فَعَلَ " لازم ، بر وزن " فُعُول " آمده است: مانند:  جَلَسَ جُلُوساً  و  حَضَرَ حُضُوراً. 11- وزن مصدر دو فعل "فَعَلَ و فَعِلَ" مُتَعدی ، به ترتیب ، به فتح و کسرعین ، "فَعْل" است: کَسَبَ  کَسْبا،  فَهِمَ  فَهْماً  و  حَمِدَ  حَمْداً. مصدر های رباعی مجرد:    فعل رباعی مجرد دارای دو مصدر است:   " فَعْلَلَة" و "فِعْلَال" ·         وزن مصدر دوم، تنها در فعلهای مضاعف رباعی، قیاسی و در غیر مضاعف، سماعی است.   مانند:    زَلزَلَ  زَلزَلَةً یا زِلزالاً   ،        وَسوَسَ وَسوَسَةً یا وِسْوَاساً   ،             دَحْرَجَ  دَحرَجَةً  یا دِحراجاً   ،        تَرجَمَ  تَرجَمَةً. مصادر ثلاثی مزید: أَفعَلَ ¬  إِفعال ( اَکرم – اِکرام )                                  فَعَّل  ¬  تفعیل و تَفعِلَة (کرّمَ – تکریم و تکرِمْة) فاعل ¬ مفاعَلَة و فِعال (قاتل – مقاتَلة و قِتال )                 تَفَعَّلَ¬  تَفَعُّل  (تَقَدَّمَ – تَقَدُّم ) تَفاعَل¬  تَفاعُل (تشارکَ – تَشارُک)                             إفتَعَل¬  إفتعال (إنتَصَر – إنتِصار) إنفَعَل ¬ إنفعال  (إنطَلَق – إنطِلاق)                              إفعَلَّ ¬ اِفعِلال  ( إحمَرّ – إحْمِرار) اِستفعَل¬  استفعال ( إستَلزَم – إستلزام)                          إفعالَّ  ¬ اِفعیلال ( اِحمارّ – اِ حمیرار) إفعَوعَلَ¬  إفعیعال (إحْدَودَبَ – اِحدِیداب) مصدرهای رباعی مزید، در سه وزن زیر آمده است: تَدَحرَجَ    تَدَحرُجاً                  تَفَعلَلَ       تَفَعلُلاً إحرَنجَمَ   احرِنجَاماً                إِفعَنلَلَ     افِعْنلاَلاً إِقشَعَرَّ     اقشِعراَراً                إِفعَلَلَّ      افعِلاَّلاً ·     مصدر فعل مجهول، همان مصدر فعل معلوم است، یعنی با دگرگونی شکل فعل از معلوم به مجهول،هیچ تغییری در مصدر آن، روی نمی دهد. مانند :          نُصِرَ نَصراً .            أُنذِرَ  إِنذَراً .             کُرِّمَ  تَکرِیماً ..... مصدر میمی و ساختمان آن: مصدر میمی مصدری است که در معنی با مصدر عادی فرقی ندارد. با افزودن «میم» به آغاز فعل، مصدر میمی به دست می آید. مصدر میمی از فعل ثلاثی مجرد، بروزن "مَفعَل " می آید: مَأَخذ ، مَشْرَب ، مَقْتَل ، مَرْمَی . ·     اگر فعل، مثال واوی و محذوف الفاء، در مضارع باشد، مصدر میمی بر وزن "مَفعِل" خواهد بود.                                    وَثِق  ¬ یَثِقُ  ¬ مَوْثِق        وَعَد ¬ یَعِدُ  ¬ مَوْعِد ·    وزن مصدر میمی از فعل غیر سه حرفی، وزن اسم مفعول همان فعل است. مانند: مُکتَسَب ، مُستَخرَج مصدر صناعی یا جعلی: اسمی است با " یاء" مشدّد و نسبت، که به آخر آن ، تاء تانیث پیوسته و دارای معنی مصدری باشد. عالمیَّة،مَعذوریَّت، أعلَمیَّة، إنسانیَّة، عثمانیَّة، اسنادیَّة، مَصدَریَّة. ·    مصدرجعلی که خود نوعی صفت است، هیچ گاه با موصوف خود، همراه نیست. اسم مصدر: اسم مصدر اسمی است که معنی مصدر دارد ولی حروف آن در لفظ یا در تقدیر، از حروف فعلش کمتر است .  مانند:       أَیْسَرَ یُسْراً .                أَعْطَی   عَطَاءً .                    تَکَلَّم   کَلامَاً. ·     واژه های   " یُسر ، عَطَاء ، و کَلام". اسم مصدر فعلهای بالا هستند، نه مصدر آنها. زیرا دو کلمه نخستین، خالی از همزه باب إفعال اند و "کلام " نیز "تاء" تَفَعُّل را ندارد . مصدر "مَرّة " : اسم مَرّة، مصدریست بر وزن «فَعْلَة» و به معنی یک بار انجام گرفتن فعل، مانند : نَظَرْتُ إِلَیهِ نَظْرَةً ، و أَخَذْتُ أَخْذَةً مصدر " نَوْع" : اسم نوع ، مصدریست بر وزن «فِعْلَة» نمایانگر هیأت و نوع فعل، مانند : هَجَمَ إِلَیَّ هِجمَةً، و خَبَرتُهُ خِبْرَةَ الحَکیمِ. ·      وزن مَرّة از فعل ثلاثی مجرد ، "فَعْلَة" و وزن نَوع یا هَیأت، " فِعلَة" است . مانند: "ضَرْبَة" و " مِشْیَة. ·      مصدر "مَرّة " و "نوع" از فعل بیش ازسه حرفی، بر وزن مصدر آن فعل ، همراه با تاء تأنیت به کار می رود   إستَعمَعتُ إستماعةً ، إلتفَتَت إليَّ إلتفاتَةَ الظَّبي ·         چنانچه مصدر ، خود دارای "تاء" باشد در حالت مرّة و نوع ، باید قالبی را برگزینند که نمایانگر مَرّة یا نوع باشد رَحِمْتُهُ رَحْمَةً واحِدةً.         تَرجَمَ المُترجِمُ النصّ ترجمْةً قَیِّمةً. موصوف و صفت : اسم موصوف : هر اسمی را گویند که انسان، جانور، شئ یا معنایی را با آن بنامند. مانند: احمد، فَرَس، کتاب، إحسان . صفت: کلمه ای است که معنی موصوف را روشن می گرداند. مانند: فاضل، صغیر، متکبّر، أعلَم ·     همه اسمهای جامد، موصوفند. از میان اسمهای مشتق اسم زمان،  مکان، و اسم آلت موصوف و بقیه صفتند . ·    سه گونه از اسمهای جامد ، ملحق به صفتند: 1-                        اسم منسوب، مانند: بَصْرِيّ ، کُوفِيّ ، نَحْويّ .... . 2-                        اسم جامدی که در معنی مشتق به کار رود مانند: "رَأَیْتُ قائِداً أسداً و حَمَلاً " و "أی شُجاعاً و وَدِیعاً". در این نمونه دو لفظ "أَسَد و حَمَل " به ظاهر جامدند، ولی در معنایی که به کار رفته اند، یعنی شُجاع (دلیر) و وَدِیع (آرام)، مشتقند. 3-                        شمار اندکی از مصدرهای غیر میمی ، به گونه یی سَماعی، به جای صفت می نشینند. مانند: ثِقَة، عَدْل، رِضَیً. اسمهای مشتق : 1- اسم فاعل     2- اسم مفعول    3- صفت مشبهه   4- صیغه مبالغه   5- اسم تفصیل   6- اسم زمان   7- اسم مکان   8- اسم آلت. اسم فاعل : از فعل ثلاثی مجرد بر وزن فاعل می آید:            مانند: ذاهب، ناصِر، واثِق، بائِع، داعٍ (= الدّاعی) از فعل غیر ثلاثی مجرد بر وزن فعل مضارع معلوم به کار می رود . به جای حرف مضارع میم مضموم می آید و حرف ما قبل آخر پیوسته مکسور است . مانند :   یُحْسِنُ  ¬ مُحْسِن                     یُسَافِرُ  ¬ مُسافِر                   یَسْتَقِیم ¬ مُستَقِیم ·     اسم فاعل از معتل العین (أجوف) در پذیرفتن یا نپذیرفتن اعلال ، تابع فعل مضارع خود است . یُقیمُ  ¬ مُقیم ،                یَختَارُ  ¬ مختار ،           یُقَوِّمُ  ¬ مُقَوِّم ،                یُداوِمُ  ¬ مُداوِم. ·     در فعل ثلاثی مجرد اجوف، حرف علّه قلب به همزه می شود.     یَبِیعُ  ¬ بائع                      یَقُولُ  ¬ قائل        ·     اسم فاعل از فعل ناقص در صورتی که بدون "الـ" و "اضافه" به کار رود ، حرف علّه حذف می شود.    یَرمِي  ¬ رامٍ (الرّامي )              یَدْعُو  ¬ داعٍ (الداعي )          یَتَقَاضَی  ¬ متقاضٍ (المتقاضِي)   اسم مفعول :    اسم مفعول از فعل مضارع مجهول بنا می گردد، از ثلاثی مجرد بر وزن مفعول و از غیر ثلاثی مجرد، بر وزن مضارع مجهول می آید، بدین گونه که حرف مضارع به "میم" مضموم بدل می گردد.    یُکْتَبُ ¬ مکتوب                    یُعلَمُ  ¬ معلوم            یُحَارَب  ¬ مُحارَب                 مَسُتَغْفَر ،  مُتَرْجَم. -          ساختمان اسم مفعول از فعل أَجوَف : در اسم مفعول از اجوف ، پس از نقل حرکت عین الفعل به حرف پیش از آن ، واو مفعول حذف می گردد . مانند:   "مَصُونٌ" و "مَقُولٌ" که در اصل، "مَصْووُن” و "مَقْوُول" بوده اند. حرکت ضَمّه "واو" به دو حرف "ص”. "ق" نقل و سپس واو دوم حذف گردیده است. در اجوف یایی ، ضمّه پیش از یاء به مناسبت حرف یاء بدل به کسره می گردد. مانند:  "مَبِیعٌ" و "مَدِینٌ" که در اصل، "مَبْیُوع" و " مَدْیُونٌ " بوده اند. حرکت ضمه به سبب سنگینی آن بر یاء به حرف پیش از آن نقل گردیده وسپس(واو) مفعول به التقاء ساکنین، حذف شده است . -          ساختمان اسم مفعول از فعل ناقص :    در اسم مفعول از ناقص یابی، نخست، واو مفعول قلب به یاء و سپس در یاء دوم ، ادغام می گردد. مانند : "مَرِمیٌّ" که در اصل ، "مَرمُویٌ" بوده است. واو ساکن پیش از یاء قلب به یاء و پس از آن ، در یاء ادغام گردید و به صورت "مَرْمُیّ" در آمد. سپس ضمه حرف میم، به مناسبت وجود یاء بدل به کسره گشت و ” مَرْمِیّ " شد . •         در اسم مفعول از ناقص واوی ، جز ادغام ، کار دیگری انجام نمی گیرد.  مانند: "مَغْزُوٌّ" که در اصل ، " مَغزُووٌ" بوده است . •     در اسم مفعول از مهموزاللام، بهتر آنست که همزه،  قلب به واو و در واو، ادغام شود. مانند "مَبْدُوٌّ" اصل آن " مَبْدُوءٌ " بوده است. •      دو صیغه: "فَعُول " و " فَعِیل " در اسم فاعل و مفعول ، مشترکند. گاهی آن دو ساخت، به معنی فاعل و زمانی به معنی مفعول به کار رفته است.  در معنی فاعل. مانند: "صَبُور" و " نَصِیر”.   در معنی مفعول. مانند: " رَسُول " و " جَرِیح ". •      ساخت اسم مفعول، گاهی در معنی مصدر به کار می رود، مانند:  "مَجلُود" "مَعقُول" ، "مَنقُول " ، "مَخلُوف" ، "مَعسُور" ، "مَجهُول " و " مَیْسُور" که در معنی "جَلْد، عَقْل، نَقْل ، خَلْف ، عُسْر ، جُهْد و یُسْر” آمده اند. •      گاهی اسم فاعل و مفعول در ظاهر به یک شکل به کار می روند ولی در تقدیر با هم متفاوتند.(مضاعف و اجوف) اسم فاعل                     اسم مفعول محابِب                        محابَب  ¬   محابّ (ادغام) مُختَیِر                         مُختَیَر     ¬ مُختار (اعلال) مُضطرِر                      مُضطَرَر  ¬ مُضطَرّ (ادغام) -       ساختهای اسم فاعل و مفعول : هر یک از اسم فاعل و مفعول ، دارای شش صیغه است، سه مذکر و سه مونث.    صرف اسم فاعل از فعل " نَصَرَ" و " إرتَضَی "    مذکر:         - ناصِرٌ         ناصِرانِ            ناصِرُونَ               - مُرتَضٍ       مُرتَضِیانِ          مُرتَضُونَ    مونث:        - ناصِرَةٌ         ناصِرَتانِ           ناصِراتٌ              - مُدْتَضیَةٌ       مُرتَضِیَتانِ         مُرتَضِیَاتٌ   صرف اسم مفعول از دو فعل بالا: مذکر:       مَنصُورٌ          مَنصُورانِ         مَنصُوروُنَ                 مُرتَضیً         مُرتَضَیانِ          مَرتَضَوْنَ مونث:        مَنصُورةٌ        مَنصُورتانِ         مَنصُوراتٌ                 مُرْتَضَاةٌ         مُرْتَضَتانِ          مُرتَضَیَاتٌ این ساخت ها برای متکلم، مخاطب و غایب، یکسان به کار برده می شوند. صفت مشبهه صفت مشبهه ساختی است که از فعل لازم به دست می آید و نشان دهنده معنی یا صفتی ثابت در موصوف خود است. مانند: "شَرِیف"، " جَبان" و " ذَلُول". منظور از پایداری و همیشگی صفت در موصوف،  مقید نبودن آن،  به زمانی خاص است. بنابراین هر اسم صفتی که از فعل ثلاثی مجرد مشتق گشته و دارای معنی ثبات باشد، ولی بر وزن اسم فاعل نباشد  بی گمان صفت مشبهه است این خود، نشان روشن و فراگیریست برای صفت مشبهه. هر ساختی از اسم فاعل و مفعول که از معنی حدوث (نو به نوشدن و ناپایداری) برخوردارنباشد، نیز صفت مشبهه است. مانند: "طاهِرُ القَلبِ " ، " مُعتَدِل القامَةِ" و " مَحمُود المَقاصِدِ".    صفت مشبهه در ثلاثی مجرد، بیشتر از دو وزن "فَعِل" لازم و " فَعُلَ" آمده است . از " فَعِلَ " لازم و " فَعُلَ" مانند : ماضی                    مضارع                صفت مشبهه فَرِحَ                       یَفرَحُ                         فَرِح شَبِعَ                        یَشبَعُ                        شَبعَان کَرُم                        یَکرُمُ                        کریم جَبُنَ                        یَجبُنُ                       جَبان بَطُلَ                        یَبطُلُ                        بَطَل گاهی به ندرت ، از "فَعَلَ" صفت مشبهه بنا می گردد. مانند : " أقطَع " ، " أجذَم" ، " أشیَب " به ترتیب از فعلهای : قَطَعَ   یَقْطَعُ  (در معنی لازم فعل) ، جَذَمَ یَجذِمُ ، شاب یَشیِبُ . وزن قیاسی صفت مشبهه از فعل ثلاثی مجرد :    هر گاه فعل ثلاثی مجرد، دارای معنی: رنگ، عیب یا زیور باشد، صفت مشبهه آن، به گونه یی قیاسی، بروزن "أَفعَل" و مؤنث آن، بر وزن " فَعلاء" خواهد بود. مانند : " أَحمَر حَمراء ،   أَسوَد  سَوداء "           ( برای رنگ ).         " أعرَج عَرجاء ،  أَعْوَر    عَوراء"         ( برای عیب). " أَحوَر حَوْراء  ،  أَتْجل     تَجلاء"         (صفاتی که به منزله زینت طبیعی هستند). وزن های مشهور صفت مشبهه عبارتند از:       " فَعل: صَعب " ،  " فُعل: صُلْب " ، "فَعَال: جَبان "، "فُعَال: شُجَاع" ، " فَعِیل: شَرِیف" ، " فَعلان: غَضبان" ، "فُعلان: عُریان" ، "فَعِل: خَشِن” و " فَیْعِل:  سَیِّد ".    وزن " فَیعِل" تنها از فعل اجوف می آید ، مانند قیِّم، مَیِّتْ (از اجوف واوی) که در اصل ("قَیْوِم و مَیْوِت") بوده اند و ضَیِّق و طَیِّب (از اجوف یایی) که در اصل "ضَیْیِق" و "طَیْیِب" بوده اند. صفت مشبهه از فعل بيش از سه حرفي : به طور قياسي، بر وزن اسم فاعل آن فعل به كارمي رود. مانند: « مُعْتَدِلْ ، مُستَقيم ، مُطمَئِن» ساخت هاي صفت مشبهه:      صفت مشبهه نيز(در بيشتر وزن هاي خود)همچون اسم فاعل، داراي شش صيغه يا ساخت، سه مذكّر و سه مؤنّث است. از همين رو به آن، "صفت مشبهه” يعني صفتی  همانند اسم فاعل،گفته اند. يك نمونه از ساخت هاي صفت مشبهه: لَطيفٌ          لَطيفانِ              لَطيفونَ                    لَطيفةٌ                لَطيفَتانِ            لَطيفاتٌ مبالغه در اسم فاعل يا (أوزان مُبالَغه) وزن هاي مبالغه،صفاتي هستند به معني اسم فاعل كه نشان دهنده فزوني صفت در موصوفند.       مانند:      "عَلّامة” : دانشمندِ بسيار دانا.        "أَكول” :  خورنده بسيار خور. اوزان مبالغه، جز در مواردي اندك، از فعل ثلاثي مجرد، ساخته مي شوند. مانند دو نمونه بالا. چند نمونه از وزن هاي مبالغه،از غير ثلاثي مجرد:  "مِعطاء، مِتلاف، نَذير، دَرّاک و مِحْسَان ".  از فعل هاي: "أَعطَي، أَتْلَفَ، أَنْذَرَ، أَدْرَكَ و أَحْسَنَ" . نه وزن زيرين، مشهورترين وزنهاي مبالغه است و همه آنها،سَماعي هستند.يعني هر يك از اين وزن ها از هر ريشه كه آمده باشد، تنها همان را مي توان به كار برد و نمي توان هم وزن آن را،به قياس،از ريشه هاي ديگر گرفت و به كار برد. اسم تفضيل يا أفعل تفضيل: صيغه يا ساختي است كه فزوني صفت موجود در موصوف را نسبت به ديگر نشان مي دهد و ساخت آن از ثلاثي بر وزن «أَفْعَل» براي مذكر و «فُعلي» براي مؤنث است.        خَليلٌ أعْلَمُ مِنْ سَعيدٍ .            أفضل- فُضلی،            اَكْبَر- كُبری شروط ساختن اسم تفضيل:     اسم تفضيل از فعل ثلاثي مجرّد، متصرّف، معلوم و تامّ ، داراي قابليت تفضيل (برتري دادن چيزي بر چيز يا چيزهاي ديگر) كه به دور از معاني: رنگ، عيب و  زيور باشد، ساخته مي شود.    از اين رو از فعل "كَاتَبَ” اسم تفضيل بنا نمي گردد، زيرا اين فعل، داراي بيش از سه حرف است. نيز از "نِعْمَ"و "بِئْسَ"،نمي توان اسم تفضيل ساخت،چون اين دو فعل،جامدند. و «عُلِمَ» چون مجهول است و «كانَ» ناقص است. و در «فَنِيَ و ماتَ» قابليت تفضيل نيست و فعل هاي به ترتيب، داراي معني رنگ و عيب و زيورند، اسم تفضيل ساخته نمي شود. از فعل هايي كه به معني رنگ و عيب و زيور باشند ولي صفت مشبهه آنها بر وزن «أفْعَل فَعْلاء» نباشد مي توان اسم تفضيل بنا كرد. مانند:«هذا أَقْبَحُ مِنْ ذاك» چنانچه بخواهند از فعل هايي كه داراي شروط كامل براي ساختن أفعل تفضيل نيستند، أفعل تفضيل بنا كنند. مصدر فعل مورد نظر را به حالت منصوب،پس از يكي از الفاظ:  "أَشَدّ ، أَكْبَر ، أَكْثَر ، أَعْظَم " و مانند اينها مي آورند. مانند :   " هُمْ أَشَدُّ إيماناً مِن غَيْرِهم" (از باب ﺇفعال: آمَنَ يؤْمِنُ ايماناً).           " هُوَ أَكْثَرُ احْتِراماً لِأَبَوَيْهِ و أَوْسَعَ ﭐخْتِیاراً مِنْ أَخِيهِ". " هَذَا أَشدُّ بَياضاً و أَكْثَرَ حَوَلاً مِن ذَاك‌".                                   " عَيْنُها أَشَدُّ حَوَراً". چنانچه أفعل التّفضيل بدون "ا لـ" به كار رود، همواره مفرد مذكر خواهد بود، يعني براي موصوف مفرد، مُثنّي، جمع، مذكّر و مؤنث، در وزن " أفعَل " و همراه با "مِن" حرف جرّ،به كار مي رود.   مانند: مُحَمَّدٌ اَفْضَلُ مِن خالدٍ ،           و هُما اَفضلُ مِن جَعفرٍ ،         و هُم أَفضلُ مِن صَديقِهِم عَلِيٍّ.              فاطِمهُ أَفضَلُ مِن سُعادَ، و هُما أَفْضَلُ مِن مَريمَ.            النّساءُ المُتَعَلِّماتُ أَفضْلُ مِن الْجاهِلاتِ. در صورتي كه با "الـ" به كار رود، بايد با موصوف خود، مطابقت كند. مانند:  مُحَمَدٌ الأفضلُ.      عَليٌ و جَعْفرٌ الأَفْضَلانِ.       "ولاتَهِنُوا ولا تَحزَنُوا و أَنتُمُ ﭐلأَعْلَوْنَ ﺇنْ كُنتُمْ مُؤمِنينَ". مَريمُ الفُضْلَی.      الطّالِبَتانِ الفُضْلَيانِ.             أَنْتُّنَّ الفُضْلَياتُ               دو اسم  زمان و مكان: اسم زمان،ساختي است كه از فعل مشتق گشته و نشان دهنده زمان وقوع فعل است.  مانند: مَطْلَع، "سَلامٌ هِيَ حَتَّي مَطْلَعِ الْفَجْرِ"يعني زمان دميدن سپيده. اسم مكان ساختي است كه جاي روي دادن فعل را نشان مي دهد.اسم مكان نيز از فعل گرفته مي شود. مانند: مَجْلِس، مَطْبَخ، مَغْرِب، "حَتَّي ﺇذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ". يعني جايگاه غروب شمس. ساختمان اسم هاي زمان و مكان: اسم زمان و مكان از فعل ثلاثي مجرد كه عين الفعل مضارع آن، مفتوح يا مضموم باشد و همچنين از ثلاثي مجرد معتلّ الآخِر،بر وزن مَفْعَل (به فتح عين) آمده است. مانند:    لَعِبَ                  يَلْعَبُ                  "مَلْعَب"              كَتَبَ                  يَكْتُبُ                  "مَكْتَب"    لَها                    يَلهُو                   "مَلْهیً"                           ثَنَي         يَثنِي            "مَثْنیً" اسم زمان و مكان از فعل ثلاثي مجرد صحيح الاخر كه عين الفعل مضارع آن مكسور باشد،نيز از مثال واوي، بر وزن مَفْعِل(به كسر عين) مي آيد.   مانند:    جَلـَسَ                 يَجْلِسُ                "مَجْلِس"            ضَرَبَ                يَضْرِبُ               "مَضْرِب"    وَعَدَ                  يَعِدُ                   "مَوْعِد"               وَجِلَ                  يَوْجَلُ                "مَوْجَل"  گاه به ندرت، اسم زمان و مكان از فعلي كه عين الفعل مضارع آن،مضموم است، بر وزن "مَفْعِل” (به كسر عين) به كار رفته است. مانند: مَطْلِع ، مَغْرِب ، مَشرِق، مَسْجِد ، مَنْسِك ، مَجْزِر، مَنْبِت، مَسْقِط ، مَرْفِق و مَسْكِن. همه اين واژگان را به فتح عين نيز مي توان به كار برد.اما كسر عين الفعل در اينها فصيح تر است. گاه براي نشان دادن فراواني چيزي در جايي از اسم ها، اسم مكاني بر وزن «مَفْعَلَة» بنا مي كنند. مَسْبَعَة، مأسَدَة، مقثأَة (جايي كه در آن خربزه و خيار فراوان است) اسم زمان و مكان، از غير ثلاثي مجرد، بر وزن اسم مفعول مي آيد.    مُجتمع، مُستَشْفی. اسم آلت: ساختي است به معني ابزار كار و دو گونه است          1- مشتق                         2- غير مشتق اسم آلت مشتق، از فعل ثلاثي مجرّد متعدّي ساخته مي شود و سه وزن دارد: "مِفْعَل"      چون:                 مِبْرَد ، مِبْضَع ، مِرْقَم ، و مِعْبَر  "مِفْعَلَه"      چون:                 مِلعَقَة، مِشْرَبَة ، مِكْنَسَة ، و مِصْفَاة "مِفْعال"     چون:                 مِفتاح،مِقراض و مِنشار.   (هيچ يك از وزن هاي سه گانه قياسي نيست. ) اسم آلت غير مشتق: در وزن هاي گوناگون آمده است و داراي ضابطه يي نيست.   مانند: فَأس، جَرَس،  قدّوم(تيشه)،  سِكِّين(كارد)،  ساطُور،  ناقُور اسم از لحاظ حرف آخر: 1- صحيح الآخر:  الرجل، القلم، الكتاب              2- شبه صحيح الآخر: حرف آخر، واو يا «ياء» ما قبل ساكن: دَلْو، ظَبْي 3-اسم مقصور: آخر آن، حرف الف ثابت باشد، عصا، فَتَی، مَوتَی     4-اسم ممدود: مختوم به همزه كه پيش از آن الف زايد باشد: اعطاء، بيضاء، خضراء 5-اسم منقوص: آخر آن «ياء» و پيش از آن «ياء» كسره باشد. الداعِي، الكافِي، الراضِي اسم مقصور قياسي: اسم مقصور از فعل ناقص در چند مورد قياسي است از جمله: 1-                        در وزن "أَفْعَل” كه داراي معني: رنگ: عيب، زيور يا تفضيل باشد .  مانند: أحْوَی،   أعْمَی،   أَدْنَی،   أقْصَی 2-                        مصدر فعل لازم كه بر وزن "فَعِلَ” به كسر عين باشد. مصدر اين فعل، اغلب به صورت مقصور به كار رفته است. مانند: جَوِيَ  " جَویً"    ،   رَضِيَ " رِضاً " ، غَنِيَ  " غِنَیً". 3-                        در مصدر ميمي، اسم زمان، اسم مكان و اسم مفعول از فعل بيش از سه حرفي، مانند: المُرْتَضَی، المَرْمَی، و المَحْيا  (... وَ مَحْيايَ وَ مَمَاتِي ْلِلَّهِ ربِّ العَالَمينَ). 4-                                در جمع اسمي كه بر وزن " فُعْلَة" به ضم "فاء" و سكون عين باشد، جمع آن، بر وزن "فُعَل” به ضم "فاء" و فتح عين است. مانند:عُرْوَة   "عُری" ،  مُدْيَة  "مُدًی"  ،  دُمْيَة  " دُمًی". 5-                                       مؤنث أفْعَل التَّفضيل: چه از معتل و چه از غير معتل، مانند:       أحْسَن "حُسنی"     أَفْضَل  "فُضلَی"     أَدنَی " دُنيَا"                     أَقصَی "قُصْوَی". چنانچه اسم مقصور با تنوين به كار رود «الف» آن در گفتن از ميان مي رود ولي در نوشتن بجا مي ماند.    مانند: فَتًی، هُدًی هرگاه اسم منقوص با تنوين به كار رود «ياء»آن در حالت رفعي و جري از ميان مي رود ولي در حالت نصبي باقي مي ماند.  ...لِكُلِّ قومٍ هادٍ (رفعي)          ..... وَ مَنْ يُضْلِل اللهُ فَمَا لَهُ مِن هادٍ (جري)        كَفَی بربِّكَ هادياً....( نصبي) اسم ممدود قياسي: اسم ممدود از ناقص، نيز در چند مورد، قياسي است، از جمله: 1- در مصدر فعل مزيدي كه در آغاز آن، همزة زايد آمده باشد. مانند:       آتَی " ﺇيتاءً"                 أَعْطَی " ﺇعْطاءً”                   ﺇنْجَلَی " ﺇ نْجِلاءً”                                    ﺇقْتَضَی " ﺇ قتضاءً”                            اسْتَقْصَی" ﺇ سْتِقْصاءً” 2- در مصدر " فَعَلَ يَفْعُلُ " به فتح عين ماضي و ضمّ عين مضارع، در صورتي كه داراي معني صوت باشد.مانند:  رَغَا البعيرُ رُغاءً . 3- در صيغه هاي مبالغه كه بر وزن " فَعّال" و "مِفْعال" باشند. مانند: " عَدّاءً "  و " مِعْطاء ". 4- در مصدر باب مفاعلَه كه بر وزن " فِعال "باشد. مانند: مارَی " مِراءً "       نَادَی " نِداءً "،    رَامَی "رِماءً ". 5- در مصدرهايي كه بر وزن " تَفْعال" يا "تِفْعال" به فتح يا به كسر "تاء" آمده باشند. مانند: عَدَا " تَعْداءً ” ، مَشَی " تِمْشاءً ". 6- در مؤنث أفعل وصفي (نه تفضيل)    أحْمَر " حَمْراء"    أبْيَض " بيضاء"    أحْوَی " حَوّاء" مثني و احكام آن: مثني اسم مفردي است كه با افزودن " انِ "یا " ینِ " به آخر آن، به جاي دو اسم مفرد كه در لفظ و معني يكسان هستند، مي نشيند. مانند: " هذانِ رَجُلانِ" ، "ﺇشْتَريتُ كتابَيْنِ" . حرف پيش از نشانه هاي مثني (ان- ين)، همواره مفتوح و نون آخر مثني پيوسته مكسور است. الفاظ ملحق به مثني: واژگان: " ﺇثْنانِ،  ﺇثْنَتانِ،  ثِنتانِ "، "كِلَا و كِلْتا" ( در صورتي كه با ضمير مثني همراه باشند).  " أبَوانِ" ، " قَمَرانِ"  همچنين هر اسمي كه در شكل مثني، نام قرار گيرد. مانند: ”  حَسَنَيْنِ و مُحمّدينِ" ، ملحق به مثني هستند. ·   اعراب همه اسم هاي ملحق به مثني، مانند خود مثني است. مثناي مقصور: در مثناي اسم مقصور سه حرفي، الف مقصور به آن حرفي كه از آن، تغيير شكل يافته است، برمي گردد. اگر اصل آن، واو بوده، به صورت واو و اگر ياء بوده است، به صورت ياء در مي آيد. مانند:         عَصَا  "عَصَوانِ "                         فَتَی  " فَتَيانِ" . در مثناي مقصور بيش از سه حرفي، الف به ياء قلب مي گردد.  در اصل، چه ياء و چه واو بوده باشد. مانند:        المُرْتَجَی، المُعْطَی، المُسْتَرضَی      كه مثناي آنها      "المُرْتَجِيانِ،  المُعْطَيانِ،  المُستَرضَيانِ"    است. مثناي ممدود: الف) چنانچه همزة اسم ممدود، اصلي باشد، در مثني به حال خود مي ماند. مانند : قُرّاء " قُرّاآنِ"   ،           وُضّاء " وُضّاآن" . ب) ولي اگر همزة زايد تأنيث باشد، به واو قلب مي گردد.مانند:          حَسْناء  "حَسْنَاوان" ،  صَحراء "صَحراوان " ،   حَمراء "حَمراوان ” ج) در صورتي كه همزه ممدود، از واو يا " ياء" قلب شده باشد،در مثني مي توان آن را به دو صورت به كار برد: 1. همزه را به حال خود نگاه داشت.    مانند:       دُعاء " دُعاآنِ"                  كِسَاء " كِساآنِ" 2- همزه را قلب واو كرد.   مانند:         دُعاء " دُعاوان"                كِساء " كساوان" ·   ياء حذف شده اسم منقوص، در مثني باز مي گردد. مانند: هادٍ و مُهتدٍ كه مثناي آنها "هاديان و مُهتدِيان" مي شود. ·   مثناي اسم هاي "أب و أخ" ، "أبوان و أخوان" مي شود. يعني حرف حذف شده باز مي گردد. ·   " يَدْ " و " فَمْ " مستثناست و " يدان" و " فمان " مي شود. ·   اگر به جاي لام الفعل حذف شده حرف ديگري بيايد اسم با همان حرف مثني مي شود. سنته " سنتان "   اسم " اسمان "        ﺇبن  "  ﺇبنان  "      اصل اين سه لفظ (" سَنَو ، سَمَو و بَنَو") بوده است.    جمع و احكام آن: جمع بر سه گونه است:    -  جمع مذكر سالم    -  جمع مؤنّث سالم    - جمع مكسَّر. جمع مذكر سالم: آن است كه در ساختمان مفرد آن، هيچ تغييري پديد نيايد، " ونَ " در حالت رفعي و " ینَ " ، در حالت نصبي و جري به آخر آن، افزوده شود. مانند:         مُؤمِن، حَسَن، مُحَمَّد، "مؤمِنينَ، حَسنِينَ، مُحَمَّدِينَ" در دوحالت نصبي و جري ·   جمع مذكر سالم از اسمهاي: مقصور منقوص و ممدود، از اين قاعده  بيرون است.   بدين معني كه در جمع اسم مقصور، الف آخر آن، حذف مي گردد و پيش از واو و ياء جمع، فتحه به جاي مي ماند تا نشان دهد كه الف اسم مقصورحذف شده است. مانند:  مُصْطَفی كه جمع آن، " مُصْطَفَونَ و مُصْطَفَيْنَ " مي شود. ·   در اسم منقوص، ياء آن،حذف مي گردد و به مناسبت واو و ياء مذكر سالم، حرف پيش از واو، مضموم و حرف پيش از ياء مكسور مي  گردد.  مانند: القاضِي و هادٍ كه جمع آنها " القَاضونَ، القاضينَ  و هادُون، هادِينَ" مي گردد. ·   قاعدة اسم ممدود در جمع مذكر سالم، همان قاعده مثناي ممدود است. يعن از فعل بیش ازسه حرفی، بر وزن مصدر آن فعل ، همراه با تاء تأنیت به کار می رودچنانچه اسم مقصور با تنوين به كار رود ي چنانچه همزه آخر آن،اصلي باشد، بي هيچ تغييري، نشانه هاي جمع مذكر سالم (و- ن، ين)، به آخر آن، افزوده مي شود. مانند: قُرّاء " قُرّاؤون، قُرّائِينَ ". در همزة زايد تَأنيث.  مانند:  زكرياء ” زَكَرِيّاوُون" (اسم علم مذكر) مي شود. در همزه يي كه از ياء، يا واو، بدل گشته است. مانند:غِطاء و رَجاء (اسم هاي علم ذكر)، جمع آنها  "غِطاوُون،  غِطاؤون   ،  رَجاوُون،  رَجاؤون"  است. شروط جمع مذكر سالم: اسمهاي علمِ مذكرِ عاقل و صفات مذكر عاقل، با اين شيوه، جمع بسته مي شوند.  مانند:  عَلِيّ ، مُعَلِّم     "عَلِيُّونَ ، مُعَلِّمُونَ"  . •   به شرط آن كه اسم علم، به دور از تاء تأنيث و تركيب باشد، يعني اسمي مانند: مُعاوية، طَلْحة و سِیبَوَيه و عَبدُالله نباشد. •   صفت مذكر عاقل نيز بايد خود، تاء تأنيث نداشته باشد، ولي مؤنث آن، داراي تاء تأنيث باشد. يعني صفت هايي چون: مُعَلّم ، فَاضِل ، مُقْتَدِر ، شَريف و خَشِن .... كه به شكل جمع مذكر سالم در مي آيند، يابد همين گونه بي تاء تأنيث باشند، ولي لفظ مؤنث آنها يعني: مُعَلِّمة ، فاضِلَة، مُقْتَدِرَة ، شَريفَة، و خَشِنَة .... بايد همين گونه با تاء تأنيث، به كار روند. •   نيز صفت مذكر، نبايد از باب "أفْعَل فَعلاء" چون: أَسْمَر سَمْراء  باشد. همچنين از باب " فَعْلان فَعْلَی" چون: عَطْشان عَطْشَی و نيز از صفاتي چون: بَتُوُل و جَرِيح كه شكل مذكر و مؤنث آنها یکسانست، نباشد. •   ولی أَفعل التَّفضیل که مؤنّث آن، بَر وزن " فُعْلَی" به ضم فاء است، به شیوه جمع مذکر سالم جمع بسته می شود، مانند: أحسَن  "أحْسَنونَ، أحْسَنينَ"  و  "أعْلی و  أعلُونَ  و  أعْلِينَ". •   اسم منصوب را نيز همچون صفات به شمار آورده و مانند صفت مذكرعاقل، با واو نون يا "ياء" و نون، جمع بسته اند. مانند: ﺇيرانيٌّ ، جُنْدِيٌّ  " ﺇيرانِيوُّنَ ، جُنْدِيُّونَ " •   بر پايه آنچه گفته شد، اسم هايي چون:  رَجُل و غُلام ، مَريَم و عاقِر، دَاحِس و فِضِّيّ را نيز نمي توان به شيوه جمع مذكر سالم، جمع بست. زيرا ”رَجُل و غُلام" نه علم اند و نه صفت،" مريم" مؤنث است و "عاقِر" صفت مؤنث. ” داحِس" علم است براي اسب و فِضِّيّ، صفت براي انگشتري، كه هر دو از " عقل" بي بهره اند. اسم هاي ملحق به جمع مذكر سالم: در زبان عربي شماري از اسم ها ديده مي شوند كه در اعراب،مانند جمع مذكر سالم اند ولي همه شرطهاي آن را ندارند.آنها عبارتند از: " أُولو ، عالَمونَ ، أَهْلُونَ ،‌عِلِّيُّونَ ، أَرَضونَ ، بَنونَ ، عِشْرونَ تا تِسْعونَ ، سِنونَ و باب سِنونَ"، همچنين اسمي كه به صورت جمع، براي كسي نام نهند. مانند: " عابِدون " . •   منظور از باب سِنون اسم هايي است كه ساختمان آنها مانند ساختمان مفرد سِنون (سَنَة) داراي سه حرف باشد، لام الفعل آن حذف شده و به جاي آن، تاء تأنيثي آورده باشند.   مانند:   " عِضِينَ ، عِضوُنَ ، عِزِينَ ، عِزونَ ، ثُبِينَ ، ثُبُونَ، مِئِينَ ، مِئونَ ، كُرِينَ ، كُرُونَ ، ظُبِينَ ، ظُبونَ " و مفرد آنها:" عِضَه ، عِزَة ، ثُبَة ، مِئَة ، كُرَة و ظُبَة " است. •   همه اسامي شبه جمع، در حالت رفعي با واو و نون و در حالت نصبي و جرّي، با ياء و نون به كار مي روند. جمع مؤنث سالم:    قاعدة كلي در جمع مونث سالم آن است كه "الف و تاء كشيده" يي به آخر مفرد، افزوده شود، بي آنكه در ساختمان اسم مفرد، تغييري روي دهد. مانند:          مَرْيَم " مَرْيَمات"                زَينب " زَينَبات" . •   بر پايه اين تعريف واژگاني چون "قُضاة ،هُداة و رُماه" جمع مكسرند و همچنين كلماتي چون: ” أبيات، أوقات، أشتات، جمع مكسرند زيرا حرف تاء در آنها اصلي است". •   سه دسته از اسم هايي كه به شيوه جمع مؤنث با " الف و تاء" جمع بسته مي شوند از قاعده ياد شده بيرون اند. 1-اسم هايي كه داراي تاء تأنيث اند، تاء آنها حذف مي شود.  مانند:    عالِمَه "عالِمات"    ،           کَريمَه  " كَرِيمات" 2- در اسم هاي مختوم به الف مقصوره و ممدودة تأنيث كه با الف و تاء جمع بسته مي شوند، همان حالت مثناي اين الفاظ، به كار بسته مي شود.  مانند:          فُضْلی " فُضْلَيات” ذِكْری ” ذِكْرَيات” صَحراء ”صَحْراَواَت” عَذراء” عَذْراَواَت" . 3- در اسم ثلاثي موصوف كه فاء الفعلش مفتوح و عين الفعل آن، حرف صحيح و ساكن باشد،سكون عين، به فتحه بدل مي گردد.   مانند: ظبْيَة " ظَبَيات،   نَفْحَه  " نَفَحات " ،   جَمْرَة   "جَمَرات”. در صورتي كه عين الفعل، حرف غير صحيح باشد.  مانند: " بَيْضَه، زَوْجَه و جَوْزَه". يا عين الفعل، متحرك باشد، مانند:   " شَجَرَه" در جمع با الف و تاء، به حال خود، باقي خواهد ماند. جمع اسم هاي ياد شده، چنين است: مانند:  " بَيْضات، زَوْجاَت، جَوْزات و شَجَرات". ولي در عين الفعل اسم هايي مانند:    "خُطْوَه و كِسْرَه" كه فاءالفعل مضموم يا مكسور است.    سه حالت: سكون، فتح و ﺇبتاع (تبعيت كردن از حركت فاءالفعل) جایز است. یعنی در جمع آنها، مي توان گفت:   "خُطْوات، خُطَوات، خُطُوات، كِسْرات ، كِسَرات ، كِسِرات." اما در جمع صفات مؤنث كه داراي "تاء" باشند، پس از حذف تاء تانيث، بي آنكه در ريخت مفرد، تغييري پديد آيد، به آخر آن ”ات" مي افزايند.   مانند:         ضَخْمَه "ضَخْمات"              ، شَريفَه " شَريفات " ، حُلْوَه "حُلوات"، حَسَنَه "حَسَنات " ،  خَشِنَه "خَشِنات ". اسم هايي كه شكل جمع مؤنث سالم مي پذيرند: 1-                        اسمهاي علم مؤنث.   مانند:   زَينَب "زَينَبات " ، فاطِمه "فاطِمات ”  ، سُكَينه "سُكَينات"، مَريم "مَريَمات”. 2-                        اسم هايي كه داراي نشانة تأنيث باشند.   مانند:   جَميله "جَمِيلات”                  ،           مُدَرِّسَه "مُدَرِّسات "                 صَحراء "صَحْراواَت "             ،           عَذراء "عَذْراوات    كُبْري " كُبْرَيات "                ،           حُبْلَي "حُبْلَيات "                        شَجَرَه  "شَجَرات "                ،            ثَمَرَه " ثَمَرات ". اسمهاي زير از قاعده جمع اسم هاي تاء تأنيث، بيرون اند:           "ﺇمْرَأة ، شَاة، أُمَّة ،  اَمّة،  شَفَه ، مِلّه". جمع آنها به ترتيب چنين است:            " نِساء ،  شَاء و شِيَاه ،  ﺇمّاء ،  أُمّم  ، شِفاه ،  مِلّل". نيز اين اسمها، از قاعده جمع اسمهاي مختوم به الف تأنيث، بيرون اند: "فَعْلاء" مؤنث  أفْعَل، "فَعْلَی" مؤنث فَعْلان .    مانند:" أَبْيَض بَيضاء و عَطشان عَطْشَی". اينها شكل جمع مؤنث سالم، به خود نمي پذيرند، همان گونه كه مذكرشان (أفْعَل و فَعْلان) نيز به شكل جمع مذكر سالم، در نمي آيند. 3-                        مصدر بيش از سه حرفي، مانند:   ﺇحسان "ﺇحْسانات" ، تَعْريف "تَعْريفات" ، ﺇنتِظام "ﺇنْتِظامات" 4-                        مُصَغَّر يا صفت مذكر غيرعاقل. مانند: دُرَيْهِم " دُرَيْهِمات" ،  كُتَيِّب " كُتَيِّبات” ،          جَبَلُ شاهِقٌ "جِبالٌ شاهِقاتٌ "،   يَوْمٌ مَعْدودٌ  " ،  أيّامٌ مَعْدوداتٌ ". 5-                        اسم هاي غير عاقل كه با "ﺇبن" و " ذُو" آغاز گردند. مانند : ﺇبن آوَي و ذُوالقِعْده كه جمع آنها ” بَنات آوَي و ذَواتُ القِعْدَه" است. •   به جز آنچه ياد شد هر اسمي كه در قالب جمع مؤنث سالم به كار رود،سماعي است.   مانند: "سَماوات،  اُمَّهات، اُمّات، سِجِلّات، ثَيِّبات، ﺇصطَبْلات، بُيوتات، رِجالات، دِيارات ..." در جمع " سَمَاء،  أُمّ ، سِجِلّ،  ثَيِّب، ﺇصْطَبل، بُيوت، رَجُل،  دَار " . الفاظ ملحق به جمع مؤنث سالم: اين الفاظ را كه در شكل و ﺇعراب، چون جمع مؤنث سالم ولي داراي شروط آن نيستند،  ملحق به جمع مؤنث سالم دانسته اند: " بَنَات  أَخَوات ، أُولات" همچنين جمع مؤنث كه نام يك تن يا يك چيز باشد.   مانند:        "بَرَكات ، عَرَفات ،  أَذْرِعات" جمع مكسر: جمعي است كه ساختمان مفرد آن دگرگون شده است. مانند:   كُتُب ، فُضَلاء ، كُتّاب ، كَتَائِب. تغيير ساختمان مفرد در جمع مكسر از چند راه  پديد مي آيد: 1-                        افزودن يك حرف يا بيشتر بر حروف اصلي.   مانند: سِهام ، أَقْلام ، در جمع " سَهْم و قَلَم” 2-                        با كاستن از حروف مفرد، مانند: رُسُل و كُتُب ، در جمع  "رَسُول و كِتاب" 3-                        با تغيير حركات مفرد. مانند : أُسْدُ، در جمع " أَسَد" جمع مكسر بر دو گونه است: 1- جمع قِلّة آن است كه از سه تا ده را فرا بگيرد. يعني براي بيان عدد كم به كار رود.    مانند: أَحْمال 2- جمع كَثرة ، سه و بيش از آن را بي هيچ محدوديتي، در برمي گيرد.  مانند:  قُلُوب. جمع قِلّة داراي چهار وزن  زير است: 1- " أفْعُل " مانند: " أَنْفُس،  أَذْرُع،  أَكُفّ ،  أَوْجُه"    جمع:     " نَفْس،  ذِراع،   كَفّ،    وَجْه" 2- " أَفْعال " مانند: " أَجداد، أَثواب، أَجْمال، أكْباد، أَعْناق و أقفال".    جمع:       " جَدّ،  ثَوْب، جَمَل،  كَبِد،  عُنُق  و قُفل " . 3- "أفْعِلَة” مانند : " أعْمِدَة، أطْعِمَة، أشْرِبَة، أغْذِيَة، أرْغِفَة، أزِمَّة ".   جمع:   " عِماد، طَعام، شَراب ، غِذاء ، رَغيف ، و زِمام ". 4- "فِعْلَة" مانند : " فِتْيَة ، صِبْيَة ، غِلْمَة ، غِ‍ْزلَة ، جِلَّة ، سِفْلَة" .     جمع:          " فَتَی ، صَبِّي ، غُلام ،غَزال ، جَليل ، سافِل ". "جمع کَثْرة" از جمع مکسر، دارای شانزده وزن است:  1- وزن " فُعْل" و این وزن جمع صفت مُشبهه بر وزن" أَفْعَل فَعْلاء " است.   مانند: أحْمَر یا حَمْراء "حُمْر، "أحْوَر حَوْراء" حُور، " أَسْوَد  سَوْداء "سُود" و أبْیَض بَیْضاء "بِیض" . •   در صورتی که عین الفعل "یاء" باشد حرف اول کلمه در جمع،  کسره می گیرد،  مانند بِیض. 2- " فُعُل" چون "کُتُب و صُبُر" : این جمع، بیشتر برای دو وزن ازاسمهای مفرد آمده است: برای " فَعُول" به معنی فاعِل. مانند: "صُبُر و غُیُر  در جمع: صَبُور و غَیُور. و نیر برای اسم چهار حرفی صحیح الاخر که دارای تاء تانیث نباشد و حرف پیش از آخر آن، حرف مدّ باشد. مانند: کِتاب، عِناقْ، ذِراع، عَمُود ، قَضِیب و سَرِیر که جمع آنها: "کُتُب،  عُنُق، ذُرُع، عُمُد، قُضُب و سُرُر" است . 3- " فُعَل"، این وزن، بیشتر برای اسم مفردی که بر وزن "فُعْلة" باشد، آمده است. مانند: "غُرَفَ و حُجَج، نُوَب و مُدًی"، در جمع: غُرْفَة، حُجَّة،  نُوبَة و مُدْیه. و نیر در جمع صفتی به وزن" فُعْلَی "مؤنث" أفْعَل" باشد . مانند:  " کُبْرَی " کُبَر" ،  صُغْرَی " صُغَر". 4- "فِعَل" وزن جمع اسمی است که بر وزن " فِعْلَة" به کسر فاء باشد، مانند: قِطْعَة " قِطَع"، حِجَّة " حِجَج "، لِحْیَة " لِحیً" . •   گاه به ندرت، اسمی بر وزن " فَعْلَة" به فتح فاء نیز، به وزن" فِعَل" جمع بسته می شود. مانند: قَصْعَة " قِصَع". 5- " فُعَلَة"  بیشتر، برای صفت مُعتل اللام برای مذکر عاقل که بر وزن "فاعِل" باشد آمده است. مانند: هادٍ "هُدَاة" ، قاضٍ "قُضَاة " ، غازٍ  "غُزَاة" ،  رامٍ "رُمَاة". •   اصل"هُدَاة" و "هُدَیَة"  بوده و همچنین است وزن دیگر جمع های بالا. 6- " فَعَلَة" و این وزن، اغلب جمع صفت صحیح الاخر برای مذکر عاقل بر وزن " فاعِل " است. مانند: ساحِر " سَحَرَة "، طالِب " طَلَبَة"،  قاتِل  "قَتَلة"، سافِر "سَفَرة "، بارٌّ " بَرَرَهَ" ، بائِعٌ  " باعَة" ، خائنٌ  "خَاَنة " . 7- " فَعْلَی " بیشتر برای صفتی بر وزن "فَعیل" است که دارای یکی از معانی " از میان رفتن، آسیب، درد، بیماری و گرفتاری باشد. مانند: قَتیِل  "قَتْلَی" ، جَرِیح  " جَرْحَی" ، شَیِت " شَتَّی" زَمینْ " زَمْنَی"  و أَسِیر  "أسْرَی. 8 - " فِعَلَة "،مفرد این جمع، بیشتر اسم ثلاثی الآخر است که بر وزن "فُعْل" به ضم فاء باشد. مانند: "دِرَجَة و دِبَبة"  درجمع:  دُرْج و دُبّ. گاه اسمی بروزن " فِعْل " به کسر فاء نیز بر این وزن، جمع بسته می شود.  مانند:   قِرْد "قِرَدَة". 9- " فُعَّل"، مفرد این جمع، اغلب صحیح اللامی است بروزن " فاعِل یا فاعِلَة ".   مانند:   "رُکَّع، سُجَّد، طُلّب، صُوَّم، نُوَّم"  در جمع:   راکِع، ساجِد، طالِب، صائِم، ونائِم. 10- " فُعّال"، وزن جمعی است برای صفت صحیح الآخر بر وزن "فاعِل”.   مانند: عُذّال، طُلاّب، کُتّاب، نُوّاب و نُظّار" در جمع: عاذِل، کاتب ، نائِب،  و ناظِر. •   گاه به ندرت، جمع " فاعِل" از معتل اللام نیز بر این وزن آمده است.  مانند: " غُزّاء" در جمع "غازٍ"   از "غزَاَ     یَغْزُو". 11- "فِعال"، این وزن، جمع اسم های بسیاری با وزن های گونه گون است. مانند: " کِعاب، ثِیاب، ضِخام، صِعاب، ضِیاع، جِمال، جِبال، رِقاب، ثِمار، ذِئاب، ظِلال درجمع واژگان:    کَعْبْ، ثَوْب، ضَخْم، صَعْب، ضَیْعَة، جَمَل، جَبَل، رَقَبَةُ، ثَمَرة، ذِئب، ظِلّ 12- "فُعُول" ، این جمع بیشتر برای وزن های: " فَعِل، فَعْل، فِعْل، فُعْل" و گاه نیز برای وزن "فَعَل" به کار رفته است. مانند:  کُبُود، لُیُوث، فُیُول، جُنُود وشُجُون”.  درجمع واژگان:  کَبِد،  لَیْث،  فِیل،  جُنْد،  شَجَن. 13-"فِعْلان"، اين جمع، بيشتر براي چهار وزن زير آمده است:1- فُعال   2- فُعَل  3- فُعْل (در صورتي كه عين الفعل آن، واو باشد)    4- فَعْل (در صورتي كه حرف دوم آن ،الف باشد) "غِربان، جِرْذان، حِيتان، وجِيران" در جمع واژگان: غُرَاب، جُرَذ،  حُوت و جَار. •   گاه نيز "فِعْلان"، جمع اسم هايي، نه بر وزنهاي بالا، قرار مي گيرد. مانند:  "صِنْوان و حِيطان " در جمع: " صِنو  و حائِط ". 14-"فُعْلان " مانند: " قُضْبان، حُمْلان، خُشْبان، بُطْنان ". در جمع واژگان: " قَضِيب ، حَمَل ، خَشَب و بَطْن ". 15-"فُعَلا"، اين وزن جمع، براي دو گونه صفت به كار مي رود: 1.براي وزن "فَعِيل" به معني "فاعِل" كه صحيح الآخرو براي مذكر عاقل باشد.  مانند:عُلَماء، عُظَماء، نُبَهاء، ظُرَفاء، . در جمع صفت هاي: عَليم، عَظيم، نَبِيه، ظَريف. 2.براي صفت مذكر عاقل(درصورتي كه به معني: طبيعت، ستايش يا نكوهش آمده باشد.) بر وزن "فاعِل ". مانند:  صُلَحاء، عُلَماء، جُهَلاء، و شُعَراء. در جمع:  صالِح، عالِم، جاهِل و شاعِر. 16- "أفْعيلا" اين وزن جمع، براي صفت بر وزن "فَعيل " است (در صورتي كه معتل اللام يا مضاعف باشد). مانند: "أصفياء،  أولياء،  أعزّاء،  أذِلّاء ". در جمع صفت هاي:  "صفيّ،  ولّي، عزيز و ذليل" •   وزن هاي منتهي الجُموع نيز، بر وزن هاي ياد شدة جمع مكسر افزوده مي گردد. •   گاهي جمع هاي "قِلَّه" و " كَثْرة" به جاي يك ديگر به كار مي روند.يعني جمع قلّة براي كثرت و جمع كثرة براي قلّت و اندكي. اين در صورتي است كه براي بيان معنايي، وزن جمع بيانگر آن معني، موجود نباشد. مانند: " أَقْطارُ البِلادِ"  و " ثَلاثَة رِجالٍ" .  در نمونة نخست، با آنكه لفظ "أقـْطار" جمع قلّة است، براي بيان كثرت و در نمونة دوم، به عكس لفظ "رِجال" با آنكه جمع "كَثره" است، در معني جمع قِلّة، به كار رفته است. 17- صيغه يا ساخت مُنْتَهَي الجُموع: به هر جمع مكسري كه پس از الف تكسير آن، دو حرف متحرك قرار گيرد،يا سه حرف كه حرف ميانين آنها،"ياء"ساكن باشد، مُنْتَهَي الجُموع گويند.يعني نهايت جمع ها كه بر روي چنان لفظي،ديگر جمعي بسته نمي شود. مانند: "دَراهِم، عَنادِل ، سَبائِك،  فَواصِل،  أنامِل".  در جمع كلمات: درهم،  عَنْدَلِيب،  سَبيكَة،  فاصِلَة،  أَنْمُلة . مُنْتَهَي الجُموع، داراي وزن هاي بسياريست. در زير،نمونه هايي از آنها آمده است. 1و2-" فَعالِل و فَعالِيل"   مانند:  دَراهِم و دَنَانِير.                  3و4- " أَفاعِل و أَفاعِيل"   مانند: أفاضِل و أساليب. 5و6- " تَفَاعِل و تَفاعيل"   مانند: تَجارِب و تَسابيح.    در جمع: تجربه و تسبیح 7و8- " مَفاعِل و مَفاعِيل"  مانند: مَعايِش و مَواثِيق  در جمع : مَعیِشة و میثاق 9و10-"فَواعِل و فَواعِيل مانند: "خَواتِم، نَواصٍ و طَواحِين و طَوامِير”.  در جمع : خاتَمِ و ناصيه و طاحونه و طومار. 11-"فَعائِل " مانند: "صَحائِف، سَحائِب " در جمع: صَحِيفَة، سَحابَة 12و 13- "فَعالَي و فُعالَي"(به فتح فاء و عين و به ضم فاء و عين) مانند: فَتاوَی، عَذارَی، سَكارَی. مانند: سُكَارَی،عُطاشَی . در جمع: فَتْوی، عَذْراء،  سَكْران سَكْرَی، عَطْشان عَطْشَی 14-"فَعالِيّ" (به تشديد ياء)، مانند: كَراسيّ، قَمارِيّ،  در جمع الفاظ : كُرسيّ ، قُمْرِيّ   مُنْتَهَی الجُموع و جمع الجمع : گاهي براي بالا بردن شمارة افراد جمع ، بارديگر آن را جمع مي بندند. مانند: "الأَيَاَدِي” ، جمع "الأيْدِي" كه خود، جمع "يَد" است، "أظَافِير" در جمع " أَظْفار" جمع "ظُفْرة". اين چنين جمع را " مُنْتَهَی الجُموع و جَمعُ الجَمع"  گويند. اسم جمع: اسم جمع اسمي است داراي معني جمع،بي آنكه از لفظ خود، مفردي داشته باشد.مفرد آن،از معنايش به دست مي آيد. مانند: "جَيش، عَسْكَر،  شَعْب،  قَبيلَه،  قَوْم،  رَهْط،  مَعْشَر، خَيْل" مفردي كه از معني اين الفاظ براي آنها فهميده  مي شود، عبارتست از: جُنْدِيّ( براي جَش و عَسْكَر)، رَجُل يا ﺇمْرأه (براي:شَعْب، قَبِيله،  قَوْم،  رَهْط،  و مَعْشَر) و فَرَس (براي خَيْل). ·   به اعتبار لفظ و معناي اسم جمع مي توان با آن، دو گونه رفتار كرد. آن را به اعتبار لفظ، مفرد و به اعتبار معني،جمع در نظر گرفت. براي نمونه، مي شود گفت: " الجَيْشُ سارَ"  يا  " الجَيْشُ سارُوا "، " قومٌ حُرٌّ، أَو أَحْرارٌ". از آنجا كه لفظ اسم جمع، مفرد است، آن را همچون اسم مفرد، به شكل: مثنی و جمع نيز در آورده اند. مانند: " قَومانِ ، قَبيلَتانِ ، رَهطانِ " " أَقْؤآمٌ ، قَبائِلُ ،‌أَرْهُطٌ" اسم جِنس و اسم عَلَم: اسم جنس : اسمي است كه همه افراد خود را به طور يكسان دربرگيرد. مانند: " ﺇنْسان يا ﺇنْس، كِتاب، تُفّاح، تَمْر، بِطِّيخ، شَجَر ...". اسم عَلَم:  اسمي است كه از ميان افراد جنس ، تنها يك فرد را نشان مي دهد و خود بردو گونه است: 1-      عَلَم مفرد: مانند: "حَسَن، سَعيد، ﺇيران، طِهران،آلمانِيا، قُريش، فُرات ... " 2-      علم مركب: مانند: "عَبدُالله " (تركيب اضافي)، " بَيْتَ لَحْم" (تركيب مَزْجِي) و "تَأَبَّطَ شَرّاً " ( تركيب اسنادي). الكُنيَه و اللّقب : كنيه اسمي است كه در آغاز آن،الفاظ أبْ و أمّ يا اِبن و بنت باشد.مانند: أبوالبشر ، بنتُ حاتم ، أُمّ موسي لقب اسمي است كه با توجه به ويژگي هاي جسمي و روحي و اخلاقي و بر بنياد ستايش يا نكوهش به كسي داده مي شود. مانند: " زين العابدين ، أسدالله " المذكَّر و المؤنث: مذكر و مؤنث حقيقي: مذكر، اسمي است كه به انسان و جانور نر دلالت كند و بتوان با لفظ " هذا" به آن اشاره كرد.  مانند:" رَجُلٌ و حِصانٌ". مؤنث، اسمي است كه به جنس ماده دلالت كند و اشاره بالفظ  "هذه " به آن، درست باشد. مانند: " أَمّ، ﺇمّرأه و ناقَه". به این نمونه ها، مذكر و مونث " حقيقي" مي گويند. مذكر و مؤنث مجازي: در كاربرد اسمها در زبان عربي، برخي از اسامي اشياء را همچون اسم مذكر وبرخي ديگر را، مانند مؤنث به كار برده اند. اين چنين اسمها را مذكر و مؤنث مجازي نام نهاده اند. مانند: "كتاب،  باب، بَيْت، نَجْم، بَدْر، لَيْل،  قَمَر"  (مذكّر مجازي) " دَواة ، لَيلَه ، دار ، عَيْن ، و شَمس" ( مؤنث مجازي) . علامت تأنيث:  1- تاء تأنيث:  فاطمه ،  قاعِده  2- الف مقصورة:  حُبلَی ، صغری 3- الف ممدودة زائد:  حمراء ، بيداء 4- مؤنث حقيقي بدون علامت: زينب، مريم، سُعاد با توجه به همراه بودن يا همراه نبودن اسم مؤنث با نشانه هاي بالا، آن را سه گونه دانسته اند: 1- لفظي: مونث لفظي اسم مذكر حقيقي است كه داراي تاء تأنيث باشد. مانند: " حَمزه ، طلحه ، و معاويه". 2- معنوي: مؤنث معنوي،اسم مؤنثي است كه به ظاهر داراي نشانه تأنيث نباشد. مانند: " مَريم ، شَمس و دارَ ” 3- لفظي و معنوي ،مؤنث لفظي و معنوي آن است كه نشان دهنده مؤنث باشد و در عين حال از علامت تأنيث نيز برخوردار باشد. مانند: " حَلِيمة ، لَيلَی ، هَيْفاء" . مؤنث در موارد زير معنويست:  1- اسم هاي علم مؤنث.مانند: "مَريم ، زَينَب".   2- اسم هاي مخصوص به مؤنث.مانند: "أُمّ ،أُخْت". 3- نام كشورها، شهر و قبيله ها چون: " مِصْر، دِمَشق، قُريش".    4- نام برخي از أعضا زوج بدن.چون: " عَيْن، رِجْل، يَد ". •   به جز موارد ياد شده اسمهاي مؤنث معنوي بسياري در زبان عربي آمده است كه الفاظ زير از آن جمله اند: " شَمس،  دار،  حَرْب، جَحيم،  جَهنّم، دَلْو ، ..." •   صفات وزن هاي زير،اغلب با يك لفظ، براي مذكر و مؤنث، به كار مي روند. فَعّاله: " رَجُلٌ علّامَهٌ و امرأهٌ عَلّامة "                     مِفْعال: " رجلٌ مِفْضالٌ و امرأهٌ مفْضالٌ " مِفْعيل: " رَجُلٌ مِعْطيرٌ وَ امرأهٌ مِعْطير "                   فُعْلَه: " رجلٌ ضُحْكَة و امرأهُ ضُحْكَه  " . " فَعُول " به معني " فاعِل " و " فَعيل"  به معني" مَفْعُول " مانند:  "رَجُلٌ صَبُور وَ امرأةٌ  صَبورٌ" و" رَجُلٌ قَتيلٌ و امرأهٌ  قَتيلٌ " •   صفات مخصوص مؤنث، بيشتر بي تاء تأنيث، به كار رفته اند.  مانند:  " امرأةٌ عاقِرٌ و طالِقٌ و حامِلٌ". النَّسبَهُ و أَحكامُها: نسبت عبارت است از افزودن يائي مشدّد به آخر اسم، تا چيزي به آن اسم منسوب گردد.  مانند:  " لُبنانيٌّ ، شيرازيٌّ ، كُوفيٌّ ، بَصْريٌّ ، مَدَنِيٌّ ...". به اسمي كه ياء مشدد به آن پيوسته است، "مَنْسوب" گويند. •   اسمهای زیراز ياء نسبت، بي نيازند. 1- اسم هايي بر وزن، "فاعِل و فَعِل" چنانچه به معني "صاحِب” (دارنده ،دارا) باشند. مانند: "لابِن، طاعِم  و كاسٍ"  و "طَعِم ، لَبِس و عَمِل" يعني داراي  لَبَن ، طَعام ، كِسوه ، لباس 2-  اسمهايي بر وزن" فَعّال" كه به حرفه و شغل دلالت كنند. مانند:  " بَزّاز، عَطّار، خَبّاز،  صَبّاغ  و خَيّاط ".  (بايد توجه داشت كه اين قالب هاي جايگزين نسبت، قياسي نيستند.) احكام نسبت: اسم داراي ياء نسبت،بايد از" تاء تأنيث و علامت تثنيه و جمع "، تهي و حرف پيش از ياء نسبت، همواره مكسور باشد. مانند: "فاطِمِيّ، النَّهْرِي، كِتابِيّ" در نسبت به فاطمه‌، النَّهران، كُتُب. •   چنانچه اسمِ داراي تاء تأنيث ،در حالت نسبت،به اسمي ديگر اشتباه گردد، پس ازحذف تاء تأنيث، پيش از ياء نسبت، واوي به آن مي افزايند. مانند: " ثَورَوِيّ" ، پدر نسبت به " ثَوْرَه" تا به اسم منسوب به " ثَوْر"،  اشتباه نگردد. •   تني چند از صرف نويسان، پيوستن ياء نسبت را به جمع مكسر، بي آنكه در ساختمان آن، تغييري صورت پذيرد، درست مي دانند. از اين رو در نسبت به جمع هايي چون: " كَنائِس، مَلائِك، فُضُول" گفته اند:" كَنائِسِيّ ، ملائِكِيّ، فُضُولِي". •   عين الفعل همة اسم هاي ثلاثي مكسورالعين، در حالت نسبت، مفتوح مي گردد. اين كار براي سبك شدن تلفظ كلمه، انجام مي گيرد. مانند: "مَلَكيّ،  دُؤَلِيّ،  إِبَلِيّ "  در نسبت به : " مَلِك،  دُئِل، اِبِل". اسم ممدود در حالت نسبت: چنانچه همزة اسم ممدود، اصلي باشد، در حالت نسبت، تغييري نمي كند. مانند: " وُضّاء وُضّْائيّ  و قُرّاّء  قُراّئيّ ". در صورتي كه همزه،زائد و براي تأنيث باشد، به واو،قلب مي گردد. مانند: " بَيضاء بَيْضاوِيّ و حَمراء حَمراوِيّ ". اگر همزه از حرف عله قلب شده باشد مي توان آن را به واو بدل كرد يا به همان حالت كه هست، ياء نسبت به آن افزود.مانند: سماء: "سَماويّ و سَمائِيّ               رِداء :  رِداوِي  و رِدائِيّ " . اسم مقصور در حالت نسبت: چنانچه الف اسم مقصور، در مرتبه سوم باشد، به واو قلب مي گردد.  مانند:" فَتَوِيّ و عَصَوِيّ”.  در نسبت به: فَتی و عَصا. اگر در مرتبه پنجم و پس از آن، قرار گيرد، حذف مي شود. مانند: " مُصْطَفِيّ و مُسْتَشْفِيّ"  در نسبت به: مَصطَفَی و مَسْتَشفَی. در صورتي كه الف در مرتبه چهارم قرار گيرد و حرف دوم كلمه، ساكن باشد، هر دو حالت: قلب و حذف، جايز است. مانند: " مَلْهَي: مَلْهَوِيّ و مَلْهِيّ  ،                دُنيا : دُنْيَوِيّ و دُنْيِيّ ". در صورتي كه حرف دوم كلمه، متحركّ باشد، الف در مرتبه چهارم كلمه، حذف مي گردد. مانند: " بَرَدَي ، بَرَدِيّ ، جَمَزي جَمَزَيّ". اسم منقوص در حالت نسبت: حكم اسم منقوص در حالت نسبت، همان حكم اسم مقصور يا مختوم به الف است، جز آنكه حرف پيش از واو، كه در اصل، به سبب ياء منقوص مكسور بوده است، در حالت نسبت، مفتوح مي گردد. مانند: "الشَّجَوِيّ، المُعْتَدِيّ، المُتَقاضِيّ، والقَاضَوِيّ و القاضِيّ"، در نسبت به :  الشَّجِيّ ، المُعْتَدِي ، المُتَقاضِي، والقاضِي . اسم مختوم به ياء مشدد در حالت نسبت: چنانچه ياء مشدد، پس از حرف نخستين كلمه بيايد، ياء دوم به واو قلب و ياء اول، مفتوح و به اصل خود باز مي گردد. مانند:  " حَيَوِيّ و طَوَوِيّ "  در نسبت به "حَيّ و طَيّ ". •   در صورتي كه پس از دو حرف بيايد، ياء اول حذف و ياء دوم ،به واو قلب مي گردد و حرف دوم كلمه، بدل به فتحه مي گردد. مانند: " نَبَوِيّ، عَلَوِيّ، عَدَوِيّ، ..."  در نسبت به : نَبِيّ، عَلِيّ، عَدِيّ . •   اگر ياء مشدد در مرتبه چهارم و پس از آن قرار گيرد، شكل كلمه در حالت نسبت، تغيير نمي كند. مانند: " شافِعِيّ، كُرْسِيّ ، مَرْمِيّ" در نسبت به: شافِعِيّ، كُرسيّ و مَرمِيّ. •   ولي در اسمي چون "مرمي" (اسم مفعول)، "مَرْمَوِيّ" نيز درست است.  فَعِيله " به فتح فاء" در حالت نسبت: در افزودن ياء نسبت به اسمهايي چون،" فَعِيلة"، در صورتي كه مضاعف واجوف واوي نباشد،ياء حذف و حرف پيش از آن، مفتوح مي گردد. مانند:  " حَنَفِيّ، رَبَعِيّ، عَلَوِيّ، صَحَفِيّ .... "  در نسبت به: " حَنيفه ، رَبيعه ، عَلِيّه ، و صَحيفه ” ولي در مضاعف واجوف واوي اين وزن،همان قاعدة كلي نسبت جاري است.  مانند: " جَلِيلِيّ و طَوِيلِيّ" در نسبت به: جَليله و طَويله. اسم ثلاثي محذوف اللّام، در حالت نسبت: هر اسم ثلاثي كه لام الفعل آن حذف شده و دو حرف از حروف اصلي آن به جا مانده باشد، در حالت نسبت، حرف حذف شده، بدان باز مي گردد. مانند: " أَبَويّ ؛ أَخَوِيّ ، دَمَوِيّ، يَدَوِيّ ... "در نسبت به: أَب،أَخ، دَم ، و يَد. •   چنانچه به جاي حرف حذف شده،همزه وصلي آمده باشد. مانند: " ﺇسم و ﺇبن" .بهتر آن است كه،بي هيچ تغييري ياء نسبت به آخر آنها بپيوندد يعني گفته شود: " ﺇبْنِيّ و اِسْمِيّ ". اسم علم مركب در حالت نسبت:       مركب اسنادي : تأبَّطَ شَرَّا!   " تَأَبَّطيّ  "         تركيب مزجي : مَعْدِي كَرِب!     " مَعْدويّ ” در تركيب اضافي، ياء نسبت به بخش نخست، زماني به بخش آخر و گاهي نيزبه همة اسم مركب مي پيوندد. مانند: " دَيْرانيّ ، مَنافيّ و عَيْنُ اَبِليّ ".  در نسبت به: " دَيْر القَمَر ، عَبدِ مَناف و عَين اِبِل" . التَّصْغير: تصغير عبارت است از مضموم نمودن حرف اول، فتحه دادن به حرف دوم و افزودن يائي ساكن پس از حرف دوم اسم مُعرب.  مانند:  " قُلَيْمٌ ، دُرَيْهِمٌ و عُصَيْفِيرٌ" در تصغير اسم هاي: قَلَم ، دِرْهَم و عُصْفُور. به اسمي كه شكل تصغير يافته است، " مُصَغَّر" گويند. و داراي سه وزن است:  "فُعَيْل، فُعَيْعِل، فُعَيْعِيل "  مانند: مثال هاي بالا. فائده التَّصغير: هدف از به كار بردن اسم تصغير دراسم، نشان دادن يكي از معاني زير در آن است: 1- تقليل واندك نشان دادن.  مانند: " دُرَيْهِمات"(شماري اندك از درهم ها) ". 2- تَصْغير(كوچك نشان دادن).  مانند: " كُتَيِّب " ( كتابچه،جزوه). 3- تحقير( نشان دادن خردي و ناچيزي). مانند:"  شُوَيْعِر (شاعرك) ". 4- تقريب(نشان دادن نزديكي). مانند: " قُبَيْلَ المَغرِب ،     " بُعَيْدَالعِشاء " 5- براي " تَحبُّب " (نشان دادن مهر و دوست داشتي).  مانند: بُنَيّ ، أُخَيَّ ، أُمَيَّة .... ·   چنانچه دومين حرف اسم، حرف علّه يي باشد كه از حرفي ديگر،تغيير شكل يافته باشد، در حالت تصغير،به اصل خود، باز مي گردد. از اين رو، تصغير واژگان: بَاب، نَاب، مُوسِر، مِيزان و دِينار (در اصل دِنّار بوده است). " بُوَيَب ، نُیَيْب، مُيَيْسِر، مُوَيْزِين و دُنَيْنِير"است. ·   هرگاه اسمي كه حرف سوم آن،الف يا واو است، تصغير گردد، الف و واو، قلب به ياء و در ياء تصغير، ادغام مي گردد.  در تصغير: عَصَا و عَجُوز گفته مي شود:  "عُصَيّ و عُجَيِّزْ ". تصغير مؤنث معنوي: در تصغير مؤنث معنوي،در صورتي كه اسم موصوف  سه حرفي باشد،اغلب تاء تأنيث مقدر، آشكار مي گردد. مانند: " شَمْس  شُمَيْسَة ،   أَرْض  أُرَيْضَة ". ولي در اسم رباعي، تاء مقدر مؤنث معنوي، آشكار نمي گردد. مانند:  " مَرْيَم مُرَيِّم" تصغير اسم محذوف الآخر: چنانچه پس از حذف حرف آخر،اسم داراي دو حرف گردد،حرف حذف شده در تصغير، باز مي گردد. مانند: أب ، " أُبَيّ" ( در اصل،أَبَيْو ) و أخ " أُخَيّ" (دراصل، أَخَيْو) ·   در صورتي كه پس از حذف حرف آخر،عوض محذوف، همزه وصلي آمده باشد، حرف عوض حذف و حرف محذوف،به جاي خود باز مي گردد.  مانند: ﺇبن " بُنَيّ "(دراصل، بُنَيْو) و اسم "سُمَيّ(در اصل، سُمَيْو)". اگر حرف عوض، تاء تأنيث باشد، بي آنكه حرف عوض حذف شود،حرف حذف شده را به جاي خود، باز مي گردانند. مانند:  " وُزَيْنَه " در تصغير  " زِنَه " (وزن). چنانچه عوض،تاء كشيده (ت)باشد، در تصغير،به تاء تأنيث(ة) بدل مي گردد.  مانند:  أُخْت " أُخَيَّة " و بِنْت " بُنَيَّة ". نكته هاي دانستني: -                            تصغير جمع قلّه، روي ساختمان خود جمع انجام مي گيرد.مانند: "أُعَيْعِدَه، أُضَيلِع غُلَيْمَه و أُصَيْحاب"،در تصغير، أَعْمِدَه ، أَضْلُع ، غِلْمَه و أَصْحاب. -                             جمع كَثره را هنگام تصغير، به مفرد آن باز مي گردانند. سپس چنانچه مذكر عاقل باشد به صورت جمع مذكر، و گرنه در شكل جمع مؤنث به كار مي رود.  مانند: ” شُوَيعِروُن" در تصغير: شُعَراء ، " نُوَيقات و جُمَيْلات" در تصغير:  نِياق و جِمال .   الاعرابُ و البِناءُ: اعراب : عبارت است از دگرگوني آخرين حرف اسماء و افعال به سبب دگرگوني عامل پيش از آنها. مانند: قَدِمَ المُعَلِّمُ .رَأيتُ المُعَلِّمِ.سَلَّمْتُ عَلَي المُعَلِّمِ. در اين سه جمله مي بينيم كه حرف آخر لفظ مُعَلّم، سه گونه حركت پذيرفته است. در جمله نخست، فاعل است و مرفوع ،در جمله دوم مفعول و منصوب و در جمله سوم، مجرور به حرف جرّ است. پس " مُعَلِّم" اسمي معرب است. اكنون به جمله هاي زير، توجه كنيم: " عَلِيٌّ يَجْلِسُ ".   " عَلِيٌّ لَنْ يَجْلِسَ مَعَ الظَّلَمهِ ".  عليٌّ لَم يَجْلِس عَلَي الكُرِسيِّ " در اين جمله ها فعل" يَجْلِس" با سه اعراب "رفع و نصب و جزم"ديده مي شود.اين تغییر اعراب، به سبب تغيير عواملي است كه بر سر اين فعل آمده است.  در جمله نخست، عامل معنوي است. در جمله دوم،حرف "لَنْ" عامل نصب فعل يَجْلِس و در جمله سوم، حرف " لَمْ" آن را جزم داده است. بِناء: بِناء عبارت است از ثبات و يكنواختي آخرين حرف كلمه، كه اين ثبات زاييده عامل نيست.مانند:" مَنْ جآءَ ؟  مَنْ رَأَيتَ؟  ﺇلیَ مَنْ تَنْظُرُ؟ " لفظ " من” در جمله هاي بالا، اسم استفهام و مبني است. اين لفظ در هر يك از سه جمله، داراي يك حالت نحوي است. در جمله نخست،" مُبْتدا"، در جمله دوم، مفعولٌ به و در جمله سوم، مجرور به حرف جرّ است. ولي چنانكه ديده مي شود، در هر سه حالت، داراي شكلي يكسان و هيچ يك از عوامل موجود، در لفظ آن اثري نگذارده است. فعل هاي مبني:از ميان افعال، فعل ماضي و امر، مبني است.فعل مضارع صيغه هاي 6 و 12 مبني است. اسم هاي مبني:ضماير اسماء اشاره،اسماء موصول، اسماء استفهام،اسماء شرط،برخي از كنايات،شماري از ظروف و اسماء افعال و اصوات، همواره مبني هستند و نيز غير متصرف. همه حروف نيز مبني هستند و پيوسته در يك شكل ديده مي شوند. الضَّمير:  ضمير، كلمه يي است كه براي جلوگيري از تكرار اسم و سبك گشتن بار لفظي جمله، جاي اسم ظاهر مي نشيند. ضمير بر دو گونه است:    مُنْفَصِل          مُتَّصِل. ضمير منفصل آن است كه بتواند در آغاز جمله بيايد يعني با آن ،سخن آغاز كنند و نيزبتواند پس از كلمه" إلّا” جاي گيرد. مانند:  "هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَه بِالهُدَي و دِينِ الحَقَّ ... "  و        " وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الغَيْبِ لَا يَعْلَمَها ﺇلّا هُوَ ... " ضمير منفصل بر دو گونه است:   1- منفصل مرفوع كه الفاظ آن، عبارت است از:   هو،هما،هم ...    2- منفصل منصوب و الفاظ آن، چنين است:إياهُ، إیاهما، إیاهم ... دو گونه ضمير متصل: 1-ضمير متصل كه تنها به فعل مي پيوندد. مانند: " ا، و، ن، ت، تما، تم، ت، تما، تن، ت، نا، ي " ·   اين ضميرها، بافعل معلول، فاعل و بافعل مجهول، نايب فاعل خواهند بود. چون فاعل و نايب فاعل هميشه مرفوع هستند، از اين رو، اين ضميرها را ضماير متصل مرفوع خوانده اند. 2- ضمير متصل به هر سه كلمه (اسم، فعل،حرف): عبارتند از: متكلم: ي، نا      مذکرغايب: ه  هُما هُم     مؤنث غائب: ها هُما هُنَّ       مذكر مخاطب:  كَ كُما كُم        مؤنث مخاطب:  كِ كُما كُنَّ          ضماير مستتر: دو نوع است 1- واجب الاستتار: در مضارع صيغه هاي مفرد مذكر مخاطب (7) مانند: تَجْلِسُ و متكلم الوحده و مع الغير (13و 14) مانند: اَجْلِسُ و نَجْلِسُ كه ضماير مستتربه ترتيب: اَنْتَ، اَنا و نحنُ است. درامر: مفرد مذكر مخاطب مانند: اِجْلِسْ (اَنْتَ) 2-جايز الاستتار: در ماضي و مضارع مفرد مذكر و مؤنّث غايب (جَلَسَ و جَلَسَتْ) (يَجْلِسُ و تَجْلِسُ) كه ضمیر مستتر به ترتيب «هُوَ و هِيَ» است. اسم الاشاره: اسم اشاره، كلمه يي است كه با اشاره حسي، كسي يا چيزي را نشان دهد مانند: هذَا الكِتابُ و هذِهِ المِسْطَرةُ.  و  به سه گونه است: 1-اسم اشاره به نزديك    2-اسم اشاره به متوسط      3-اسم اشاره به دور هر يك ازآنها، در قالب مفرد، مثني و جمع، مذكر و مؤنث، به كار رفته است. به آغاز اسمهاي اشاره، اغلب، «هاء تنبيه» مي افزايند: هذا، هذانِ، هاتا، هاتانِ........ المَوْصُول: اسم موصول: كلمه يي است كه معني آن تنها به كمك جمله يا شبه جمله يي كه پس از آن مي آيد و "صِلَه" نام دارد، تمام مي شود . مانند: إقْرَأ كِتابَكَ الّذي يُعَلِّمُكَ القَواعِدَ.  جمله فعليه: "يُعَلِّمُكَ القواعدَ" صِلهُ اسم موصول "الّذي" است كه با آمدن ان، معني "الّذي" كامل مي گردد. موصول بر دو گونه است:    1-موصول مشترِك.   2-موصول خاصّ. موصول مشترك، با يك لفظ، براي مفرد، مثني، جمع، مذكر و مونث، به كار مي رود. مانند : "مَنْ، ما، ذا و أيُّ" "مَن" براي عاقل است. مانند:” إقْبَلْ " عُذْرَ مَنِ اعَتَذَرَ إليكَ".                 (ما) براي غيرَ عاقل است.  مانند: «إفْعَل ماهُوَ مفيدٌ لِلْمجتمعِ» "ذا واَيُّ" براي عاقل و غير عاقل به كار رفته است.   مانند: ماذا فَعَلْتَ؟ مَن ذارأيتَ؟    "يَنْجَحُ فِي الامتحان أيُّ طالبٍ يَجتَهِدُ في حِفْظِ دُروسه. نُحِبُّ أَيَّ عَمَلٍ هو مفيدٌ لَنا “. موصول خاصّ، براي هر يك از: مفرد، مثني، جمع، مذكر، و مونث، داراي لفظي جداگانه است. اسماء الشرط:    اسماء شرط، كلماتي هستند كه در آغاز جمحمراء ، بيداء 4- مؤنث حقيقي 4- تقريب(نشان دادن نزديكي). مانند: له مي آيند و پس از آنها دو جمله وابسته به هم (جمله شرط، جمله جزاء) قرار مي گيرد.  مانند:         "مَن يَكْسَلْ يَخْسَرْ. مَتَي تُسافِرْ أُسافِر ”    اسما شرط ده تاست بدين گونه:        "مَنْ. ما. مَهْما. مَتَي. أيّانَ. أينَ. أنّي. حَيْثُما. كيفَما وأيّ (هركه، كسي كه، هرچه آنچه، هر زمان. هرگاه. كي، چه وقت، كجا ، هرجا، هر زمان، هرجا، هرگونه، كدام). اسماء استفهام:    اسماء استفهام، الفاظي هستند كه در آغاز جمله براي پرسش به كار برده مي شوند.     مانند: كَيْفَ أنتَ؟  كَمْ سِنَّالَكَ؟”    اسماء استفهام (11) اسم اند بدينسان: 1-                        "مَن. ما. مَن ذا. مَتَي. أيّانَ. كَيْفَ. أنَّي. كَمْ و أَيّ". 2-                        "من" براي پرسش از عاقل است، چون : "من فَعَل هذا بِآلِهَتِنا؟ "     3-                        "ما" براي پرسش از غير عاقل است، مانند: "و مَا تِلْكَ بيَمِنكَ يا مُوسَي؟” 4-                        "مَنْ ذَا" برخي اين تركيب را يك كلمه مستقل براي استفها دانسته اند، نه دو كلمه تشكيل يافته از "مَنْ" استفهام و "ذا" موصول. اين كلمه، براي پرسش از عاقل، به كار مي رود.   مانند : "مَنْ ذا لَقِيتَ؟ " 5-                        "ماذا ": اين كلمه مانند "من ذا" است، جز آنكه از آن، براي پرسش از غير عاقل، سود مي جويند. مانند:  "ماذا اْشْتَريتَ؟" 6-                        "مَتَي و أيّانَ" : براي پرسش از زمان است. 7-                        با "أَيْنَ " : از مكان پرسش مي كنند. 8-                        با "كَيفَ و أَنّي " : از چگونگي ها و اوصاف مي پرسند. 9-                        "كَمْ" براي پرسش ازشماره و تعداد، مي آيد. الكِنايات: كنايه: سخن گفتن از چيزي معلوم، بالفظي غيرصحيح است.  الفاظ مشهور كنايه، بدين گونه است:"كَم، كَأَيِّن و كذا" "كَمْ (كم خبري) و كأيِّن"( را تنها براي كنايه ازعدد، به كار مي برند.( مانند: كَمْ كِتاباً رَأَيْتَ فِي المَكْتبهِ.  "و كَأيِّنْ مِنْ قَريهٍ أهْلَكناها...” از "كذا" براي كنايه از عدد، گفت و گو و كار، سود مي جويند.  مانند: "عِنْدي كذا و كذا ريالاً. كذا قالَ الصَّرفيونَ". الظَّــروف: ظَرْف لفظي است كه با همراه داشتن معني حرف جرّ "فِي: در" به زمان يا مكان دلالت مي كند. مانند : ” قِفْ، مكانَك. جِئتُ قبلَ المَغرِبِ" بسياري از ظرفها مبني و شما راندكي نيز معرب اند در زير، چند نمونه از ظروف زمان و مكان آمده است:    ظرفهاي زمان: إِذْأ ، أمس، قَطُّ، لَمّا، مَتَي، الانَ ]آنگاه كه (براي زمان گذشته). ديروز، هنگامي كه (براي زمان آينده) هرگز،زماني كه، چونكه، هنگامي كه، اكنون [ . ظرفهاي مكان: حَيْثُ، لَدُنْ، لَدَي، أَيْنَ، هُنا، ثَمَّ (جايي كه. نزد، نزد، كجا، اينجا، آنجا) اسماء الاَفعال: اسم فعل: كلمه يي است در شكل اسم ولي داراي معني فعل.  اسما افعال. از نظر زمان سه گونه اند. -                            برخي از آنها به معني"ماضي"(زمان گذشته)است.  مانند: "سَرْعانَ(أَسْرَعَ: شتافت)، هَيْهاتِ (بَعُدَ:دورشد،دوراست)". -                            شماري از آنها به معني"مضارع" آمده است.مانند: أُفَّ (أتَضًجَّرُ: دلتنگ مي گردم) قَدْوقََطْ (يَكْفِي: بس است)”. -                            برخي ديگر از آنها كه بيشترين شماره اسماء افعال را در بر مي گيرد، به معني"امر" به كار رفته است.   مانند: " إلَيْكَ (إِعْتزِلْ: كناره گير، دورشو) "       " آمِين(إسْتَمِعْ، إِسْتَجِبْ: بشنو بپذير) "          " روَيْدَ (أَمْهِلْ: مهلت ده) " " دُونَكَ هاكَ(خُذْ: بگير) "      " بَلْهَ، (دَعْ: رهاكن) "       " حَيَّ (أَقْبِل: بيا، بشتاب) "     " هُلُمّ (أسْرِعْ : بشتاب)". العَدَد: عدد اسمي است كه بر كميت چيزهاي قابل شمارش دلالت مي كند و بردوگونه است:   اصلي     ترتيبي. العددُ الاصليُّ:  عدد اصلي چهارگونه است: 1- مفرد كه آن، از "واحِد تاعَشَرَه" (1 تا 10) است.    "مِئة و ألَفْ" نيز جزء اعداد مفرد است. 2- عدد مركب كه از "أَحَدَ عَشَرَ تاتَِسْعَه عَشَرَ" (11 تا 19)  را در برمي گيرد. 3-      عُقُود كه از "عِشْرُون تاتِسعون" (20 تا 90 ) است. 4- عدد معطوف و آن، از "واحِد وعِشْرُون تاتِسعه و تِسْعونَ"(21-99) است. اسم (= تميز) بعد از عدد دو گونه اعراب دارد.    1-                        از ثلاثه تا عشره (از 3 تا 10) جمع است و مجرور:  "ثلاثَه رجالٍ خمس نسوهٍ"  با «مَئة» (100) و «ألْف» (1000) مفرد است و مجرور. مِئة طالبٍ ألْف تلميذٍ 2-                        از اَحَدَ عَشَرَ (11) تا تِسْعه و تسعين (99) مفرد است و منصوب: اَحَدَ عَشَرَ كوكباً، سَبَعَ عَشْرَهَ شَجَرَهَ، تِسعٌ و تسعونَ امرَأَةً عدد با "ال": در عدد مركب "ال" بر سر جزء نخستين در مي آيد.   مانند:      "ذَهَبَ الثَّلاثهَ عَشَرَ رَسولاً. رأيتُ الخَمسهَ عَشَرَ طالباً." در عدد معطوف، "ال" بر هر دو جزء داخل مي شود، مانند: "قرأتُ السّبعهَ و العِشرينَ وَرقاً ". ولي در مفرد، مي توان "ال" را تنها بر سَرِعدد آورد يا تنها برسر معدود (مميز)   مانند: "ما دَفعْتَ السَّبعهَ دراهِمَ المِئةَ دنانيرَ." مذكّر و مونّث عدد: عددهاي از "ثلاثه تا عَشَره"با مذكر، با "تاء" و با مؤنث، بي "تاء" به كار مي روند مانند: أَرْبعة كُتُبٍ و أَربعُ طالِباتٍ. "واحِد" و "إِثْنان" با مذكّر، مذكّر و با موّنث، مونث مي شوند. مانند:   "رجلٌ واحدٌ، رجلانِ اثّنانِ، إمّرأهُ واحِدهُ و امرأتانِ واحِدَتانِ". "مِئة و ألْف" با مذكر و مونث يكسانند. مانند: مِئةُ طالبٍ ، مئةُ طالبهٍ ،  ألفُ تلميذٍ ،  تلميذةٍ. عدد مركب (مذكر و مونث) جزء اول عدد مركب، با مذكر، مونث است و با مونث، مذكر، مانند:"خمسهَ عَشَرَ دِرهماً سَبَعَ عَشرَهَ تفاحهَ"ولي "أَحَدَ عَشَرَ" و "اثنَيْ عَشَر" با مذكر مذکر و با مؤنث  مؤنث، مي شوند.    مانند:    "أُحد عشر رجلاً، اثنّن عَشره امراهَ" هر دو جزء عدد مركب، مبني بر فتح است، به جز "اثنَيْ عَشَر واثنَتا عَشره" كه جزء اول آنها معرب به اعراب مثني است. عقود (عِشرونَ، ثَلاثونَ....) در مذكر و مونث يكسانند.  مانند:    "عَشرونَ رجلاَ، عشرون امراةً". عدد ترتيبي: عدد ترتيبي عدديست كه ترتيب معدود را نشان مي دهد. عدد ترتيبي داراي (12) لفظ زير است:  أوّلُ، ثانٍ، ثالثٌ، رابِعٌ، خامِسٌ، سادِسٌ، سابِعٌ، ثامِنٌ، تاسِعٌ، عاشِرٌ، مِئة، ألْفٌ. عدد ترتيبي نيز مانند عدد اصلي، چهارگونه است: 1-مفرد، از "أول تا عاشِر(دهم)".                              2-مركب، از "حادِي عَشَرَ (يازدهم) تا تاسِعَ عَشَرَ". 3-معطوف، از "واحدٌ و عشرونَ تا تاسِعٌ و تِسعونَ".         4-عقود، از "عِشرون تا تِسعونَ" ،همچنين، المئه "و "الالْف" است.      عدد ترتيبي همواره با معدود خود مطابقت مي كند، يعني با مذكر، مذكر و با مونث مونث به كار مي رود.   مانند:  الدّرسُ الرّابعُ، الشِّجرهُ الخامِسهَ عَشْرَهَ، المَقالهُ المِئهُ، النَّجْمُ الاَلْفَ.    ولي لفظ عقود با مذكر و مونث، همچنان يكسانست. منصرف و غير منصرف: اسم معرب منصرف اسمي است كه تنوين مي پذيرد و همه حركات در آخر آن، راه دارد. به لفظ ديگر، اسمي است كه جرّ و تنوين مي پذيرد. مانند:    جاء صَديقٌ حَميمَّ، رأيتُ رجلاً فاضِلاً، مَررْتُ برجلٍ فاضِلٍ. اسم معرب غير منصرف:  اسمي است كه به سبب وجود موانعي در آن، از پذيرفتن جرو تنوين ناتوان است.    مانند:   قَدِمَ إبراهِيمُ و بِهْدادُ.      رَأيتُ زَینبَ فِي يَدِها زَهْرهٌ حَمْراءُ.        دَخلَ إلي عُثمانَ طَلْحهُ وزَبيرٌ في فِتنَهٍ كُبْرَي.
[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 14:47 ] [ عبدالباسط عرب ]
خلاصه قواعد عربی (1، 2، 3، 4) رشته ادبیات فارسی دانشگاه پیام نور

خلاصه قواعد عربی 1 رشته ادبیات فارسی

دانشگاه پیام نور


 

حروفهاي هجا:

شمسی: ت، ث، د، ذ، ر، ز، س، ش، ط، ظ، ل، ن         قمري: أ، ب، ج، ح، خ، ع، غ، ف، ق، ك، ل، م، و، هـ، ي.

هرگاه «اَل» بر سر حروف شمسی درآید «لـ» تلفظ نمی شود و حرف شمسی مشدّد تلفظ می گردد:   الذّلیل ، الرّفق

هرگاه «اَل» بر سر حروف قمري درآيد، «لـ» تلفظ مي گردد: الأب، اَلعْليم

حركات:              فتحه ـــَــ              ضمه ـــُــ                         كسره ـــِــ

تنوين: نون ساكني كه در تلفظ، به آخر اسم افزوده مي شود و سه گونه است: رَفْع،  نصب،  جَرّ  ( كتابٌ ، كتاباً، كتابٍ)   

سكون: ضد حركت است و نشانه آن دايره كوچك (ـــْــ) است. مثل «س» و «ن» در كلمه «أُسْكُنْ»

ضوابط: 1- شد (ــّــ): كَرَّم        2- مدّ (~): آمَنَ        3- وصل (صـ): نشانه حذف همزه است: تَفَتَّح الْوَرْدُ

4- قِطع: (ء): نشانه اثبات همزه در گفتار است.   مانند: أَخَذَ، سَأَلَ

همزه:

وصل: آغاز كلام تلفظ شود ولي در ميان كلام تلفظ نگردد: أُكْتُبْ   -  يا عليُّ أُكْتُبْ

قطع: در هر جا بيايد تلفظ گردد: أحسِن يا كريمُ   -   يا كريمُ أَحسن

همزه قطع قياسي:  

1- در ماضي، امر و مصدر ثلاثی مزید :        أظْهَرَ، أظـْهِرْ، إظهار      2- متكلم الوحده از فعل مضارع: أُنْصُرُ

3- افعل تفضيل و وصفي و فعل تعجب: أفضَل، أحمَر، ما أَجْمَلَ الوَرْدَ

همزه قطع سماعي:

1- همزه يكي از حروف اصلي كلمه باشد: أَمَرَ، بَدَأَ      2- اسمهاي مفرد و جمع: إصْبَع، أشياء

همزه وصل سماعي:  همزه آغاز اسمهاي دهگانه زير، به طور سماعي، وصل است.

إسم، إبن، إِبنَة، إبنُمٌ، إست (ريشه)، إثنان، إثنتان، إمرِيُ، إمرَأَّة، أيمُن.

همه همزه هايي كه در آغاز افعال و مصدرهاي غيرثلاثي مجرد آمده اند. إِنتَصَرَ، إِنتِصار، . . .

 

حروف علّه:

«واو» و «ياء» و «الف» كه از تغيير شكل دو حرف ياد شده، پديدار مي گردد.        بقيه حروف را كه 25 يا 26 حرف است، حروف صحيح مي نامند.

اقسام كلمه:

1- اسم: رجُل، شجرة    2- فعل: أخَذَ، فَرِحَ        3- حرف: مِنْ، في

فعل:

ثلاثي:                مجرد: نَصَرَ، حَسُنَ            مزيد: أحْسَنَ، يَكْتَسِبُ

رباعي:               مجرد: دَحْرَجَ، زَلْزَلَ          مزيد: تَرْجَمَ، تَدَحرَجَ

اوزان ثلاثي مجرد:

1- فَعَلَ:

يَفعُلُ: نَصَرَ، يَنصُرُ       يَفعِلُ: قَصَدَ، يَقْصِدُ       يَفعَلُ: سَألَ، يَسألُ، (فعلي كه حروف حلقي داشته باشد بر اين وزن مي آيد)

2- فَعِلَ:

يَفعَلُ: عَلِمَ، يَعلَمُ         يَفعِلُ: حَسِبَ، يَحسِبُ

3- فَعُلَ- يَفعُلُ:      کَرُمَ، يَكرُمُ (اين وزن پيوسته براي بيان صفت به كار مي رود)

اوزان ثلاثي مزيد: (داراي 10 وزن مشهور است)

1- باب اِفعال: أظهَرَ، يُظهِرُ، إظهار           2- باب تفعيل: علَّم، يُعَلَّمُ، تعليم             3- باب مفاعله: عاشَرَ، يُعاشِرُ، مُعاشَرَة

4- تفاعل: تَبادَل، يَتَبادَلُ، تبادُل          5- افتعال: إِنتَصَرَ، يَنتَصِرُ، اِنتصار               6- انفعال: اِنصَرَف، یَنْصَرِفُ، إنصراف

7- تفعّل: تَصَرَّف، يَتَصَرَّفُ، تَصَرُّف          8- استفعال: إستقبلَ، يَستَقبِلُ‏، إستقبال             9- افعِلال: إحَمرَّ، يَحمَرُّ، إحمِرار

10- افعيلال: إحمارَّ، يَحمارُّ، اِحميرار (از اين وزن بيشتر براي نشان دادن، مبالغه بيشتر استفاده مي كنند. )

رباعي مجرد داراي يك وزن است. :              فَعلَلَ يُفَعلِلُ فَعلَلَة و فِعلَالاً:     دَحرَجَ   يُدَحرِجُ   دَحرَجةً   و  دِجراجاً.

رباعي مزيد داراي سه باب است:

1- تَفَعلُل: تَفَعلَلَ يَتَفَعلَلُ تَفَعلُل        مثال: تَدَحْرَجَ  يَتَدَحْرَجُ  تَدَحْرُج

2- إفعِنلال: إفعَنلَلَ يَفعَنلِلُ إفعنلال    مثال: إحرَنجَمَ يَحرَنجِمُ إحرِنجام

3- إفعِلّال: إفعَلَلَّ يِفعَلِلُّ إفعِلّال      مثال: إطمَأَنَّ يَطمَئِنُّ إِطمِئْنان

ميزان شناخت حروف اصلي از حروف  زايد: 

برای شناخت حروف اصلی  از زاید  از سه حروف «ف، ع، ل» استفاده مي شود.

كلماتي كه داراي چهار یا پنج حرف اصلي باشند، حرفهاي چهارم يا پنجم اصلي آنها، به ترتيب،«لام الفعل دوم» و «سوم» به شمار مي روند.

به جدول زير توجه نماييد:

معاني با بهاي ثلاثي مزيد:

1-  باب افعال:

1- تعديه: کَرُمَ (بزرگواري نمود← اَكْرَمَ (گرامي داشت)       

2- نسبت دادن فاعل به معنايي كه فعل از آن مشتق گشته است:  

أجْربَ الرَّجُل (آن مرد به بيماري جرب دچار شد)    أغَدَّ البعيرُ (شتر غدّه دار شد)

3- یافتن مفعول بر صفتی که شایسته آنست:   أحمَدتُ اَخاکَ

4- در معنی سلب: أشفَی المریضُ (بهبودی بیماراز میان  رفت)    أعجَمْتُ الکِتابَ:(نشانه های حرکات کتاب را از بین بردم)

5- به معنی دُخول در چیزی:   أصبَحنا  و أمْسَیْنا

6- به معنی مبالغه و نشان دادن فزونی معنی می آید: أشغَلتُ الصَّبیَّ (درسرگرم ساختن کودک، کوشیدم)

7- برای عرضه کردن:  أقتَلْتُهُ أَی عَرَّضْتُهُ لِلقَتْلِ

* گاه فعل متعدی به باب افعال می رود و لازم می گردد: 

أکَبَّ ( به روی در افتاد)   أعرَضَ ( روی گردانید)  (ثلاثی مجرد این دو فعل « کبَّ و عَرَضَ» متعدی است. )

2- معانی باب تفعیل

1- بیشتر برای نشان دادن کثرت و فزونی معنی در فعل، در فاعل، یا در مفعول آمده است:

کثرت معنی در فعل: طَوَّفتُ و جَوَّلتُ (بسیار طواف کردم و گشتم )

کثرت معنی در فاعل: مَوَّتَتِ الآبالُ ( شتران بسیاری مردند)

کثرت معنی در مفعول:غَلَّقَتِ الأَبوابَ (همه درها را استوار بست)

2- برای نسبت دادن مفعول به اصل فعل:   کَفَّرتُه وَ عَجَّزتُهُ و فَسَّقتُهُ، أی نَسَبتُهُ إلی الکفر و العجزِ و الفسقِ

3- برای متعددی ساختن فعل:      فَرِحَ علیٌّ !  فَرَّحتُ علیّاً

4- به معنی سَلب:  قَشَّرتُ العُودَ  أی  نَزَعتُ قِشرَهُ

5- برای تشبیه:  قَوَّس الشیخُ

6- برای ساختن فعل از اسم:  خَیَّمَ القومُ أی ضَرَبوا خِیاماً

3- معنای باب مفاعلة

1-      برای بیان مشارکت در انجام گرفتن فعل است: 

کاتَبَ صَدیقٌ صدیقاً. (دو دوست به یکدیگر نامه نوشتند)     کارمتُهُ. ( یکدیگر را گرامی داشتیم )

2. تکثیر: ضاعَفتُ الشّیءَ. (آن چیز را دو چندان کردم .)

3. به معنی « أفعَل » از باب افعال: عافاکَ اللهُ = أعفاک اللهُ. (خداوند تو را تندرستی دهاد.)

4. به معنی فعل مجرّد: دافَعَ و سافَر به معنی ؛ دَفَعَ و سَفَرَ

4- معانی باب تَفَعُّل:

1- برای « مطاوعه»: قَطَعتُ الحبلَ فَتَقطَّعَ.

2- برای «تَکَلُّف و تَشَبُّه»:  تَحَلَّمَ و تَزَهَّدَ. ( خود را بردبار و پارسا نشان داد.)

3- برای ساختن فعل از اسم: الفقیرُ توسَّدَ الحَجَرَ فَنَامَ ( توسّد= از «وِساده، به معنی بالش گرفته شده است.)

4- برای دلالت به این معنی که فاعل، از فعل کناره گرفته است:  «وَ مِن اللَّیل فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَکَ.... ( پاسی ازشب را بیدار بمان که آن فضیلتی است برای تو.)

5- به معنی حصول و فراهم آمدن تدریجی فعل :  تَجَرَّعتُ الماءَ

6- به معنی انتساب :   تَبَدّی الرَّجُلُ. ( مرد به  بادیه منسوب گشت.)

5- معانی باب تفاعُل:

1- برای مشارکت :  تخاطَبَ الرجُلانِ (دو مرد  یکدیگر را مورد خطاب قرار دادند.)

2- برای «مطاوعه» :  باعَدْتُهُ فَـتَباعَدَ ( از او دوری گزیدم واو ازمن دور ماند)

3- برای نشان دادن امری غیرواقعی : تجاهَلَ عَلیٌّ

4- وقوع تدریجی فعل :  تواردَ القوم ( آن گروه به تدریج آمدند.)

6- معانی باب افتعال:

1- مطاوعه : جَمَعَ البُستانُّی الأوراق فاجْتَمَعَت.

2- مبالغه : إکتَسَبَ زیدٌ أی بالَغَ فی الْکَسْبِ

3- برای اشتقاق و گرفتن فعل از اسم : إختَبَزَ أی اِتَّخَذَ الخُبزَ.

4- اشتراک: اِختَصَمَ القومُ. أی تخاصمُوا.

7- معانی باب إنفعال :

1- برای مطاوعه و همیشه لازم است: قَطَعتُ الخَشبَ فَانْقَطَعَ. (چوب را بریدم و آن این عمل را پذیرفت.)

باب انفعال همواره از فعلهایی بنا می شود که دارای تأثیر ظاهری باشد.بنابراین فعلهای مربوط به باطن و اندیشه به باب انفعال
نمی رود؛ نمی توان گفت: إنعَلَم یا إنفَهَمَ.

8- باب افعلال:

1- به معنی مبالغه، همیشه لازم و مخصوص رنگها و عیبهاست:

إحَمرَّتِ الأرضُ مِنْ دِماءِ الأَبْرِیاءِ. (زمین ازخون بی گناهان گلگون شد.)

وَاسْوَدَّت وُجوهُ الأشرارِ و الخائنینَ.( نابکاران و خیانت پیشگان سیه روی گشتند. )

9- معانی باب إِستفعال

1 - طلب و درخواست: إستَفْهَمَ واسْتَخبَرَالتّلمیذُ المُعَلِّمَ. (شاگرد از معلم خواست که وی را آگاه سازد)

2- یافتن مفعول بر صفتی : إستَعظَمْتُ الأمْرَ  ( کار را برزگ یافتم)

3- دگرگونی و تحول : إستَحْجَرَالطِّینُ. (گل به صورت سنگ درآمد) إسْتَنوق الجَمَلُ.(آن شتر نر، در رام بودن، چون شتر ماده شده است)

4. مطاوعه: أراحَهُ فأستراحَ

5- در معنی فعل مجرد إستَعْلَی قِرْنَهُ = علاهُ ( بر حریف خود چیره گشت) إستَقَرَّ= قَرَّ ( قرار یافت )

10- باب افعیلال :

1- برای بیان مبالغه بیشتر و مخصوص رنگهاست : إحمارّ= بسیار سرخگون شد.

معانی باب های رباعی مزید

باب تَفَعلُل: برای مطاوعه

مثال: دَحرَجَ الماءُ الحَجَر فَتَدَحْرَجَ ( آب سنگ را غلتانید و آن غلتید).

2- دو وزن دیگر رباعی مزید یعنی «إفعَنلَلَ و افعَلَلَّ» برای مبالغه به کار می رود.  إحرَنجَمَ ،  إطمَأَنَّ

خلاصه:

1- تعدیه (متعددی کردن)  (إفعال – تفعیل)            2- مطاوعه: (تَفَعُّل - تفاعل - إفتعال - إنفعال - إفعلال – إستفعال – تَفَعْلُل)  

3- مبالغه و فزونی معنی در فعل :  (إفعال - تفعیل - مفاعله - إفتعال – إفعیلال – إفعَلَالّ – إفعَنلَلَ )

4- ساختن فعل از اسم: (تفعیل – تَفَعُّل – إفتعال )   5- لازم: (إنفعال - إفعلال)  6- مخصوص رنگ وعیب: (إفعلال – إفعیلال)

7- فراهم آوردن تدریجی فعل:  ( تَفَعُّل – تفاعل )                8- مشارکت: ( مفاعلة – تفاعل - إفتعال )

 

 

 

فعل {

 

صحیح {

(بدون حرف عله)

مهموز

أخَذَسَأَلَ - قَرَأَ

فعلی است که یکی از حروف اصلی آن همزه باشد. این سه فعل به ترتیب مهموز الفاء، مهموز العین و مهموز اللام نامیده می شوند

مضاعف

مدّ - وسوس

فعلی است که دو حرف همجنس در حروف اصلی آن وجود داشته باشند

سالم

کَتَبَ

فعلی است که در حروف اصلی آن، نه همزه وجود داشته باشد و نه دو حرف همجنس

 

معتل {

(دارای حرف عله)

(وای)

مثال

وَعَدَیَسَرَ

فعلی است که اولین حرف آن، عله باشد. این دو فعل به ترتیب «مثال واوی» و «مثال یایی» هستند

أجْوَف

قَالَ(قَوَلَ) – بَاعَ(بَیَعَ)

فعلی است که دومین حرف آن، عله باشد. این دو فعل به ترتیب «أجوف واوی» و «أجوف یایی» هستند

ناقص

دَعَا(دَعَوَ) – هَدَی(هَدَیَ)

فعلی است که سومین حرف آن، عله باشد. این دو فعل به ترتیب «ناقص واوی» و «ناقص یایی» هستند

لفیف

طَوَی - وَفَی

فعلی است که در ریشه آن دو حرف عله باشد. این دو فعل به ترتیب «لفیف مقرون» و «لفیف مفروق« هستند

 

وزن مضاعف ثلاثی:

1- فَعَل     یَفعِلُ     (فَرَّ        یَفِرُّ)                   فَعَل     یَفعُلُ     (مَدَّ            یَمُدُّ)                 فَعَلَ      یَفعَلُ      (بَرَّ      یَبَرُّ)

•                     تبصره : ملاک در مهموز یا مضاعف بودن فعل، حرف اصلی آن است .

ساختمان فعل

ماضی:   کَتَبَ                   مضارع:   یَکتُبُ                      امر:  أکتُبْ

ماضی همیشه مبنی است :

مبنی بر فتح: کَتَبَ                     مبنی بر فتح مقدر: (در صورتی است که آخرین حرف اصلی آن «الف» باشد): کَفَیَ. نَجَا

مبنی بر ضم: کَتَبُوا (در صورتی است که به « واو»جمع بپیوندد).

مبنی بر سکون: کَتَبتَ ( در صورتی است که ضمیر متحرک به آن بپیوندد).

نکته های دانستنی درباره ماضی :

1- همه همزه فعلهای مزید « زاید» بر حروف اصلی است و فقط همزه باب افعال همزه قطع است .

2- حرکات حروف متحرک مزید فیه  همیشه فتحه است .

3- در شمارش حروف اصلی فعل، اولین صیغه ماضی ملاک است:  مثال: یکاتبون: چهار حرفی است چون نخستین صیغه ماضی آن «کاتَبَ» است.

مضارع : به زمان حال و آینده دلالت می کند.

1- حروف مضارع ( أتین) در آغاز فعلهای چهار حرفی مضموم و در فعلهای دیگر مفتوح است.

کاتَب ! یُکاتِبُ                زَلزَل ! یُزَلزِلُ                             تَبادَلَ! یَتَبادَلُ                     تَمَنَّـعَ!   یَتَمَنَّعُ

2- چنانچه «سین»  یا « سوف»  حروف « تسویف » بر سر فعل مضارع درآید معنی آن به « آینده »  اختصاص می یابد. سَیَذهبُ محمّدٌ إلی عَمَلِهِ

4- چنانچه  «لـَ»  (لام مفتوح) بر سر مضارع در آید به زمان حال اختصاص می یابد.«إنِّی لَیَحْزُنُنِی  أن ّ تَذهَبوا بِهِ » ( شما که یوسف را می برید من به راستی اندوهگین می گردم ).

5- از میان افعال فقط فعل مضارع ( به جز صیغه 6 و 12) معربست.

6- در مضارع بابهای « تَفَعُّل ، تَفاعُل ، تَفَعْلُل»  به علت مقارنت دو « تا» برای سهولت تلفظ یکی از «تا» ها  را می شود حذف کرد. ( در 8 صیغه از 14 صیغه ) :      تَتَنَزَّلُ! تَنَزَّلُ              تَتَکاثَرُ!تَکاثَرُ

7- در باب  افتعال چنانچه فاءالفعل  ص ،ض، ط، ظ   باشد، برای سهولت تلفظ « ت »  افتعال به « ط»  بدل می شود.

            صلح ! اصطلاح                                     ضرب! اضطراب

8- هرگاه فاءالفعل « د ، ذ، ز»  باشد در باب افتعال «ت» به « دال » بدل می شود.

    ذکر! إدَّکَر (« إذَّکر و إذدَکر» هم صحیح است)         درء! اِدَّرَأ        زجر!اِزدَجَر ( «إزَّجَرَ» هم صحیح است)

فعل امر دو نوع است :     1- حاضر        2- غائب

امر حاضر: از شش صيغه مخاطب فعل مضارع معلوم بنا مي گردد.

طرز ساخت:   1- حذف حرف مضارع       2- پس از حذف اگر حرف متحرك باشد، همان، صيغه امر است.

3- و لام الفعل اگر صحيح باشد ساكن مي گردد، اگر ناقص باشد حذف مي شود.

تَعِدُ ← عِدْ                        تُزَلْزِلُ← زَلزِلْ                     تَفِي← فِ                        تُصلِّيُ ← صَلِّ

•                     چنانچه بعد از حذف حرف مضارع حرف ساکن باشد، بايد «همزه» اضافه كرد. براي حركت همزه چنانچه عين الفعل مضارع مضموم باشد، همزه نيز مضموم و در غير اين صورت همزه مكسور خواهد بود. تنها در باب افعال همزه امر مفتوح است.

تَنْصُرُ ← أُنصُر                تَدْعُوُ ← اُدْعُ                   تَعلَمُ ← إِعلَمْ                            تَجلِسُ← إِجلِسْ

تَرضَی ← إِرضَ              تُكّرِمُ← أكْرمْ                   تُلْقِي← أَلْقِ

•                     در فعلهاي مضاعف و فعلهايي كه لام الفعل آنها ادغام شده و مشدد است، مي توان حرف آخر را با دو حركت فتحه كسره خواند (اگر مضارع مضموم العين باشد) با سه حرکت می توان خواند.

•                     در جمع مونث مخاطب ادغام غيرممكن است.

تَهُبُّ ← أُهبُبْ – هُبَُِّ - (أُهبُبْنَ)           تَفِرُّ← إِفرِرْ - فِرَِّ- (إفرِرْنَ)            تَسوَدُّ ← إسوَدِدْ - إسوَدَِّ- (إِسوَدِدْنَ)

صرف يك نمونه فعل امر مضاعف (مَدَّ- يَمُدُّ)

 

 

صرف يك نمونه فعل امر مثال: از فعل (وَعَدَ، يَعِدُ)

صرف يك نمونه فعل امر اجوف از فعل: (قال- يُقُول)

صرف يك نمونه فعل امر (ناقص) از فعل (دنا- يَدنُو)

امر غائب (امر با لام) :

براي ساختن امر از فعل مضارع غايب يا متكلم معلوم يا مجهول يا مضارع مخاطب مجهول، لام امر بر سر آن مي آورند. در اين صورت، فعل مضارع، فقط معني«آينده»  مي دهد.

•                     در ضمن، لام امر غايب هميشه مكسور است جز در مواردي كه «فا، واو، ثُمَّ» بر سر آن درآيد. در اين صورت مي توان آن را ساكن كرد.   مثال: لِيَكْتُبْ،  لِيُكْتَبْ،  لِتُؤَدَّبْ ياغلامُ، لِأكْرِمْ.    فَليَتَّقُوا، وَليقُولُوا.

صرف يك نمونه فعل امر از «كَتَبَ، يَكتِبُ»

متكلم الوحده: لِأِكْتُبْ                        مع الغير: لِنَكْتُبْ

فعل:

1- لازم: فعلي است كه معني آن در خود فاعل پايان پذيرد.            مثال: قامَ علي، أَثمَرَتِ الشَّجَرَةُ.

2- متعدي: فعلي است كه معني آن از فاعل درگذرد و به مفعول برسد. مثال: بَرَيْتُ القَلَمَ، عَدَلتُ بِكَ اِلی الخيرِ (تو را به كار خير ميل دادم)

فعلهايي كه در معاني زير به كار رود، لازم خواهند بود

1- طبيعت و غريزه: شَجُعُ، جَبُنَ                   2- هيئت: طالَ، قَصُرَ          3- رنگ: زَرِقَ، دَكِنَ، سَوِدَ

4- عيب يا زيور: عَوِرَ(يك چشم شد)، عَرَجَ(پايش لنگ شد)، غَيِدَ(كشيده گردن و نرم تن است)

5- پاكيزگي و آلودگي: طَهُرَ، دَنِسَ(آلوده گشت)، قَذُرَ(پليد و ناپاک گشت )

6- تهي بودن و انباشتگي: فَرَغَ و شَبِعَ (انباشته گشت)              7- برخي از عوارض طبيعي: غَضِبَ، مَرِضَ.

فعلهايي كه در وزنهاي زير به كار مي روند، همواره لازم هستند.

1- فَعُلَ، يَفعُلُ  مثال:  خَشُنَ، يَخشُنُ، كَرُمَ، يكرُمُ                  2- إِنفَعَلَ، يَنفَعِلُ:            إِنكَسَرَ، يَنكَسِرُ

3- تَفَعلَلَ، يَتَفَعلَلُ:    تَزَلزَلَ، يَتَزَلزَلُ، تَذَبذَبَ، يَتَذَبذَبُ        (دو دل و سرگردان شد.)

4- إفعَلَّ  يَفعَلُّ       إسوَدَّ، يَسوَدُّ، إحمَرَّ يَحْمَرُّ                5- إفعَلَلَّ يَفعَلِلُّ        إقشَعَرَّ، يَقشَعِرُّ (لرزيد)، اِكْفَهَرُّ، يَكفَهِرُّ (تيره گشت)

6- إفعَنلَلَ يَفعَنلِلُ     إحرَنجَمَ، يَحرَنْجِم ُ(انبوه گشت)، إقعَنسَسَ يَقعَنسِسُ(به عقب بازگشت)          7- إفعالَّ، يَفعالُّ: إحمارَّ، يَحمارُّ

هر فعلي كه در معني «مطاوعه» به كار رود نيز  لازم است. (معاني ابواب)   جَمَعْتُهُ فاجْتَمَعَ، جَمَّعتُهُ فَتَجَمَّعَ. (دو فعل«اجتمع» و «تَجَمَّعَ» لازم هستند.)

فعل متعدي:

•                     بي واسطه: ضَرَبْتُ زَيْداً، بَرَيْتُ القَلَمَ

•                     با واسطه:

حرف جر: عَدَلْتُ بِكَ اِلي الخَير.       باب افعال: أكرِمُوا الكُرَماءَ.      تضعيف عين الفعل: باب تَفَعیل : وَقِّرُوا کِبارَکُم  (ارج بنهید بزرگانتان را)

راههاي متعدي كردن فعل لازم در هر فعلي به كار نمي رود. مثلاً «جَلَسَ» با حرف جرّ متعدي نمي شود، بلكه با همزه باب افعال متعدي مي شود.            جَلَسَ الطالبُ علي الكرسي (لازم)               اُجلَسَ الأسِتاذُ الطالبَ علي الكرسي (متعدي)

گاهي به ندرت يك فعل به هر سه شيوه متعدي مي شود مثل: رَجَعَ    «أرجَعْتُهُ» «رَجَّعتُهُ» و «رَجَعتُ بِهِ»

يك فعل گاهي ممكن است لازم و زماني هم متعدي به كار مي رود.     سَفَحَ الدَّمُ (خون ريخت)، سَفَحَ الدَّمَ. (خون را ريخت)

فعل متعدي:

•                     معلوم: فعلي است كه فاعل آن، همراه آن به كار رفته باشد.   كَتَبَ محمدٌ

•                     مجهول: فعلي است كه فاعل آن در كلام نباشد و مفعول به جاي آن نشسته باشد.   قُرِيءَ الدرسُ    ،      كُتِبِت  رسالةٌ

تبصره: تنها فعل ماضي و مضارع به صورت مجهول به كار برده مي شود.

طرز ساخت فعل مجهول:

1- ماضي:   حرف ماقبل آخر مكسور و همه حروف متحرك پيش از آن، مضموم مي گردد.

عَلِمَ ← عُلِمَ          إكْتَسَبَ ← أكْتُسِبَ      كاتب ← کُاتِبَ ← كوتِبَ      تَمَلَّكَ  ← تُمُلِّكَ          قال ← قُاِلَ ← قُیلَ ← قَيِل

2- مضارع: حرف ماقبل آخر مفتوح و حرف مضارع (أ، ت، ي، ن) مضموم مي گردد، بقيه حركات و سكون آن تغيير نمي كند.

يَعْلَمُ  ← يُعْلَمُ                                يَكْتَسِبُ ← يُكْتَسَبُ                 يُكاتِبُ ← يُكاتَبَ                        يُزَلزِلُ ← يُزَلْزَلُ

 

•                     نکته ها:

1- در ساخت  ماضی مجهول چنانچه ما قبل آخر «الف»  باشد به «یاء» بدل می گردد.         

صام ! صِیمَ       أقام ! أُقِیمَ       اِستجابَ ! أُستُجِیبَ

2- در صورتی که فعل أجوف (معتل العین) اعلال گردد، در مضارع مجهول، حرف ماقبل آخر آن به «الف» بدل می شود. یَعُودُ ! یُعَادُ              یَصِیدُ! یصادُ

ولی چنانچه اعلال نپذیرد در ساخت مجهول نیز نمی کند.             یُقَاوِمُ ! یُقَاوَمُ.                 یُبَیِّنُ! یُبَیَّنُ

توضیح: هرگاه حرف علّه متحرک و حرف ماقبل  ساکن باشد،  حرکت حرف علّه به  حرف ما قبل داده می شود و خود حرف علّه متجانس می شود یعنی اگر فتحه باشد تبدیل به «الف» و اگر کسره باشد تبدیل به «ی» و اگر ضمه باشد تبدیل به «واو» می شود.         مثال: یُعْوَدُ!  يُعَوْدُ ! یُعَادُ   ]  یُقْوِلُ ! يُقِوْلُ ! یُقِیلُ[

3- برخي از فعلها در زبان عربي تنها در شكل مجهول به كار مي رود.

مثل: جُنَّ الرَّجُلُ (ديوانه شد)، طُلَّ الدَّمُ.(خون بي ارزش شد)     أُولِعَ بِالاَمرِ. (در راه آن رنج برد)

براي تبديل جمله معلوم به مجهول علاوه برحذف فاعل، فعل از نظر مذكر و مونث بودن با نائب فاعل مطابقت داده مي شود.

إنتَقَد الأديبُ الشعرَ ← أُنتُقِدَ الشِّعرُ       رَوَی القُصّاصُ الحكايةَ← رُوِيَتِ الحكايةَ          إفتَتَحَ الرَّئيسُ الحَفلَهَ← أُفتُتِحَت الْحَفلَهُ

ادغام:

هر گاه دو حرف همجنس كنار هم باشند به شرط آنكه دومي متحرك باشد، در هم ادغام مي شوند:

مَدَدَ← مَدَّ             إسوَدَدَ← إسوَدَّ                  مادَدَ← مادَّ

اگر ماقبل حرف اول، حرف ساكن باشد، حركت آن به حرف پيش از آن داده مي شود و سپس ادغام مي گردد.

يَشْدُدُ← يَشُدُّ         يَمْدُدَانِ ← يَمُدّانِ

در صورتي كه دو حرف همجنس در دو كلمه ی جدا از هم باشد و نخستين آن ساكن باشد، در هم ادغام مي شوند.

سکنْ+نا← سَكَنّا   عن+نا←عَنّا                    عَلَيْ+ي← عَلَيَّ

جایز الإدغام : در سه مورد زیر، ادغام و عدم ادغام، هر دو جايز است:

1- در فعل مضارع مجزوم بدون ضمیر:

يَمدُدُ← يَمُدُّ ← لَم يَمدُدْ         يا          لَم يَمُدَُِّ                يَفرِرُ← يَفِرُّ ← لم يَفْرِرْ   يا          لَم يَفِرَِّ

2- امر حاضر:

مُدَُِّ يا اُمدُد                    فَرَِّ← إفرِرْ

در توضیح این موارد باید گفت که هرگاه مضارع فعلی بر وزن يفعُل باشد، حرکت آخر آن در حالت جزم و ادغام به سه صورت ( َُِ ) جایز و اگر بر وزن یفعِل  یا یفعَل باشد فقط به دو صورت ( َِ ) جایز است.

يَسُدُّ ← لم يسُدَُِّ (لَم يَسدُدْ). امر حاضر: سُدَُِّ← (أُسدُدْ)

يَبَرُّ←  لَم يَبَرَُِّ(لم يَبرَرْ). امر حاضر: بَرَُِّ(إبْرَرْ)

لَم يَفِرَّ← لَمْ يفِرِّ َ(لم يَفْرِرْ). امر حاضر فَرَِّ َ(إفرِرْ)

3- در كلمه اي كه عين الفعل و لام الفعل آن حرف «يا» باشد و حركت آن لازم (اصلي) باشد.

(حَيِيَ يا حَيَّ) ولي چنانچه حركت آن، حركت عارضی يا اعراب باشد. ادغام غيرممكن مي شود. (لَن يُحيِيَ)

ممتنع الإدغام : درموارد زیر نباید إدغام صورت پذیرد:

- در اسمهاي و فعلهای سه حرفي كه براي الحاق به رباعي، حرفي به آنها افزوده شده باشد.

دراسمها: قَرْدَد(زمين سخت و بلند)، سُردُد(نام مكان) رِمدِد (رنگ خاكستري روشن)

در فعلها: جَلْبَب (پيراهني فراخ به تن كرد) شَمْلَلَ (شتافت) كه هر دو فعل از ريشه (جَلْب و شَمْل) به «دَحْرَجَ»
بر وزن «فَعْلَلَ» ملحق گشته اند.

إعلال:

هرگاه فعل داراي يكي از حروف عله (و-ا-ي) باشد دچار تغييراتي مي شود كه به آن اعلال مي گويند و بر سه نوع است.

حذف: حرف عله حذف شود: قُلْ (قُوْلْ)

قلب: حرف عله به حرف ديگري بدل شود: قال (قَوَلَ)

اسكان: حركت حرف عله حذف شود: يَقُوْلُ (یَقْوُلُ)

دو نكته:

1- «الف» در اسمهاي معرب و فعلها

الف- زايد است: كتاب، كاتَبَ         ب- مقلوب است: باع (از بَيَعَ) قال (از قَوَل)

2- «واو» و «يا»:

الف- اصلي: عَفْو، نَيْل، وَعَدَ، سَيَرَ  ب- مقلوب: مَوقِظ (مُيْقِظ)، ميراث(مِوْراث)، سَار(سَيَرَ)،نجا (نَجَوَ)

ج- زايد: صَبُور، كريم، إعْشَوْشَبَ

اعلال به حذف در موارد زیر رخ می دهد :

التقاء ساكنين:

1- هرگاه دو حرف ساكن كنار هم بيايد و يكي از آنها حرف علّه باشد، حرف علّه، حذف مي شود.

2- حرف عله هرگاه مجزوم شود، حذف مي شود.

3- فعل ناقص (اعم از «واوي» يا «يايي») هنگامي كه به «واو» ضمير جمع مذكر، يا به «ياء» ضمير مفرد مونث مخاطب بپیوندد حرف عله آن حذف می شود :

            رَمَيُوا← رَمَوا                  يَرْميُونَ← يَرمُونَ              تَرْمِيینَ← تَرْميِنَ               تَدعُوِينَ← تَدْعيِنَ

توضيح: به عبارت ديگر مي شود گفت «ضمه و كسره» بر حرف عله ثقيل است. بنابراين حذف مي شود بعد از حذف حركت به علت التقاء ساكنين (قاعده1) حرف عله حذف مي شود.

4- فعل ماضي ناقص مفتوح العين، هنگامي كه به «تا» تأنيث كشيده ساكن بپيوندد، حرف عله آن حذف میشود :

   کَفَیَتَا  ← کَفتَا                دَنَوَتا ← دَنَتَا              دَعَوَتْ ←  دعَتْ               هَدَیَتْ   ←  هَدَتْ

توضيح: هر گاه حرف علّه متحرك ما قبل مفتوح باشد تبديل به الف مي شود. در صورتي كه التقاء ساكنين پيش بيايد حرف علّه حذف مي شود.     كَفَيَتْ← كَفَاتْ← كَفَتْ           دَنَوَت← دَنَات← دَنَتْ

5- از آخر اسم نكره منقوص تنوين دار نیز حذف میشود. داعِوٌ← داعٍ         قاضِيٌ← قاضٍ

توضيح: در اصل داعِوُنْ بوده، ضمه بر علّه ثقيل و حذف مي شود، به علت التقاء ساكنين حرف علّه حذف
مي شود.       دَاعِون← داعِنْ← داعٍ         قاضيُن ← قاضِينْ قاضِنْ ← قاضٍ

حذف «واو» : هرگاه فعل داراي شرايط زير باشد «واو» حذف مي شود.

1- مثال واوي باشد.             2. مضارع آن بر وزن «يَفعِل» باشد.              3. معلوم باشد (مجهول نباشد).

وَصَفَ ← يَصِفُ                          وَصَلَ ← يَصِلُ      

4. چنانچه مضارع آن بر وزن «يِفعَلُ» باشد و يكي از حروف آن حرف حلقي (ء، هـ، ح، خ، ع، غ) باشد.         

وَضَعَ← يَضَعُ      وَسَعَ← يَسَعُ

7- در مصدر فعل مثال واوي، هرگاه بر وزن «فِعل» باشد، «واو» حذف مي شود و تاء تأنيث در آخر آنها افزوده مي شود.             وِصْفْ← صِفَة           وِعْد← عِدَة                      وِثْق← ثِقَة

·                     در صورتي كه مصدر بر وزن «فَعْل» باشد «واو» حرف علّه به حال خود باقي مي ماند.  وَصْف         وَعْد     وَضْع

اعلال به قلب

اعلال به قلب عبارت است تغییر شکل حروف علّه به یکدیگر:

جاعَ، رَمَی، رَضِیَ، نُوصِرَ، مُوقِنٌ که  در اصل، جَوَعَ، رَمَیَ، رَ ضِوَ، ناصَرَ، مُیقِنٌ بوده اند.

« قلب واو به یاء» : در موارد زیر صورت می گیرد :

1- در صورتی که « واو»  ساکن  پس از کسره قرار گیرد.         مِوْراث ! میراث مِوْزان! میزان

2- « واو» در آخر کلمه ای باشد که حرف پیش از آن مکسور باشد.    رَضِوَ! رَضِیَ                       دُعِوَ ! دُعِیَ

3- در صورتی که  واو، لام الفعل صفاتی بر وزن «فُعْلَی» ( مؤنث أَفعل تفضیل) قرار گیرد.

            دُنوَی! دُنیا    عُلوَی! عُلیا           البته (قُصوی= دورتر و حُلوَی= شیرین تر، از این قاعده مستثنا هستند)

4- هرگاه فعل ناقص «واوی» باشد در مصدر باب های «تَفَعُّل و تفاعُل»  ضمه ما قبل آخر به کسره بدل شده و «واو» به «یاء»  قلب می شود.

            تَجَلُّو! تَجَلِّی                    تَسَلُّو!تَسَلِّی            تَعالُو! تعالِی                تَراضُو ! تراضی

5- در مصدر فعل اَجوف در صورتی که « واو» میان حرکت کسره و « الف»  قرار گیرد.

            صِوانَة! صِیانة               قِوام! قیام،   صِوام!صیام

6- همچنین در جمع اسمهای اجوف که عین الفعل مفرد آنها ساکن باشد.

            حَوض!حِواض !حیاض    ثَوب!ثِواب!ثیاب          سوْط!سِواط!سیاط         روض!رِواض!ریاض

            در چهار کلمه  «صِوان» و «سوِار»  (که هر دو مفردند) و طِوال (جمع طویل) و قِوام (مصدر دوم باب مفاعلة) اعلال صورت نمی گیرد.

قلب « یاء» به « واو» :

1- یاء ساکن ما قبل مضوم               یُیْقِظُ! یُوْقِظٌ                                یُیسِرُ! یُوسِرُ

2- در صورتی که «یاء» لام الفعل اسمی بر وزن «فَعْلَی» باشد                فتیَا ! فَتوَی                    تَقیَا! تَقوَی

قلب «واو»  و «یاء»  به «الف» :

چنانچه « واو» و « یاء»  متحرک و حرف پیش از آنها مفتوح باشد آن دو قلب به « الف» می شوند.

   قَوَمَ! قامَ                                 سَیَرَ ! سارَ                   بَیَعَ! باعَ                                    دَعَوَ! دَعَا

قلب « واو» و «یاء» و « الف» به همزه :

هر اسم مفردی که حرف سوم آن حرف مدّ (و – ا- ی) باشد و بر وزن « فعائل» جمع بسته شود حرف مدّ به همزه قلب می شود.

عَروس! عرائس                          رِسالة! رسائل            فریدة! فرائد                       نظیر! نظائر

قلب «واو» و «یاء» به همزه :

1- پس از الف «فاعل» :     ناوِم ! نائم          داوِر ! دائر            قاوِل ! قائل        سایر!سائر        طایر!طائر

2- در صورتی که «واو»  و«یاء»  در آخر کلمه و بعد از الف زاید باشد.

اِعطای ! اِعطاء               بقای !بقاء             رِضاو!رضاء               صَفاو ! صفاء

قلب و ادغام

هرگاه «واو» و «یاء» در باب افتعال فاء الفعل باشند، قلب به «تاء» و در «تاء»  افتعال ادغام می شوند.

            اِوتَصَل ! اِتْتَصَلَ! اِتَّصل  یًتَّصِلُ  اِتّصال       اِیتَسَرَ!  اِتتَسَرَ !  اِتَّسَرَ   یَتَّسِرُ    اِتّسَار

اعلال به اسکان

1- هرگاه « واو» مضموم و «یاء » مکسور باشد و حرف پیش از آنها ، حرف صحیح و ساکن باشد حرکت آنها را به حرف پیش از آنها می دهند و آن دو را ساکن می کنند.

            یَقْوُلُ! یَقُوْلُ                    یَزْوُرُ! یَزُوْرُ                  یَبْیِعُ! یَبِیْعٌ                                  یَزْیِنُ! یَزِیْنُ

2- چنانچه حرکت «واو»  و «یاء» فتحه باشد پس از نقل حرکت آنها به حرف ساکن پیش از آن، آن دو را به «الف» قلب می کنند.    یُقْوَلُ ! يُقَوْلُ ! یُقَالُ      یَخْوَفُ ! يَخَوْفُ  ! یَخَافُ       یَهْیَبُ ! يَهَيْبُ ! یَهَابُ

3- چنانچه «واو» در آخر کلمه دارای ضمه و حرف پیش از آن «مضموم» باشد، همچنین «یاء» در آخر کلمه مضموم و حرف پیش از آن  مکسور باشد، در این صورت، «واو» و «یاء»  تنها با حذف حرکت آنها، اعلال می پذیرند.

            یَرجُوُ!یَرجُو                   یَدعُوُ!یَدعُو         یَرمِیُ! یَرمِی                  یُرضِیُ ! یُرضِی

اسمهای اجوف زیر اعلال نمی پذیرند:

اسم آلت: مِقوَد مِزوَد (انبان)

أفعَل تفضیل: أَجوَد، أزیَد

صفت مشبهه ( أفعل وصفی): أسوَد، أحوَر، أبیَض

أفعَل التَّعَجب: ما أطوَلَهُ، أطوِل بِهِ

مصدر مرّه:  قَومَة، نَومَة، لَومَة (بر وزن فَعْلَة)

مصدر نوع یائی:البیعه (نوع فروختن) النِّیمة (نوع خفتن) (بر وزن فِعْلَة)

·         اسامی در اعلال تابع افعالند، بنابراین هر فعلی که اعلال نشود، اسمهای برگرفته از آن، نیز اعلال نخواهد شد.

الحاوِی از حَوَی  یَحوِی    المجاوِر از جاوَرَ یُجاوِرُ     المُبابِع از بَایَعَ یُبَایِعُ

خلاصه ای از قواعد اعلال

1- حرف علّه متحرک ما قبل مفتوح تبدیل به «الف»  می شود.     قَوَلَ ! قال                      بَیَعَ!بَاعَ

2- هرگاه دو حرف ساکن کنار هم بیایند یکی از آنها حرف علّه باشد. حرف علّه حذف می شود (التقاء ساکنین)

            قُوْلنَ ! قُلْنَ                                 لَم یَقُوْلْ ! لم یَقُلْ

3- قاعده تجانس: هرگاه حرف علّه متحرک، و ما قبل آن ساکن باشد، حرکت حرف علّه به ما قبل داده می شود و خود حرف علّه متجانس می شود، (یعنی به تناسب ضمه! واو، کسره ! یاء  فتحه ! الف)

            یُقْوِلُ ! یُقِیلُ ( باب افعال)          یُقْوَلُ ! یُقَوْلُ ! یُقالُ ( مجهول)

            مُقْوِم! مُقِوْم ! مُقِیم ( اسم فاعل باب افعال)                  مُقْوَم !مُقَوْم !مُقام ( اسم مفعول باب افعال)

4- ضمه و کسره بر حرف علّه تقیل است بنابراین حذف می شود، در صورت حذف اگر التقاء ساکنین پیش بیاید حرف علّه حذف می گردد.     یَدْعُوُ! یَدْعُو                 رَمَیُوا ! رَمَیوا! رَمَوا

تَدعُوِینَ! تَدعُوینَ! تَدعِینَ (مخاطبة)             تَرمِیِینَ! تَرمِیْینَ ! تَرمِینَ

5- فعل ناقص هرگاه مجزوم شود، حرف علّه حذف می شود.          یَدعُوُ! لَم یَدعُ                            اُدعُو ! اُدعُ

6- حرف علّه  بعد از «الف» زاید تبدیل به همزه می شود.     قاوِم! قائم           اِعطای ! إعطاء      إرضای! إرضاء

7- فعل مثال واوی هرگاه به باب افعال رود در مصدر باب افعال «واو» به «یاء»  بدل می شود.

            أوجَد !یُوجِدُ                   اِوجاد! ایجاد

8- اَجوف هرگاه به باب إفعال یا استفعال رود در مصدر حرف علّه حذف و « تاء »  در آخر افزوده می شود.

            أجْوَبَ ! أجاب        یُجْوِبُ! یجیب              إجْواب ! اجابة

                        إستقام                  یَستَقیمُ   استقوام! استقامة

چنانچه  فعل لفیف مفروق باشد( وَقَی) هم از قواعد مثال و هم از قواعد ناقص تبعیت می کند ولی اگر لفیف مقرون (طَوَی) باشد فقط از قواعد ناقص تبعیت می کند.

 به افعال زیر و تغییرات آن در اسم فاعل و مفعول دقت کنید.

« اعلال همزه»

1- تَلیین ( نرم و هموار ساختن) همزه:

هرگاه همزه ساکن بعد از همزه متحرّک بیاید برای سهولت تلفظ اعلال می شود. یعنی بعد از همزه مفتوح به الف و پس از همزه مضوم به واو و بعد از همزه مکسور به «یاء» قلب می شود.

أَمن! أأْمَنَ ! آمَنَ                         اُاْمِنُ! أُوْمِنُ                   إءْمان! ایمان

2- در صورتی که همزه نخستین ازدو همزه، همزه وصل باشد، و اگر حرفی یا کلمه یی بر سر آن در آید، همزه وصل حذف شده و حرف مدّ (همزه دوم) به حالت نخستین خود باز می گردد.             اَذَن! اِءذَن ! اِیذَنَ   وَاذَنْ

3- درصورتی که همزه ساکن پس ازحرفی غیر از همزه قرار گیرد. به دو صورت می توان به کار برد.

الف- به حرف مدّ قلب گردد( بعدازفتحه الف، کسره یاء، ضمه واو)  « رَاس، شوم، بیر»

ب) همزه به حالت اصلی خود باقی می ماند:  «رأس، شُؤم، بِئْر»

4- چنانچه همزه متحرک و مفتوح باشد پس از آن همزه مفتوح  یا مضوم دیگر  به «واو» قلب می شود.

            آدم! جمع   اَوَ ادم ! تصغیر أُوَیدِم

5- همزه اصلی در دو فعل امر از «أخَذَ و أکَلَ» به سبب کثرت استعمال، وجوباً حذف می شود.

            خُذ، کُل به جای أُوخُدْ و أُوکُل

            ولی در دو فعل « أمر وسَأَلَ» جوازاً حذف می شود.       مُرْ، سَلْ ( أُومُر وإسأل هم صحیح است)

6- همزه اصلی را از مضارع و امر فعل رَأَی و أرَی ( باب افعال) و همه مشتقات آن حذف کرده اند.

     رَأَی ! یَرَی         امر: (رَ،  رَیَا، رَوْا ، رَی، رَیَا، رَیْنَ ....)   أَرَی، یُرِی، یُرِیانِ ....     امر : (أَرِ، أرِیا، أَرُوا .....)

7- چنانچه در کلمه یی، شرطهای ادغام و اعلال هر دو موجود باشد، نخست ادغام و پس از آن اعلال انجام
می گیرد.       أأمِمَة ! أَءِمَّة ! أئمَّه (= أیمَّة)

کتابت همزه:

1- همزه  درآغاز کلمه همواره به صورت الف نوشته می شود:   أسئِلة، أَطعِمَة، إکرام

تذکر:   هرگاه « لام» بر سر «اَل» در آید همزه آن می افتد.     الرّجل ! لِلّرجل           الشمس! لِلشّمس

2- همزه ساکن در میان کلمه متناسب با حرکت پیش از آن نوشته می شود.

     (ضمه!واو، کسره !ی،  فتحه! الف)                لُؤْم ، شُؤم ،  بِئر، ذِئب. فَأس، رَأس.

نکته: در صورتی که همزه یی پس از همزه وصل، به حرف  دیگر  قلب شده باشد و سپس بخواهند آن را در میان کلام، به اصل خود باز گردانند به  صورت حرفی نوشته خواهد شد، که به آن حرف تغییر شکل داده بوده است.

    اَذَن ! (امر) اِیذَن                          یا رَجُلُ ائذَن         اَتَی ! (امر) اِیتِ                          قُلْتُ آئْتِ

3- همزه متحرک در وسط کلمه، در صورتی که حرف پیش از آن متحرک یا ساکن باشد، به صورت حرفی متناسب با حرکت خود، نوشته می شود.       «سَألَ، سَئِمَ، لَؤُمَ، مَسْألَة، مَسْؤُول»

نکته: چنانچه همزه مفتوح، پس از حرکت ضمّه یا کسره باشد، یا پس از آن، حرف الف آمده باشد. با حرفی متناسب
 با حرکت پیش از خود نوشته می شود.     مُؤَن، فِئَة، مَآب      (مائِة و مئة یعنی «صد» با هر دو املا نوشته می شود.)

4- چنانچه همزمان میان الف و یا ضمیرقرار گیرد به دو صورت (ء) و (ئـ) می توان نوشت که صورت دوم  صحیح تر است.   ابتداء ی  و  ابتدائی  ،    بقاء ی  و   بقائی

نکته: اگر همزه میان الف و ضمیری جز «یاء» قرار گیرد، در صورتی که حرکت آن (همزه) کسره یا ضمه باشد، با حرفی هماهنگ با حرکت خود، نوشته می شود.       اما اگر حرکت آن، فتحه باشد، به صورت خود همزه و بدون تغییر نوشته خواهد شد.

            صفاؤُهُ،  بِصَفائهِ،  بَقاؤُهُ،  صفاءَهُ،  بقاءَهُ

5- چنانچه همزه در آخر کلمه و حرف پیش از آن ساکن باشد، به صورت علامت قطع یعنی به شکل خود همزه و بدون تغییر نوشته می شود.   جُزء،  ضُوء،  شَیْء،  بُطء (کندی)

ولی اگر پیش از آن، متحرک باشد، با حرف هماهنگ با حرکت پیش از خود، نوشته می شود.

            جَرُؤَ، دَفِیءَ(گرم شد)، صَدِیءَ (فلز) [زنگ زد] اَقرَأَ، أَنْشَأ

6- همزه در آخر کلمه با «تاء» تأنیث: اگردراین حالت حرف پیش ازآن، حرفی صحیح و ساکن باشد. همزه به صورت الف نوشته می شود.   نَشأَة، جُرأًة، مَرأة

ولی چنانچه حرف پیش از آن متحرک باشد با حرفی هماهنگ یا حرکت پیش از خود نوشته می شود.   فِئَة، لُؤلُؤة

اما اگر حرف پیش از آن، یکی از حروف عله (و- ا- ی) باشد پس از «یا» به صورت «یاء» و پس از «الف»  و «واو» به صورت همزه نوشته می شود.          هَیئَة، خَطیِئَة، قِراءَة، دَنَاءَة، مُرُوءَة

چند نکته:

•                     هرگاه در آغاز کلمه مهموز، دو همزه کنار هم بیایند و دومی ساکن باشد، همزه ساکن به حرفی هماهنگ با حرکت حرف پیش از آن، قلب می گردد.                   أَأنَسْتُ ! آنَسْتُ                أءنسُ ! أُونِس                إءذَن! إیذَن                    إءمَنْ ! إیمَن

•                     برای حرکت فاء الفعل اجوف ثلاثی مجرد ماضی که به سبب پیوستن به ضمیر، عین الفعل آن حذف شده است، به عین الفعل مضارع آن نگاه می کنیم، اگر ضمه باشد، حرکت فاء الفعل مضموم وگرنه همواره مکسور خواهد بود.

قام ! یَقُوُمُ (یَقُومُ) ! قُمنَ                خاف! یَخوَفُ (یَخَافُ) ! خِفْنَ                   باعَ !یَبْیِعُ (یَبِیعُ) ! بِعْنَ

•                     هرگاه فعل ناقص به واو جمع مذکر و یا به «یاء» مفرد مونث مخاطب بپیوندد، لام الفعل آن حذف می گردد. در این صورت چنانچه عین الفعل آن مفتوح باشد، مفتوح خواهد ماند در صورتی که مضموم یا مکسور باشد، با «واو» مضموم و با «یاء» مکسور خواهد شد.         رَمَی ! رَمَوا                 یَخشَی ! تَخشَیْنَ        یَدْعُو!  یَدعُونَ- تَدعِینَ       یَرْمِی! یَرْمُونَ- تَرْمِینَ

•                     «رَمَتْ و رَمَتا» در اصل «رَمَیَتْ و رَمَیَتا» بوده است و «یاء» به سبب حرکت خود و فتحه ماقبل، قلب به «الف» گشته و  سپس به التقاءساکنین، حذف شده است. حرکت «تاء» در «رَمَتَا» دارای اعتباری نیست، زیرا که آن عارضی است و تاء تأنیث فعل ماضی، در اصل ساکن است.

•                     در ساختار مجهول اجوف سه حرفی و پنج حرفی، حرکت کسره عین الفعل، به حرف پیش از آن داده می شود و به دنبال آن، «واو» قلب به «یاء» می گردد. در صورتی که فعل دارای همزه وصل باشد، حرکت همزه مکسور می گردد.

     قال! قُوِل! قیل               باع! بُیِعَ ! بِیعَ             إختارَ! أُخْتُیِرَ! إِختیِرَ                  إعتادَ ! أُعتُیِدَ! إعتِیدَ

•                     در اجوف ثلاثی، با پیوستن ضمیر به فعل (از صیغه ششم به بعد) عین الفعل حذف می شود. حرکت فاء الفعل ماضی به حرکت عین الفعل مضارع آن بستگی دارد. یعنی اگر مضموم باشد ضمه وگرنه کسره خواهد بود، در ساخت مجهول برای رفع اشتباه، حرکت فاء الفعل به جای ضمه کسره و به جای کسره ضمه خواهد بود.

•                       نون تاکید:     ثقلیه: نَّ= هَلْ یَنْصُرَنَّ         خفیفه: نْ= هَلْ یَنصُرَنْ

•                     نون تاکید ثقیله و خفیفه به دنبال افعال مضارع و امر می آید.

•                      معنی تاکید در نون ثقیله بیشتر از خفیه است.

•                     نون تاکید هیچگاه به ماضی نمی پیوندد.

•                     این دو حرف در صورتی به فعل مضارع می پیوندد که فعل تنها به معنی آینده و نیز دارای معنی «طلب» باشد. یعنی در یکی از معانی: امر، نهی، استفهام، تمنّی عَرْض قَسَمَ که فعل مضارع را به آینده اختصاص می دهند به کار رفته باشد.

•                     «لِیَکتُبَنَّ، لِیَکْتُبَنْ، لاتَکْتُبَنَّ، هل تَکْتُبَنْ، هَلّایَجُودَنَّ، ألاتَقْرَأَنَّ، لَیْتَکَ تَنْجَحَنَّ، وَاللهِ لَأقُولَنَّ»

•                     نون تاکید همراه فعلی که دارای زمان آینده محض باشد به کار نمی رود. نمی توان گفت: سَیَقُولَنَّ یا سَوفَ یَقُولَنَّ

•                     نون تاکید ثقیله به همه صیغه های چهارده گانه مضارع و شش ساخت امر حاضر می پیوندد ولی خفیفه در ساختهای مثنی و جمع مؤنث راه ندارد.

•                     در صورتی که فعل مضارع، دارای ضمیر مثنی، جمع مذکر و مفرد مونث مخاطب باشد، هنگام آمدن نون تاکید همچنان معرب خواهد ماند.                   اَلایجلِسانِّ، الاتَجلِسانِّ، الایَجلِسُنَّ، الا تَجلِسُنَّ، اَلاتجلسِنَّ»

•                     ولی صیغه های دیگر مضارع، همراه نون تاکید، مبنی هستند.

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 14:45 ] [ عبدالباسط عرب ]

ای به بالا چون صنوبر..

http://dl.ariamobile.net/article-pic/2009.2.a/Ghazaliate-Saadi.jpg

ای به بالا چون صنوبر ای به رخ چون «میم و ه »
همچو عنبر زلف دارد لب چو «شین وكاف و ر»
آفتاب عاشقان و ماهتاب دلبران
قبله آزادگانی ای صنم با «ر و خ»
در میان «ر و خ» اندر كشیده «خ و ط»
دردمندم مستمندم ای صنم با «ت و ب»
«ت و ب» آمد به جانم ای نگار از عشق تو
داروی دردم تو داری در میان «لام و ب»
«لام و ب» بر «لام و ب» بنهاده باشد تا سحر
«میم ویا» در پیش باشد، بسته باشد «دال و ر»
هر که ما را بر سر کویت نشانی می دهد
بر سرش بادا هزاران «ر و ح و میم و ت»
هر که ما را از سر کوی تو مانع می شود
بر سرش بادا هزاران «لام و عین و نون و ت»
هركه نتواند بیند من و تو در جفت هم
باد بر جانش هزاران «خ و نون وجیم و ر»
اینچنین شعری نگوید هیچ كس اندر جهان
گفته است این شعر را «سین وعین ودال و ی»

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 14:32 ] [ عبدالباسط عرب ]
چندكليپ صوتي اسلامي براي دانلودگذاشتم .
اين كليپ ها را مي توانيد در ادامه مطلب دانلود كنيد.
در ضمن اگر براي دانلود به مشكلي برخورديد حتماَ در نظرات قيد بفرماييد تا مشكل را پي گيري و حل كنم.



براي دانلود به ادامه مطلب برويد.

اسم سرود زبان حجم سرود مدت زمان دانلود
وقرآننا ذالک القائد عربی حجم فایل : ۵۵۴  کیلوبایت مدت: ۳۴ثانیه دانلود
و توحیدنا عزت عربی حجم فایل : ۲۸۵  کیلوبایت مدت: ۱۷ثانیه دانلود
یا الله – سامی عربی حجم فایل : ۶۵۸  کیلوبایت مدت: ۴۱ثانیه دانلود
یا کیفنا ماتعیونک عربی حجم فایل : ۳۴۲  کیلوبایت مدت: ۲۰ثانیه دانلود
یا مصطفی- سامی عربی حجم فایل : ۳۳۹  کیلوبایت مدت: ۲۰ثانیه دانلود
یارب العالمین- سامی عربی حجم فایل : ۸۱۱  کیلوبایت مدت: ۵۰ ثانیه دانلود
یا رسول الله بیقرارم فارسی حجم فایل : ۴۱۶ کیلوبایت مدت: ۲۵ ثانیه دانلود
یا طیبه یا طیبه عربی حجم فایل : ۷۶۳  کیلوبایت مدت: ۴۷ ثانیه دانلود
یا طیبه یا طیبه انگلیسی حجم فایل : ۱۷۴۰ کیلوبایت مدت:۱دقیقه ۵۰ ثانیه دانلود
یا مکه یا ام المدائن عربی حجم فایل : ۱۳۷۲ کیلوبایت مدت:۱دقیقه ۲۶ ثانیه دانلود

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 10:16 ] [ عبدالباسط عرب ]

يا طيبة يا طيبة يا دوا العيانا -- اشتقنا لك والهوى نادانا والهوى نادانا

لما سار المركب نسانــــي -- سار والدمع ما جفـــــــــــــــــــــــــــا

اخذوا قلبي مع جنانــــــي -- يا طيبة يا تيما الولهانا يا تيما الولهانــا

يا طيبة يا طيبة يا دوا العيانا -- اشتقنا لك والهوى نادانا والهوى نادانا

قبلتـــــي بيت الله صابـــــــــر -- علنـــــي يوما لك زائـــــــــــــــــــــــر

يا تر هل تراني ناظــــــــــر -- للكعبة وتغمرني بامانا وتغمرني بامانا

يا طيبة يا طيبة يا دوا العيانا -- اشتقنا ليك والهوى نادانا والهوى نادانا

نبينا اغلى امنياتــــــــــــي -- ازورك... لو مـــــرة في حياتـــــــــــــــي

وبجوارك اصلي صلاتــــــــي -- واذكر ربــي... واتلو القرآن واتلو القرآن

يا طيبة يا طيبة يا دوا العيانا -- اشتقنا ليك والهوى نادانا والهوى نادانا

بشراك المدينة بشــــــراك -- بقدوم الهادي يا بشــــــــــــــــــــــراك

فهل لي مأوى في حمـــاك -- اتملى... فالنور سبانا نوركم سبانــــا

يا طيبة يا طيبة يا دوا العيانا -- اشتقنا لك والهوى نادانا والهوى نادانا


لینک دانلود

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 10:8 ] [ عبدالباسط عرب ]

 

sms ramazan yasgroup.ir  اس ام اس ماه مبارک رمضان ۹۱ – سری پنجم

 

کاش که همسایه ما می شدی ، مایه آرامش ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود،یک شبه حلال مسائل شود

یا مهدی ادرکنی

ماه اجابت دعا و رحمت خدا مبارک

.

.

.

در میکده گشودند، خدایا مپسند، که درین بزم و طرب ما، سوی تقوا نرویم . . .

.

.

.

سزاوارترین مردم به احترام کسانی هستند که به تادیب خود می کوشند . . .

.

.

.

می گویند هر وقت آب می نوشی بگو یا حسین(ع)

این روزها که آب می بینی و نمی نوشی آرام بگو یا اباالفضل(ع)

.

.

.

نهج البلاغه: آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن،

آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است . . .

.

.

.

جویند همه هلال و من ابرویت / گیرند همه روزه و من گیسویت

از جمله ای دوازده ماه تمام / یک ماه مبارک است ، آن هم رویت

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان برشما مبارک باد

.

.

.

امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت ،خاموشی او تسبیح ، عمل وی پذیرفته شده

و دعای او مستجاب است . . .

.

.

.

حلول ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد . . .

.

.

.

آمد گه آمرزش و شهرُ الله عظمی / توفیق خدایا، تو ز ما سلب مفرما

شد باز در رحمت خالق به روی خلق / چون ماه مبارک ز افق گشت هویدا . . .

.

.

.

مژده که شد ماه مبارک پدید / به عاصیان وعده ی رحمت رسید

ماهی سرشار از برکت و رحمت و عبادت های پذیرفته شده برایتان آرزومندم . . .

.

.

.

السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه

در ماه پر خیر و برکت رمضان برایتان قبولی طاعات و عبادات را آرزومندم

التماس دعا

.

.

.

خدایا کمکمان کن که در این ماه رمضان

تمرین کنیم ترک هرآنچه که درک دوران ظهور را به تأخیر می اندازد . . .

.

.

.

امام صادق-ع:

افضل الجهاد، الصّوم الحرّ

بهترین جهاد، روزه داری در هوای گرم است . . .


ماه رمضان شد می و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

افطار به می ، کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت بارور افتاد

.

.

.

ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد / زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند

آمد قدح روزه، بشکست قدح ها را / تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند . . .

.

.

.

ای روزه داران اگر چنین می خواهید ، دهان از آنچه غیر خدایی است ببندید

و چشم را به آنچه شیطانی است نگشایید و گوش را آلوده هر زمزمه پلید نسازید

و حتی خیال باطل را هم از دروازه دلها بزدایید . . .

.

.

.

ای دوست ز رحمت دل اگاهم ده / در ماه دعا سیر الی اللهم ده

ماه رمضان و ماه مهمانی توست / در محفل مهمانی خود راهم ده . . .

.

.

.

رمضانا تو بهترین ماهی / چون که ماه ضیافت اللّهی

خوش عمل هر که بود در رمضان / ترک منکر نمود در رمضان . . .

.

.

.

رمضان شهر عشق و عرفان است /  رمضان بحر فیض و احسان است

رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن /  گــــاه تــــجدید عهد و پیمان است . . .

.

.

.

در خلوت شب ز حــق صـدا می آید /  از عطر سحر بوی خدا می آید

با گوش دگر شنو به غوغای سکوت /  کز مرغ شب ، آواز دعا می آید . . .

ماه رمضان مبارک

.

.

.

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز، کارکن ، که کنونست وقت کار

ای دوست ! ماه روزه رسید و تو خفته‌ای

آخر زخواب غفلت دیرینه سر برآر

.

.

.

حکمت روزه داشتن بگذار / باز هم گفته و شنیده شود

صبرت آموزد و تسلط نفس / و ز تو شیطان تو رمیده شود . . .

.

.

.

یا اله الخلق یا رب الفلق / ای خدای انجم و شمس و شفق

از تو می خواهم در این ماه شریف / چشم پوشیدن ز جرم ما سبق

.

.

.

رمضان ماه مناجات و دعا / رمضان پر بود از شور و صفا

ماه خالص شدن از کبر و ریا / رمضان ماه رسیدن به خدا

.

.

.

باز آى و دل تنـگ مرا مونس جان بـاش

وین سوخته را محـرم اســرار نهان بـاش

زان باده که در میکده عشـق فروشــند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

.

.

.

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان / پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا / هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

.

.

.

رمضــان چــشمــه عـطــای خـــدا / ماه عفو و گذشت و غفــران است

رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا /  بهــر گــم گـشتگان حـیــران است

.

.

.

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان

.

.

.

خبر آوردند که پیامبر، همه انسانها را به یک مهمانی بزرگ

دعوت نموده است تا در پایان آن به مهمانان نمونه جایزه دهد . . .

.

.

.

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام

از طرف بهترین دوست تو: خدا (سوره بقره آیه ۱۵۲) “حلول رمضان مبارک

.

.

.

شهر الرمضان الذی انزل فیه القرآن

ماه مبارک رمضان دوری از گناه، ما انس با قرآن

ماه ضیافت الله بر شما و خانواده محترمتان گرامی باد . . .

طاعت و عبادت شما قبول درگاه حق

 

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 11:58 ] [ عبدالباسط عرب ]

نصائح للتخلص من دهون الجسم(think stock)

تتراكم الدهون في مناطق مختلفة من جسم الإنسان، فأي جزء في الجسم قابل لأن تتراكم به الدهون. وتتراكم الدهون بشكل واضح في منطقة البطن وأسفل الظهر، ولسوء الحظ أنه لا يمكن التخلص من دهون منطقة محددة بالجسم دون غيرها إلا عن طريق الجراحات التجميلية.

وهناك الكثير من الأشخاص لا تروق لهم فكرة إجراء عمليات جراحية مثل عملية شفط الدهون لما تحمله من مخاطر. وبدلاً من ذلك يمكن لهولاء الأشخاص اتباع برنامج رياضي إلى جانب نظام غذائي متوازن يساعد في إنقاص وزن الجسم عدة كيلو جرامات. وهذا الفقد في الوزن يُساهم بدوره في حرق دهون الجسم بشكل عام.

وفيما يلي بعض النصائح الهامة التي ستسهم بشكل كبير في انقاص الوزن إذا ما تم تطبيقها بدقة وفعالية.

تناول عدة وجبات خلال اليوم

بدلاً من تناول ثلاث وجبات كبيرة على مدار اليوم، يمكن للمرء أن يقسم هذه الوجبات ويتناولها على فترات متفرقة، بمعنى آخر يتم تقسيم كم السعرات الحرارية المحددة له على خمس أو ست وجبات، وإذا ظل الإنسان في حالة جوع لفترة طويلة من الزمن بدون أن يتناول طعاماً فهذا معناه أداءً أبطأ لجهازه الهضمي ولعملية التمثيل الغذائي التي يقوم بها والاحتفاظ بالطاقة .. وإذا أكل الإنسان كل 2 - 3 ساعات فهذا معناه أن عملية التمثيل الغذائي ستكون في حالة نشاط وتقوم بأفضل أداء لها.

مقالات ذات صلة:

 الماء يخلصك من دهون الأرداف

تمارين حرق دهون الخصر والساقين

تقليل استهلاك الجسم من السعرات الحرارية

هذه هي الاستراتيجية التقليدية لفقدان الوزن والتخلص من السمنة! فالسعرات الحرارية التي تدخل جسم الإنسان عن طريق الطعام تلعب دوراً خطيراً في اكتساب المزيد من الوزن، حيث تتراكم الدهون في المناطق المختلفة بجسده. وحتى يتمكن الانسان من فقد هذه الدهون لابد وأن يستهلك سعرات حرارية أقل من ذلك الكم الذي يحرقه، ولذا توجب عليه أن يعرف الكم الذي ينبغي أن يستهلكه بشكل يومي لكي يفقد وزنه وهذا يعتمد على عمر الشخص ووزنه ومعدل ما يقوم به من نشاط.

ـ البعد عن السموم البيضاء

يجب تقليل استهلاك المرء من الملح والسكر، فالسكر يحتوي على كميات كبيرة من السعرات الحرارية التى تُعرف باسم السعرات الحرارية الفارغة والتي لا تساهم في فقدان الوزن بل اكتساب المزيد منه، أما الأملاح فتعمل على احتجاز الماء بالجسم وبالتالي يجد المرء بطئاً في فقدان الوزن.

- شرب الشاي الأخضر

يحتوى الشاي الأخضر على مضادات أكسدة تعزز من عملية التمثيل الغذائي بالجسم، لذا يوصي الخبراء بشرب من 3 - 5 أكواب من الشاي الأخضر يومياً لجني ثمار فوائده والمساهمة في حرق دهون الجسم بمزيد من الفاعلية.

- تناول الفاكهة والخضراوات الطازجة

اتفق العلماء على أهمية الفواكه والخضراوات لصحة الإنسان. وأهم ما يميز الخضر والفاكهه هو انخفاض نسبة السعرات الحرارية بها، وأكبر مثال على ذلك أن نسبة السعرات الحرارية الموجودة بطبق كبير من الخضراوات هي نفس النسبة الموجودة بملعقة واحدة من الحساء الدسم.

- الحصول على قدر كاف من النوم

لابد وأن يحافظ الإنسان على صحته بالراحة والنوم، لأنه إذا ظل في حالة تعب وإرهاق لن تقوم الأعضاء بأداء وظائفها على نحو فعال وبالتالي ستبوء محاولات فقد الوزن بالفشل. ففقدان الوزن من الممكن أن يحدث سريعاً إذا حافظ الإنسان على صحة جسده وعلى نمط حياته المتوازن.

- ممارسة التمارين الرياضية

أ- الإنسان بحاجة إلى ممارسة تمارين القلب والأوعية الدموية على مدار 45 دقيقة بشكل يومي لحرق دهون الجسم. ومن الأنشطة الرياضية التي تساعد على ذلك تمارين الأيروبيك والسباحة.

ب- ممارسة تمارين رفع الأثقال تعمل على حرق دهون الجسم بفعالية، كما تبنى العضلات وتدعم عملية التمثيل الغذائي بالجسم .. ومن ثمّ حرق المزيد من السعرات الحرارية، فلابد من إدراج مثل هذه الأنشطة ضمن برنامج اللياقة للشخص.

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 10:1 ] [ عبدالباسط عرب ]

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد



هر چند که رنگ و روی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

 

آن   قصر  که  بهرام  درو جام  گرفت

آهو   بچه   کرد  و  رو  به  آرام رفت

بهرام   که  گور  می گرفتی   همه  عمر

دیدی   که  چگونه  گور  بهرام گرفت؟

 

 

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

 

ای   بس  که  نباشیم و جهان خواهد بود

نی  نام  ز  ما  و  نه  نشان  خواهد  بود

زین   پیش  نبودیم   و  نبد   هیچ   خلل

زین   پس   چو  نباشیم همان خواهد بود

 

 

آورد   به  اضطرارم  اول  به  وجود

جز حیرتم  از  حیات  چیزی   نفزود

رفتیم  به  اکراه  و  ندانیم   چه   بود

زین  آمدن  و  بودن  و  رفتن مقصود

 

 

یـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

یاران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  یکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

 

 

یک   قطره  آب بود  و  با  دریا   شد

یک   ذره   خاک  و با  زمین یکتا شد

آمد  شدن  تو  اندرین  عالم   چیست؟

آمد    مگسی     پدید    و   ناپیدا   شد

 

 

آن   بی خبران   که   در  معنی   سفتند

در  چرخ   به   انواع   سخن ها   گفتند

آگه   چو   نگشتند    بر   اسرار  جهان

اول   ز   نخی   زدند   و   آخر   خفتند

 

 

اجرام    که   ساکنان    این    ایوانند

اسباب         تردد          خردمندانند

هان   تا   سررشته   خرد    گم نکنی

کانان      که     مدبرند     سرگردانند

 

 

آنان  که  محیط   فضل  و  آداب   شدند

در  جمع   کمال  شمع   اصحاب   شدند

ره  زین  شب  تاریک  نبردند  به  روز

گفتند   فسانه ای   و   در  خواب   شدند

 

 

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نیز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

 

در    دایـره     ســپـهر   نــاپیدا  غــور

می نوش به خوشدلی که دوراست بجور

نوبت   چـــو  بدور  تو   رسد  آه  مکن

جامی است که جمله را چشانند  به  دور

 

 

ای  دل  چو حقیقت  جهان هست  مجاز

چندین چه بری خواری ازین رنج دراز

تن  را  به   قضا  سپار و با  درد  بساز

کاین  رفته   قلم  ز  بهر  تو  ناید   باز

 

 

ما   لعبتگانیم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

 

از   جمله    رفتگان   این    راه    دراز

باز آمده ای   کو   که  به   ما   گوید  باز

هان  بر سر  این  دو راهه از سوی  نیاز

چیزی    نگذاری    که    نمی آیی    باز

 

 

می پرسیدی  که  چیست این نقش مجاز

گر   بر   گویم   حقیقتش  هست   دراز

نقشی   است   پدید   آمده   از   دریایی

و   آنگاه   شده   به    قعر آن  دریا  باز

 

 

مرغی   دیدم  نشسته   بر  باره   توس

در   چنگ     گرفته     کله    کیکاوس

با کله  همی  گفت   که  افسوس افسوس

کو   بانگ   جرس ها و کجا نال ه کوس

 

 

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبین  می زندش

این   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطیف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

[ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ] [ 12:12 ] [ عبدالباسط عرب ]
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
.
.
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم
[ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ] [ 12:9 ] [ عبدالباسط عرب ]

صغار في بيوت الرحمن

صغار في بيوت الرحمن

صغار في بيوت الرحمن

صغار في بيوت الرحمن


[ جمعه بیست و سوم تیر 1391 ] [ 7:27 ] [ عبدالباسط عرب ]
رمضان على الأبواب ومن المعروف أن رمضان شهر الطاعة والعبادة، الولائم والجلسات العائلية والتجمعات هى السمة الغالبة على عادات وتقاليد المصريين فى الشهر الكريم، وأيضا من أهم مميزات رمضان هو الاستعداد لهذه التجمعات والولائم.

وتقدم الشيف بسمة بكر مجموعة من النصائح للمرأة العاملة للاستعداد لشهر الولائم والتجمعات:

أولا - قومى بعصر كميات من الطماطم وقسميها فى أكياس، بحيث يسهل الأخذ منها على قدر استخدامك، ومن المعروف أن صلصلة الطماطم لا غنى عنها فى جميع أكلاتنا.

ثانيا - جهزى العديد من الخضروات كالفاصوليا والبازلاء، نضفيها وقطعيها وأعصرى عليها القليل من عصير الليمون للحفاظ على لونها الأخضر الزاهى، ولا يشترط غليها قليلا فى الماء قبل تجميدها كما يفعل البعض، فقط نظفيها واغسليها وصفّيها جيدا، ثم قسميها لأكلات فى أكياس، وفرغيها من الهواء جيدا، وجمديها حتى يسهل عليك تجهيزها وقت الحاجة.

ثالثا - لعمل المحاشى فى أسرع وقت، يمكنك تجهيز المحشى مسبقا سواء كرنب أو ورق عنب، قومى بإعداده تماما مثلما تعودتى أن تعديه واحشيه بالأرز أو اللحم ورصيه فى قدر وجمديه، وفى وقت الحاجة أخرجيه من الفريزر واتركيه ليذوب، ثم رصيه فى قدر الطهى وضعيه على النار مباشرة، وبذلك تكونى قد وفرتى على نفسك الوقت والجهد المبذول فى إعداده، وقمتى باستثمار الوقت فى رمضان للتفرغ أكثر للعبادة أو للجلوس مع العائلة.

رابعا - ارتفاع درجة الحرارة هذه الأيام يؤدى إلى العطش، ويلعب نوع الغذاء الذى يتناوله الصائم دورا كبيرا فى تحمل العطش أثناء ساعات الصيام، فاحرصى على تجنب تقديم الأكلات والأغذية المحتوية على نسبة كبيرة من البهارات والتوابل لأسرتك، خاصة عند وجبة السحور، لأنها تحتاج إلى شرب كميات كبيرة من الماء بعد تناولها.

خامسا - احرصى على تقديم الخضروات والفواكه الطازجة فى الليل وعند السحور، فإن هذه الأغذية تحتوى على كميات جيدة من الماء والألياف التى تمكث فترة طويلة فى الأمعاء، مما يقلل من الإحساس بالجوع والعطش، كما يفضل الابتعاد عن تناول الأكلات والأغذية المالحة مثل السمك المالح والطرشى والمخللات، وعموما فإن هذه الأطعمة تزيد من حاجة الجسم إلى الماء.

كما أن تناول الكنافة والقطايف والحلويات فى السحور يسبب العطش طول النهار فيجب تجنبها.

سادسا - يظن بعض الأشخاص أن شرب كميات كبيرة من الماء عند السحور يحميهم من الشعور بالعطش أثناء الصيام، وهذا اعتقاد خاطئ، لأن معظم هذه المياه زائدة عن حاجة الجسم، لذا تقوم الكلية بالتخلص منها بعد ساعات قليلة من تناولها، كما يلجأ بعض الأشخاص إلى شرب الماء المثلج بخاصة عند بداية الإفطار وهذا لا يروى العطش، بل يؤدى إلى انقباض الشعيرات الدموية، وبالتالى ضعف الهضم، بل يجب أن تكون درجة الماء معتدلة أو متوسطة البرودة، وأن يشربها الفرد متأنيا وليس دفعة واحدة، كما علمنا رسول الله صلى الله عليه وسلم فى آداب شرب الماء.

سابعا - وأخيرا كما أوصانا رسولنا الكريم بتعجيل الفطور، حيث قال صلى الله عليه وسلم: "لا يزال الناس بخير ما عجلوا الفطر"، وقال أيضا "تسحروا فإن فى السحور بركة"، فيجب ألا نهمل وجبة السحور كما يفعل البعض، وأيضا يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم: "إذا أفطر أحدكم فليفطر على تمر فإنه بركة فإن لم يجد تمرا فالماء، فإنه طهور" رواه أبو داود والترمذى.

وقد اختار رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه الأطعمة دون سواها لفوائدها الصحية المتعددة.

[ جمعه بیست و سوم تیر 1391 ] [ 7:23 ] [ عبدالباسط عرب ]
ملخص الحملة الفرنسية على مصر

نقل الشيخ عبد الرزاق البيطار في كتابه (حلية البشر) (الوراق ص49) في ترجمة والي مصر أثناء الحملة الفرنسية وهو(أبو بكر باشا الطرابلسي) ما ذكره الشيخ دحلان في كتابه (الفتوحات الإسلامية) من خبر دخول الفرنسيس مصر وملخص كتاب نابليون بونابرت إلى أهل مصر. قال : (فلما كان العشرون من المحرم من سنة ثلاث عشرة ومائتين وألف وصلت مراكب الفرنسيس مشحونة بالعساكر وآلات الحرب، فتقاتل من كان فيها من العساكر مع أهل الاسكندرية، ولم يكن أهل الاسكندرية مستعدين لقتالهم فلم يقدروا على دفعهم، لاسيما وقد جاءوهم بغتة فقاتلوهم قليلاً ثم طلبوا الأمان منهم، فأمنوهم ودخلوا الاسكندرية وملكوها، فلما جاء الخبر إلى مصر أخذ إبراهيم بك ومراد بك بالاستعداد لهم، وأبرزا جيشاً من العسكر إلى موضع يقال له الجسر الأسود، وأخرجوا المدافع وآلات الحرب واضطربت الناس في مصر، وكثر الهرج والمرج، وتقطعت الطرق وارتفع السعر وكثر السراق، ثم جاءهم مكتوب من الفرنسيس فيه : بسم الله الرحمن الرحيم لا إله إلا الله لا ولد له ولا شريك له في ملكه..( وبعد ذلك كلام كثير من جملته: إني أعبد الله وأحترم نبيه والقرآن العظيم وأنهم مسلمون يعنون أنفسهم مخلصون، وإثبات ذلك أنهم نزلوا في رومية الكبرى وخربوا فيها كرسي البابا الذي كان دائماً يحث النصارى على محاربة أهل الإسلام، ثم قصدوا مدينة مالطة وطردوا منها الذين كانوا يزعمون أن الله تعالى يطلب منهم مقاتلة أهل الإسلام، وكل ذلك من الكلام الذي يوهمون به على أهل الإسلام أنهم موحدون لله تعالى، وأنهم يحبون أهل الإسلام ويحبون سلطانهم، وأنهم إنما جاءوا لنصرة سلطان الإسلام، وإبعاد المماليك المتغلبين على ممالكه، ودفع ظلمهم عن الرعية. ومن جملة ما في ذلك الكتاب خطاباً للمسلمين): وما جئتكم لإزالة دينكم، وإنما قدمت إليكم لأخلص حقكم من يد الظالمين الصناجق المماليك الذين يتسلطون في البلاد المصرية، ويعاملون الملة الفرنساوية بالذل والصغار، ويظلمون تجارهم ويؤذونهم بأنواع الإيذاء والتعدي، ويأخذون أموالهم ويفسدون في الإقليم الحسن الأحسن الذي لا يوجد في كرة الأرض كلها مثله، فأما رب العالمين القادر على كل شيء فإنه قد حكم بانقضاء دولتهم، وإني أعبد الله سبحانه أكثر من المماليك، واحترم نبيه والقرآن العظيم، وقولوا لهم إن جميع الناس متساوون عند الله تعالى، وإن الشيء الذي يفرقهم عن بعضهم هو العقل والفضائل والعلوم فقط، وبين المماليك والعقل والفضائل تضارب، فماذا يميزهم عن غيرهم حتى يستوجبوا أن يتملكوا مصر وحدهم ويختصوا بأحسن ما فيها من الجواري الحسان والخيل العتاق والمساكن المفرحة، ولكن رب العالمين رؤوف وعادل وحليم، ولكن بعونه تعالى من الآن فصاعداً لا ييأس أحد من أهالي مصر عن الدخول في المناصب السامية، وعن اكتساب المراتب العلية، فالعلماء والفضلاء والعقلاء منهم سيديرون الأمور، وبذلك يصلح حال الأمة كلها، وسابقاً كان في الأراضي المصرية المدن العظيمة والخلجان الواسعة والمتجر المتكاثر، وما أزال ذلك كله إلا الظلم والطمع من المماليك. يتسلطون في البلاد المصرية، ويعاملون الملة الفرنساوية بالذل والصغار، ويظلمون تجارهم ويؤذونهم بأنواع الإيذاء والتعدي، ويأخذون أموالهم ويفسدون في الإقليم الحسن الأحسن الذي لا يوجد في كرة الأرض كلها مثله، فأما رب العالمين القادر على كل شيء فإنه قد حكم بانقضاء دولتهم، وإني أعبد الله سبحانه أكثر من المماليك، واحترم نبيه والقرآن العظيم، وقولوا لهم إن جميع الناس متساوون عند الله تعالى، وإن الشيء الذي يفرقهم عن بعضهم هو العقل والفضائل والعلوم فقط، وبين المماليك والعقل والفضائل تضارب، فماذا يميزهم عن غيرهم حتى يستوجبوا أن يتملكوا مصر وحدهم ويختصوا بأحسن ما فيها من الجواري الحسان والخيل العتاق والمساكن المفرحة، ولكن رب العالمين رؤوف وعادل وحليم، ولكن بعونه تعالى من الآن فصاعداً لا ييأس أحد من أهالي مصر عن الدخول في المناصب السامية، وعن اكتساب المراتب العلية، فالعلماء والفضلاء والعقلاء منهم سيديرون الأمور، وبذلك يصلح حال الأمة كلها، وسابقاً كان في الأراضي المصرية المدن العظيمة والخلجان الواسعة والمتجر المتكاثر، وما أزال ذلك كله إلا الظلم والطمع من المماليك. أيها المشايخ والقضاة والأئمة وأعيان البلد، قولوا لأمتكم أن الفرنساوية هم أيضاً مسلمون مخلصون، ومع ذلك فالفرنساوية في كل وقت من الأوقات صاروا محبين مخلصين لحضرة السلطان العثماني، وأعداء أعدائه أدام الله ملكه، ومع ذلك إن المماليك امتنعوا من إطاعة السلطان غير ممتثلين لأمره فما أطاعوا أصلاً إلا لطمع أنفسهم، طوبى ثم طوبى لأهالي مصر الذين يتفقون معنا بلا تأخير، فيصلح حالهم وتعلو مراتبهم، طوبى أيضاً للذين يقعدون في مساكنهم غير ماثلين لأحد الفريقين المتحاربين، فإذا عرفونا بالأكثر تسارعوا إلينا بكل قلب، لكن الويل ثم الويل للذين يعتمدون على المماليك في محاربتنا، فلا يجدون بعد ذلك طريقاً إلى الخلاص ولا يبقى منهم أثر، وإن جميع القرى الواقعة في دائرة قريبة بثلاث ساعات عن المواضع التي يمر بها عسكر الفرنساوية، فواجب عليها أن ترسل للسر عسكر من عندها وكلاء كيما يعرف المشار إليه أنهم أطاعوا، وأنهم نصبوا علم الفرنساوية الذي هو أبيض وأكحل وأحمر، وأن كل قرية تقوم على العسكر الفرنساوي تحرق بالنار، وأن كل قرية تطيع العسكر الفرنساوي أيضاً تنصب صناجق السلطان العثمان محبنا دام بقاؤه، والواجب على المشايخ والعلماء والقضاة والأئمة أنهم يلازمون وظائفهم، وعلى كل أحد من أهالي البلدان أن يبقى في مسكنه مطمئناً، وتكون الصلاة تامة في الجوامع على العادة، والمصريون بأجمعهم ينبغي أن يشكروا الله تعالى على انقضاء دولة المماليك قائلين بصوت عال أدام الله إجلال السلطان العثماني، أدام الله جلال العسكر الفرنساوي، لعن الله المماليك وأصلح حال الأمة المصرية، وعلى المشايخ في كل بلد أن يختموا حالاً على جميع الأرزاق والبيوت والأملاك التي للمماليك، وعليهم الاجتهاد التام أن لا يضيعوا أدنى شيء منها. (انظر في الوراق تتمة الكلام ففيها تفاصيل مهمة حول سقوط دولة المماليك في مصر). وفيها قوله: وأما الأمراء (فشرعوا في نقل أمتعتهم من البيوت الكبار المشهورة المعروفة، إلى البيوت الصغار التي لا يعرفها أحد، واستمروا طول الليالي ينقلون الأمتعة ويوزعونها عند معارفهم وثقاتهم، وأرسلوا البعض منها لبلاد الأرياف، وأخذوا أيضاً في تشهيل الأحمال واستحضار دواب للشيل وأسباب الارتحال، فلما رأى أهل البلد منهم ذلك داخلهم الخوف الكثير والفزع، واستعد الأغنياء وأهل المقدرة للهرب، ولولا أن الأمراء منعوهم من ذلك لما بقي بمصر منهم أحد وفي يوم الثلاثاء نادوا بالنفير العام وخروج الناس للمتاريس، فأغلق الناس الدكاكين والأسواق، وخرج الجميع لبولاق، فكانت كل طائفة من طوائف أهل الصناعات يجمعون الدراهم من بعضهم وينصبون لهم خياماً ويجلسون في مكان خراب أو مسجد، ويرتبون أمرهم فيمن يصرف لهم ما يحتاجون غليه من الدراهم التي جمعوها، ويجعلون عليهم قيماً يباشر ذلك، وبعض الناس يتطوع على بعض في الإنفاق، ومن الناس من يجهز جماعة من المغاربة والشوام بالسلاح والأكل وغير ذلك، بحيث أن جميع الناس بذلوا وسعهم وفعلوا ما في قوتهم وطاقتهم، وسمحت نفوسهم بإنفاق أموالهم فلم يشح أحد في ذلك الوقت بشيء يملكه، ولكن لم يسعفهم الدهر).... (وانقطعت الطرق وتعدى الناس بعضهم على بعض لعدم التفات الحكام واشتغالهم بما دهمهم، وكذلك العرب أغارت على الأطراف والنواحي، وقامت الأرياف على ساق يقتل بعضهم بعضاً وينهب بعضهم بعضاً، وصار قطر مصر من أوله إلى آخره في قتل ونهب وإخافة طريق وقيام شر وغارة على الأموال وإفساد المزارع وغير ذلك من أنواع الفساد الذي لا يحصى) .. (هذا والريح العاصفة قد اشتد هبوبها وأمواج البحر في قوة اضطرابها والرمال يعلو غبارها وتنسفها الريح في وجوه المصريين، فلا يقدر أحد أن يفتح عينيه مع شدة الغبار وكون الريح من ناحية العدو، وذلك من أعظم أسباب الهزيمة كما هو منصوص عليه) .. (واشتد هبوب الريح وانعقد الغبار، وأظلمت الدنيا من دخان البارود وغبار الريح، وصمت الأسماع من توالي الضرب، بحيث خيل للناس أن الأرض تزلزت والسماء عليها سقطت، واستمر الحرب والقتال نحو ثلثي ساعة ثم كانت الهزيمة على العسكر الغربي) ..( وأما الرعايا فهاجوا وماجوا ذاهبين جهة المدينة ودخلوها أفواجاً أفواجاً، وهم جميعاً في غاية الخوف والفزع وترقب الهلاك، وهم يضجون بالعويل والنحيب، ويبتهلون إلى الله تعالى من شر هذا اليوم الوصيب، والنساء يصرخن بأعلى أصواتهن من البيوت) .. (واستمر معظم الناس طول الليل خارجين من مصر، البعض بحريمه والبعض ينجو بنفسه ولا يسأل أحد عن أحد)..( وخرج أكثرهم ماشياً أو حاملاً متاعه على رأسه وزوجته حاملة طفلها، ومن قدر على مركوب أركب زوجته أو ابنته ومشى هو على أقدامه، وخرج غالب النساء ماشيات حاسرات وأطفالهن على أكتافهن يبكين في ظلمة الليل، واستمروا على ذلك بطول ليلة الأحد وصبحها، وأخذ كل إنسان ما قدر على حمله من مال ومتاع، فلما خرجوا من باب البلد وتوسطوا الفلاة تلقتهم العربان والفلاحون، فأخذوا متاعهم ولباسهم وأحمالهم بحيث لم يتكروا لمن صادفوه ما يستر به عورته أو يسد جوعته ... وسلبوا ثياب النساء وفضحوهن وهتكوهن وفيهم الخوندات والأعيان) قال: (ولم يدخل المدينة إلا القليل منهم (أي من الفرنسيس) ومشوا في الأسواق من غير سلاح ولا تعد، بل صاروا أيضاً يحاكون الناس ويشترون ما يحتاجون إليه بأغلى ثمن، فيأخذ أحدهم الدجاجة ويعطي صاحبها في ثمنها ريالاً فرانسي، ويأخذ البيضة بنصف فضة قياساً على أسعار بلادهم وأثمان بضائعهم. فلما رأى منهم العامة ذلك أنسوا بهم واطمأنوا لهم، وخرجوا إليهم بالكعك وأنواع الفطير والخبز والبيض والدجاج وأنواع المأكولات، وغير ذلك مثل السكر والصابون والدخان واللبن، وصاروا يبيعون إليهم بما أحبوا من الأسعار، وفتح غالب السوقة الحوانيت والقهاوي، واطمأن الناس لذلك وهدأت الخواطر وطابت الأفكار) ... (ولما جاء وقت مولد النبي صلى الله عليه وسلم أمروا بصنعه على المعتاد وأعطوا من عندهم إعانة على ذلك ثلاثمائة ريال، وصنعوا شنكاً ليلة المولد) .. (ولما جاءت أخبار دخول الفرنسيس مصر إلى الحجاز قام شيخ عالم مغربي بمكة يقال له محمد الجيلاني واستنفر الناس للجهاد، فاجتمع معه خلق كثير ووصلوا إلى الصعيد وقاتلوا من وجدوه من الفرنسيس، ولم يقدروا على استخلاص الأقطار المصرية منهم، فقاتلوا حتى قتل أكثرهم) ... (ثم توسط الإنكليز بالصلح على شروط كثيرة، منها أن الفرنسيس يتنحى عن الديار المصرية بعد ثلاثة أشهر، ففي تلك المدة صار الناس يحتقرونهم يسخرون بهم، ويقول بعضهم لبعض سنة مباركة ويوم سعيد بذهاب الكلاب الكفرة، كل ذلك بمشاهدة الفرنسيس، وهم يحقدون ذلك عليهم، وكشف همج الناس نقاب الحياء معهم بالكلية، وتطاولوا عليهم بالسب واللعن والسخرية ولم يفكروا في عواقب الأمور، حتى إن فقهاء الأطفال كانوا يجمعون الأطفال ويمشون فرقاً وطوائف وهم يجهرون ويقولون كلاماً مقفى بأعلى أصواتهم يلعن النصارى وأعوانهم وأفراد رؤسائهم، كقولهم ينصر الله السلطان ويهلك فرط الرمان. ولم يملكوا لأنفسهم صبراً، حتى تنقضي الأيام المشروطة، على أن ذلك لم يثمر إلا الحقد والعداوة التي تأسست في قلوب الفرنسيس) .. (وأشيع أن الوزير اتفق مع الانكليز على الإحاطة بالفرنساوية إذا صاروا بظاهر البحر) ...( فلما أظلم الليل أطلق الفرنساوية المدافع والكرات على البلد من القلاع، ووقع الناس في هذه الليلة من الكرب والمشقة والخوف ما لا يوصف، وأحاط الفرنساويون بالبلد إحاطة السوار بالمعصم..) .. (وفي أوائل ذي الحجة سنة خمس عشرة ومائتين وألف خرج العثمانيون من مصر، واستولى الفرنساويون على سائر آلاتهم ومدافعهم وعددهم وتم لهم أمر الاستيلاء على مصر، وأمنوا الناس، ثم إنه قرر على أهل مصر يدفعون عاجلاً تأديباً لهم زيادة على ما وقع منه عشرة آلاف ألف ألف فرنك) .. (وفي أوائل ذي القعدة وردت مراكب الإنكليز إلى ثغر الإسكندرية، وجاءت الأخبار إلى الفرنساويين بأن يوسف باشا وعساكره وصلوا إلى العريش، ثم وقع الحرب بين الإنكليز والفرنساوي براً في الإسكندرية، وكانت الهزيمة على الفرنساويين، وقتل منهم كثير، ثم وقع قتال آخر بينهما فقتل من الفرنسيس خمسة عشر الفاً) .. (وفي ثالث صفر وقع الحرب بين العثمانيين والفرنساويين وكان النصر للعثمانيين، ثم انعقد الصلح على خروج الفرنسيس من مصر، وتسليمها للدولة العثمانية، فخرجوا في أواخر صفر، ودخل الوزير يوسف باشا مصر في التاسع والعشرين من شهر صفر بموكب حافل، وكانت مدة تملك الفرنساويين مصر ثلاث سنين وشهراً. وهذا مجمل ذلك ولو فصلناه لطال المسير على السالك).
[ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ] [ 18:56 ] [ عبدالباسط عرب ]
توفيق الحكيم 9 أكتوبر 1898 - 26 يوليو 1987 في القاهرة. كان كاتباً وأديباً مصريا، من رواد الرواية والكتابة المسرحية العربية ومن الأسماء البارزة في تاريخ الأدب العربي الحديث، كانت للطريقة التي استقبل بها الشارع الأدبي العربي نتاجاته الفنية بين اعتباره نجاحا عظيما تارة وإخفاقا كبيرا تارة أخرى الأثر الأعظم على تبلور خصوصية تأثير أدب وفكر الحكيم على أجيال متعاقبة من الأدباء [1].كانت مسرحيته المشهورة أهل الكهف في عام 1933 حدثا هاما في الدراما العربية فقد كانت تلك المسرحية بداية لنشوء تيار مسرحي عرف بالمسرح الذهني. بالرغم من الإنتاج الغزير للحكيم فإنه لم يكتب إلا عدداً قليلاً من المسرحيات التي يمكن تمثيلها على خشبة المسرح وكانت معظم مسرحياته من النوع الذي كُتب ليُقرأ فيكتشف القارئ من خلاله عالماً من الدلائل والرموز التي يمكن إسقاطها على الواقع في سهولة لتسهم في تقديم رؤية نقدية للحياة والمجتمع تتسم بقدر كبير من العمق والوعي [2].

سمي تياره المسرحي بالمسرح الذهني لصعوبة تجسيدها في عمل مسرحي وكان الحكيم يدرك ذلك جيدا حيث قال في إحدى اللقاءات الصحفية : "إني اليوم أقيم مسرحي داخل الذهن وأجعل الممثلين أفكارا تتحرك في المطلق من المعاني مرتدية أثواب الرموز لهذا اتسعت الهوة بيني وبين خشبة المسرح ولم أجد قنطرة تنقل مثل هذه الأعمال إلى الناس غير المطبعة. كان الحكيم أول مؤلف استلهم في أعماله المسرحية موضوعات مستمدة من التراث المصري وقد استلهم هذا التراث عبر عصوره المختلفة، سواء أكانت فرعونية أو رومانية أو قبطية أو إسلامية لكن بعض النقاد اتهموه بأن له ما وصفوه بميول فرعونية وخاصة بعد رواية عودة الروح أرسله والده إلى فرنسا ليبتعد عن المسرح ويتفرغ لدراسة القانون ولكنه وخلال إقامته في باريس لمدة 3 سنوات اطلع على فنون المسرح الذي كان شُغله الشاغل واكتشف الحكيم حقيقة أن الثقافة المسرحية الأوروبية بأكملها أسست على أصول المسرح اليوناني فقام بدراسة المسرح اليوناني القديم كما اطلع على الأساطير والملاحم اليونانية العظيمة [3]. عندما قرأ توفيق الحكيم إن بعض لاعبي كرة القدم دون العشرين يقبضون ملايين الجنيهات قال عبارته المشهورة: "انتهى عصر القلم وبدأ عصر القدم لقد أخذ هذا اللاعب في سنة واحدة ما لم يأخذه كل أدباء مصر من أيام اخناتون" [4].

عاصر الحربين العالميتين 1914 - 1939. وعاصر عمالقة الأدب في هذه الفترة مثل طه حسين والعقاد واحمد امين وسلامة موسى. وعمالقة الشعر مثل احمد شوقي وحافظ ابراهيم، وعمالقة الموسيقى مثل سيد درويش وزكريا أحمد والقصبجى، وعمالقة المسرح المصرى مثل جورج ابيض ويوسف وهبى والريحاني. كما عاصر فترة انحطاط الثقافة المصرية (حسب رأيه) في الفترة الممتدة بين الحرب العالمية الثانية وقيام ثورة يوليو 1939 - 1952. هذه المرحلة التي وصفها في مقال له بصحيفة اخبار اليوم بالعصر "الشكوكي"، وذلك نسبة محمود شكوكو.




نشأته

ولد توفيق إسماعيل الحكيم عام 1898 لأب مصري من أصل ريفي يعمل في سلك القضاء في قرية الدلنجات إحدى قرى مركز ايتاي البارود بمحافظة البحيرة، وكان يعد من أثرياء الفلاحين، ولأم تركية أرستقراطية كانت ابنة لأحد الضباط الأتراك المتقاعدين [5] لكنَ هناك من يؤرخ تاريخاً آخر لولادته وذلك حسب ما أورده الدكتور إسماعيل أدهم والدكتور إبراهيم ناجي في دراستهمما عن الحكيم حيث أرَّخا تاريخ مولده عام 1903 بضاحية الرمل في مدينة الإسكندرية [6]. كانت والدته سيدة متفاخرة لأنها من أصل تركي وكانت تقيم العوائق بين الحكيم وأهله من الفلاحين فكانت تعزله عنهم وعن أترابه من الأطفال وتمنعهم من الوصول إليه، ولعل ذلك ما جعله يستدير إلى عالمه العقلي الداخلي [7]، عندما بلغ السابعة عشر من عمره التحق بمدرسة دمنهور الابتدائية حتى انتهى من تعليمه الابتدائي سنة 1915 ثم ألحقه أبوه بمدرسة حكومية في محافظة البحيرة حيث أنهى الدراسة الثانوية [8]، ثم انتقل إلى القاهرة، مع أعمامه، لمواصلة الدراسة الثانوية في مدرسة محمد علي الثانوية، بسبب عدم وجود مدرسة ثانوية في منطقته. وفي هذه الفترة وقع في غرام جارة له، ولكن لم تكن النهاية لطيفة عليه. أتاح له هذا البعد عن عائلته نوعا من الحرية فأخذ يهتم بنواحٍ لم يتيسر له العناية بها إلى جانب أمه كالموسيقى والتمثيل ولقد وجد في تردده على فرقة جورج أبيض ما يرضي حاسته الفنية للانجذاب إلى المسرح.

في عام 1919 مع الثورة المصرية شارك مع أعمامه في المظاهرات وقبض عليهم واعتقلوا بسجن القلعة. إلا أن والده استطاع نقله إلى المستشفى العسكري إلى أن أفرج عنه [9]. حيث عاد عام 1920 إلى الدراسة وحصل على شهادة الباكالوريا عام 1921. ثم انضم إلى كلية الحقوق بسبب رغبة أبيه ليتخرج منها عام 1925، التحق الحكيم بعد ذلك بمكتب أحد المحامين المشهورين، فعمل محاميا متدربا فترة زمنية قصيرة، ونتيجة لاتصالات عائلته بأشخاص ذوي نفوذ تمكن والده من الحصول على دعم أحد المسؤولين في إيفاده في بعثة دراسية إلى باريس لمتابعة دراساته العليا في جامعتها قصد الحصول على شهادة الدكتوراه في الحقوق والعودة للتدريس في إحدى الجامعات المصرية الناشئة فغادر إلى باريس لنيل شهادة الدكتوراه (1925 - 1928)، وفي باريس، كان يزور متاحف اللوفر وقاعات السينما والمسرح، واكتسب من خلال ذلك ثقافة أدبية وفنية واسعة إذ اطلع على الأدب العالمي واليوناني والفرنسي [10].

أحس والداه أن ابنهما لم يغير في باريس الاتجاه الذي سلكه في مصر، فاستدعياه في سنة 1927 أي بعد ثلاث سنوات فقط من إقامته هناك، وعاد الحكيم صفر اليدين من الشهادة التي أوفد من أجل الحصول عليها [11]. عاد سنة 1928 إلى مصر ليعمل وكيلا للنائب العام سنة 1930، في المحاكم المختلطة بالإسكندرية ثم في المحاكم الأهلية. وفي سنة 1934 انتقل إلى وزارة المعارف ليعمل مفتشاً للتحقيقات، ثم نقل مديراً لإدارة الموسيقى والمسرح بالوزارة عام 1937، ثم إلى وزارة الشؤون الاجتماعية ليعمل مديرا لمصلحة الإرشاد الاجتماعي. استقال في سنة 1944، ليعود ثانية إلى الوظيفة الحكومية سنة 1954 مديرا لدار الكتب المصرية. وفي نفس السنة انتخب عضواً عاملاً بمجمع اللغة العربية وفي عام 1956 عيّن عضوا متفرغا في المجلس الأعلى لرعاية الفنون والآداب بدرجة وكيل وزارة. وفي سنة 1959 عيّن كمندوب مصر بمنظمة اليونسكو في باريس. ثم عاد إلى القاهرة في أوائل سنة 1960 إلى موقعه في المجلس الأعلى للفنون والآداب. عمل بعدها مستشاراً بجريدة الأهرام ثم عضواً بمجلس إدارتها في عام 1971، كما ترأس المركز المصري للهيئة الدولية للمسرح عام 1962 [12].



الحكيم وعبد الناصر


نزّله جمال عبد الناصر منزلة الأب الروحي لثورة 23 يوليو، بسبب عودة الروح التي أصدرها الحكيم عام 1933، ومهّد بها لظهور البطل المنتظر الذي سيحيي الأمة من رقادها. ومنحه جمال عبد الناصر عام 1958 قلادة الجمهورية، وحصل على جائزة الدولة التقديرية في الآداب عام 1960، ووسام العلوم والفنون من الدرجة الأولى في نفس العام. ولم يذكر أن عبد الناصر منع أي عمل لتوفيق الحكيم، حتى عندما أصدر السلطان الحائر بين السيف والقانون في عام 1959، وبنك القلق عام 1966، حيث انتقد النظام الناصري ودافع عن الديمقراطية. ووصل الأمر أن عبد الناصر كان بستقبل الحكيم في أي وقت وبغير تحديد لموعد. وهو ما أكده الحكيم نفسه في جريدة الأهرام في 15 مارس 1965. بعد وفاة عبد الناصر عام 1970 وأثناء تأبين الزعيم سقط توفيق الحكيم مغمى عليه وهو يحاول تأبينه وبعد أن أفاق قال خطبة طويلة من ضمنها:

توفيق الحكيم اعذرني يا جمال. القلم يرتعش في يدي. ليس من عادتي الكتابة والألم يلجم العقل ويذهل الفكر. لن أستطيع الإطالة، لقد دخل الحزن كل بيت تفجعا عليك. لأن كل بيت فيه قطعة منك. لأن كل فرد قد وضع من قلبه لبنة في صرح بنائك

توفيق الحكيم

إلا أن الحكيم في عام 1972 أصدر كتاب عودة الوعي مهاجما فيه جمال عبد الناصر بعنف.‏ ترتبت على عودة الوعي ضجة إعلامية، حيث اختزل الحكيم موقفه من التجربة الناصرية التي بدأت كما ذكر: يوم الأربعاء 23 يوليو 1952 حتى يوم الأحد 23 يوليو 1973، واصفا هذه المرحلة بأنها كانت مرحلة عاش فيها الشعب المصري فاقد الوعي، مرحلة لم تسمح بظهور رأي في العلن مخالف لرأي الزعيم المعبود. وأعلن في كتابه أنه أخطأ بمسيرته خلف الثورة بدون وعي قائلا:

توفيق الحكيم العجيب أن شخصا مثلي محسوب على البلد هو من أهل الفكر قد أدركته الثورة وهو في كهولته يمكن أن ينساق أيضا خلف الحماس العاطفي، ولا يخطر لي أن أفكر في حقيقة هذه الصورة التي كانت تصنع لنا، كانت الثقة فيما يبدو قد شلت التفكير سحرونا ببريق آمال كنا نتطلع إليها من زمن بعيد، وأسكرونا بخمرة مكاسب وأمجاد، فسكرنا حتى غاب عنا الوعي. اعتدنا هذا النوع من الحياة الذي جعلتنا فيه الثورة مجرد أجهزة استقبال ويضيف كيف استطاع شخص مثلي أن يري ذلك ويسمعه وأن لا يتأثر كثيرا بما رأي وسمع ويظل علي شعوره الطيب نحو عبد الناصر. أهو فقدان الوعي. أ‎هي حالة غريبة من التخدير.

توفيق الحكيم

في فبراير 1972 كتب بيده بيان المثقفين المؤيدين لحركة الطلاب، ووقّعه معه وقتذاك نجيب محفوظ. وساءت بعدها علاقة الحكيم مع محمد أنور السادات حيث قال السادات وقتذاك "رجل عجوز استبد به الخرف، يكتب بقلم يقطر بالحقد الأسود، إنها محنة أن رجل رفعته مصر لمكانته الأدبية إلى مستوى القمة ينحدر إلى الحضيض في أواخر عمره". حاول بعدها محمد حسنين هيكل جمع الحكيم مع السادات ونجح بذلك بعد حريق مبنى الأوبرا.


آراء معاصريه من الكبار

* طه حسين أختلف الحكيم مع طه حسين في الأسلوب، إلا أنهم أقر له بأنجازاته، حيث قال حسين: "إن الحكيم يفتح باباً جديداً في الأدب العربى هو باب الأدب المسرحى الذى لم يعرفه العرب من قبل في أي عصر من عصورهم. إلا أنه انتقده في مسرح العبث، وذلك في مسرحية الأيدي الناعمة والتي قام بدور البطولة بها وقتها يوسف وهبي، فقد نقل عن طه حسين قوله: "إن (أخانا) توفيق يحاول أن يكون شخصاً آخر، فرنسياً يعيش في باريس، ولا علاقة له بالقاهرة ومصر واللغة العربية، إن مسرح العبث عند الحكيم ثقيل الدم، ولا يبعث على الضحك، واذا ضحكنا فعلى المؤلف وليس مع الممثلين!، إن في فرنسا شعراء عبثيون ولكن دمهم أخف من ظلهم، أما توفيق الحكيم فهو ثقيل الدم والظل معا.

رد الحكيم على تعليق طه حسين قائلا:

طبعاً مش عاجبه كل اللي أنا قلته، أنا عارف هوه عاوز واحد يقول 2 + 2 = 4، يقولها بصوت هامس وبصوت عال ويلحنها محمد عبد الوهاب وتغنيها أم كلثوم، ولكن لا يوجد في الدنيا شيء بهذا الوضوح ولا هذا المنطق، بلاش الدنيا، ان الانسان نفسه عقدة العقد وليس في السلوك الانساني هذه البديهيات وليس ضرورياً.

* محمد حسنين هيكل اشترك مع الحكيم في العمل في جريدة أخبار اليوم وقال عنه : أنا كنت مبهورا بالأديب والفنان وهو كان مبهوراً بالصحفي.

* وزير التعليم القباني انتقده بشدة قائلا لعبد الناصر: "إن الحكيم ليس إدارياً وإنه كسول وكونه أديباً مشهوراً ليس معناه أنه يصلح لإدارة دار الكتب. وطالب عبد الناصر بإقالته، إلا أن عبد الناصر قال: "لا أرضى للثورة أن تضع هذه النقطة في تاريخها فقدم القباني استقالته إحتجاجا على تمسك عبد الناصر بالحكيم.






مناصب وجوائز تقديرية

* رئيس اللجنة العليا للمسرح بالمجلس الأعلى للفنون والآداب سنة 1966.
* مقرر للجنة فحص جوائز الدولة التقديرية في الفنون.
* نائب فخري بمجلس الأدباء.
* رئيس للهيئة العالمية للمسرح
* عضو في المجلس القومي للخدمات والشئون الاجتماعية.



* رئيس لمجلس إدارة نادي القصة.
* رئيس للمركز المصري للهيئة العالمية للمسرح.
* كاتب متفرغ بصحيفة الأهرام القاهرية.
* قلادة الجمهورية عام 1957.
* جائزة الدولة في الآداب عام 1960، ووسام الفنون من الدرجة الأولى.
* قلادة النيل عام 1975.



* الدكتوراه الفخرية من أكاديمية الفنون عام 1975.
* أطلق اسمه على فرقة ( مسرح الحكيم ) في عام 1964 حتى عام 1972
* أطلق إسمه على مسرح محمد فريد اعتباراً من عام 1987.
[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 19:38 ] [ عبدالباسط عرب ]

لو اننا ...لم نفترق
لبقيت نجما في سمائك ساريا
وتركت عمرى في لهيبك يحترق
لو اننى سافرت في قمم السحاب
وعدت نهرا في ربوعك ينطلق
لكنها الاحلام تنثرنا سرابا في المدى
وتظل سرا.. في الجوانح يختنق
لو اننا .. لم نفترق

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 19:37 ] [ عبدالباسط عرب ]

لعبة المربع العجيب من العاب شمس العاب مكتوب

لعبة ذكاء مميزة و ممتعة جدا ، عليك ان تخوض هذه المتاهات بهذا المربع العجيب ، و ان تصل الى الهدف ، في كل مرحلة ستجد عوائق جديدة و تحديات أصعب

طريقة اللعب:بالماوس اختر اذا كنت تريد ان تشغل الموسيقى ام لا ، ثم انقر على (بلاي) ، اختر المرحلة ثم اختر الزر (سكيب) في الاعلى ، الان حرك المنصة بالاسهم ، و عندما تنهي المرحلة انقر على (كونتينيو).


للبدأ إنقر هنا

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 8:58 ] [ عبدالباسط عرب ]

لعبة لعبة تركيب صور رمضان- الحرم من العاب شمس العاب مكتوب

لعبة من العاب رمضان نقدمها إليك بنماسبة الشهر الفضيل ، العب و استمتع بأروع العاب البازل

طريقة اللعب:انقر بالماوس على زر ابدأ اللعب، ثم قم بتجميع أجزاء الصورة


ابدأ من هنا

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 8:55 ] [ عبدالباسط عرب ]

إعلانات رمضان بلا توعية ولا تثقيف .. «البطن أولاً» (Thinkstock)

لا تكاد تسير في شارع أو تفتح صحيفة أو مجلة هذه الأيام قبيل دخول شهر رمضان المبارك، إلا وتجد إعلانات وبشكل مكثف لأنواع شتى من المشروبات والمأكولات، وبأساليب تسويقية جاذبة، يخيل للإنسان أن هذه الأطعمة لا تصنع إلا لهذا الشهر الفضيل، الذي يفترض أن تزداد فيه الجوانب الإيمانية وتكثيف حملات التوعية والتثقيف الصحي وليس العكس.

ويرى متخصصون أن شهر رمضان المبارك فرصة سانحة للتجار لترويج بضائعهم بشكل كبير، مؤكدين أن التسوق في هذه الفترة من السنة يتضاعف عن الأشهر الأخرى، رغم أن الاستهلاك ذاته لا يتغير، وذلك جراء العادات الخاطئة لدى الأسر السعودية، إضافة للأساليب الترويجية الذكية من قبل التجار التي تغري المستهلكين على الشراء.

وقال لـ"الاقتصادية" الدكتور سعود الضحيان أستاذ الخدمة الاجتماعية في قسم الدراسات الاجتماعية في جامعة الملك سعود، إن أصحاب المراكز التجارية التموينية تستغل شهر رمضان المبارك بترويج بضائعها، بل تعمل وبشكل مكثف بنشر الإعلانات في كل مكان، لعلمها أن المجتمع السعودي شديد الاستهلاك، وأن الإعلان من أهم الأساليب لجذب المستهلكين للشراء.

ويصف الدكتور الضحيان هوس الأسر بشراء مستلزمات رمضان من المواد الغذائية بالخاطئ، فهم يقومون بشراء كميات لا يحتاجون إليها، واصفاً الحملة الإعلانية التي ينتهجها التجار بالشرسة، وذلك للاستفادة بشكل أكبر من المردود المادي، داعياً إلى الاستفادة من هذا الشهر روحياً وجسدياً.

من جهته، يرى زياد الرماني المستشار الاقتصادي في معهد الأمير نايف للبحوث والخدمات الاستشارية، أن غالبية الأسر السعودية تفتقد مفاهيم الثقافة الاستهلاكية المتزنة، حيث إنها لا تعترف بسلم الأولويات في تحديد حصص الإنفاق، ولا تستغل العروض الترويجية التي بدأت بعض المتاجر الكبرى في طرحها قبل منتصف شهر حزيران (يونيو) الجاري، لافتاً إلى أن أسعار المواد الاستهلاكية خلال الفترة المقبلة، من المتوقع أن تتفاوت تصاعديا بشكل لن يكون مقبولا فيه النزول، وأن تلك الأسعار ستشهد ارتفاعات متتالية كلما زاد حجم الطلب، الذي من المتوقع أن يكون في آخر ثلاثة أيام قبل شهر رمضان.

وأوضح الرماني، أن توجه بعض المتاجر الكبرى إلى تقديم عروض أسعار على بعض المنتجات الاستهلاكية، التي تصل فيها نسبة الخصم إلى أكثر من 30 – 40 في المائة، يعود إلى عدة مبررات، منها: بعض المتاجر، بالتنسيق مع الموردين، يتوجهون إلى تصريف البضائع من المستودعات بكميات كبيرة وبأسعار مناسبة، دعوة للإقبال على المنتجات التي سيرتفع سعرها حتما بمجرد زيادة حجم الإقبال عليها، خاصة مع دخول شهر رمضان، وإما لأن بعض تلك المنتجات أوشك تاريخ صلاحيتها على النهاية في ظل عدم بلوغ حجم الثقافة لدى بعض المستهلكين إلى مستوى يجعلهم يتأكدون من مثل هذا الأمر، أو لأن بعض تلك البضائع لم تشهد أي نوع من الطلب عليها، وهو ما جعلها تتكدس داخل المخازن والمستودعات.

وقالت الدكتورة تهاني العجاجي عضو هيئة التدريس في كلية الاقتصاد المنزلي في جامعة الأميرة نورة، إن التسوّق في شهر رمضان المبارك يتضاعف عن الأشهر الأخرى رغم أن الاستهلاك ذاته لا يتغير، مبينة في الوقت ذاته أن الأسر تتهافت على شراء بعض المنتجات، مثل العصائر والشوربات وبعض منتجات الحلى بكميات كبيرة رغم أن الاستهلاك الفعلي لا يتجاوز نصف الكمية أو حتى ربعها التي تشتريها الأسر، والتي تبقى في العادة إلى رمضان القادم أو حتى إلى أن تنتهي مدة صلاحيتها دون استهلاكها.

وفسّرت العجاجي في حديث سابق لـ"الاقتصادية" نمط الشراء لدى الأسر السعودية في رمضان بالعادة الاجتماعية، وخاصة أن بعض الأسر تحب أن تكدس سفرة الإفطار بجميع المأكولات، وخاصة في الولائم والعزائم، مشيرة إلى أن الإعلانات وطرق عرض المنتجات في الأسواق تلعب دوراً مهماً في تهافت المتسوّقين على بعض المواد، منوّهة بأن ذلك من شأنه أن يرهق ميزانية الأسر ويزيد من كميات الأطعمة الفائضة التي قد تنتهي بها الحال إلى سلة القمامة. وحثت العجاجي على ضرورة برمجة النفقات للفترة المقبلة بما يتناسب مع حجم دخلها، حيث يتم توزيع دخولها المالية وفق الأولويات والضرورات بعيداً عن التكلف ومجاملة الغير على حساب مصلحة الأسر وعدم دفعها إلى تحمُّل أعباء مالية تفوق طاقتها بفعل ممارسات استهلاكية غير محببة في الشهر الفضيل، لافتة إلى أن مسؤولية توجيه وحماية الأسرة السعودية وتوعيتها تقع على عاتق الجميع، وليست حكراً على أحد.

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 8:50 ] [ عبدالباسط عرب ]

«معروف الرصافی» در یكی از مهمترین دوره های جهان اسلام و شرق می زیست. دوره ای كه استعمار غرب و خصوصاً انگلیس تمام سعی و كوشش خود را برای سیطره بر جهان اسلام به كار برد و برای رسیدن به این مقصود حكومت عثمانی را مهمترین مانع فرا روی خود می دید، لذا به مبارزه با آن پرداخت.

معروف الرصافی در این برهه به حمایت از عثمانیان و مقاومت در برابر استعمار انگلیس برخاست و تمام رویدادهای آن دوره را در دیوان خویش به تصویر كشید. با مطالعه شعر این شاعر بزرگ، می توان حوادث آن دوره را به خوبی شناخت و به ترفندهای استعمار انگلیس برای تحقق اهداف استعماری خویش در جهان اسلام پی برد. ضمناً، با توجه به اینكه این شاعر از نظریه های سید جمال الدین اسد آبادی برای متحد ساختن مسلمانان متأثر بود، می توان به تأثیر سید جمال الدین و اندیشه اسلامی او بر یكی از ادبای آن دوره پی برد.

در این مقاله سعی شده است؛ برخی از اشعار معروف الرصافی كه مضمون اسلامی آنها كاملاً مشهود است مورد بررسی قرار گیرد تا به نحوه برداشت یكی از ادبای آن دوره از دین آگاه شویم و نقش دین در شعر وی را بشناسیم.

 

زندگینامه

معروف عبدالغنی الرصافی یكی از شاعران معاصر عرب است كه در سال 1875 م. در عراق و در یك خانواده فقیر به دنیا آمد. ابتدا علوم دینی را فرا گرفت و سپس به ارتش پیوست، اما پس از مدتی از خدمت در ارتش منصرف شد و به سیر در وادی ادبیات پرداخت.

در زمان سیطره حكومت عثمانی بر عراق، مسؤولیتهای مختلف سیاسی و اجتماعی بر عهده گرفت « و از حكومت عثمانی به دلیل داشتن موضع گیریهای اسلامی حمایت می كرد و در تأیید آنها قصاید مختلفی سرود.» (1)

«وی بیش از همه، از اندیشه های سید جمال الدین اسد آبادی درباره وحدت اسلامی و پیشرفت مسلمانان بر اساس دین اسلام متأثر بود و رابطه بسیار خوبی نیز با حكومت عثمانی داشت و پیروی از آن و حمایت از عثمانیان را برای رسیدن به وحدت بین مسلمانان لازم و ضروری می دانست.» (2) این حمایت همه جانبه از عثمانیان او را به موضع گیری تند علیه انگلیس و كلیه افرادی كه بر علیه دولت عثمانی با انگلیسی ها متحد شده بودند، وا داشت و در این خصوص قصاید زیادی بر علیه انگلیسی ها و متحدان آنها سرود، كه پس از شكست دولت عثمانی، به دلیل همین قصاید و موضع گیریها، مورد ظلم و ستم استعمار انگلیس قرار گرفت و فقیر و تهیدست زیست تا اینكه در سال 1945 م. درگذشت. 

 

دین در دیوان الرصافی

الرصافی به دلیل موضع گیریهای صریح بر علیه تعصبات دینی و نگرش سطحی به دین و خرافات، به بی دینی و كفر متهم شد، در حالی كه وی هیچگاه كافر نبوده است و در دیوان خود به مسایل مختلف اسلامی اشاره كرده، از آنها به نیكی یاد می كند و از مردم می خواهد كه به آنها چنگ بزنند و خرافات و عقاید نادرستی را كه به اسلام نسبت داده شده اند، مورد طعن و حمله قرار می دهد. «وی را عقیده بر آن است كه دین باید همگام با زندگی به پیش برود و در دگرگون ساختن زندگی بر اساس عقل و علم یاری برساند. درگیرهایی مذهبی مردم با نام دین كه بر پایه خیر و اصلاح پایه گذاری شده است، هرگز پایه و اساس دینی ندارد.» (3)

وی دین را مایه آرامش و سعادت در دنیا و مایه رستگاری در آخرتی می داند. در قصیده «فی سبیل الوطن» (4) كه آن را خطاب به برادران مسیحی خود سروده است، آنها را برادران خود می خواند و انجیل و قرآن را در یك راستا و برای یك هدف می داند.

"اما آن ان تنسی من القوم اضغان

فیبنی علی اس المواخاه بنیان

علاو التعادی لاختلاف دیانه

و ان التعادی فی الدیانه عدوان

فای اعتقاد مانع من اخوه

بها قال انجیل كما قال قرآن

كتابان لم ینزلها الله ربنا

علی رسله الا لیسعد انسان"

ترجمه: ای تونس، قلب مردم بغداد به عشق و دوستی تو می تپد و زبان مشترك و دین مشتركی كه آیات آن راه راست را به مردم نشان داده است. تو و آن را با هم متحد ساخته است. در حقیقت ما با هم دیگر خویشاوندیم، هر چند كه سیاست ما را از هم دور ساخته است. مادامی كه ما زبان و دین مشترك داریم، دوری جغرافیایی هیچ ضرری ندارد. مسلمانان با همدیگر برادرند، هر چند بیگانگان آنها را به دشمنی فرا می خوانند.

 

در قصیده ای تحت عنوان «یقولون» (6) به دفاع از اسلام بر می خیزد و خرافاتی را كه بدان منتسب می دارند، رد می كند و می گوید كه چنین خرافاتی به اسلام ربطی ندارد. پس از آن به خدماتی كه اسلام به بشر نموده است، می پردازند و می گوید:

"یقولون فی الاسلام ظلما بانه

یصد ذویه عن طریق التقدم

فان كان ذاحقا فكیف تقدمت

اوائله فی عهدها المتقدم

و ان كان ذنب المسلم الیوم جهله

فماذا علی الاسلام من جهل مسلم

فاشرق نور العلم من حجراته

علی وجه عصر بالجهاله مظلم

ودك حصون الجاهلیه بالهدی

وقوض اطناب الضلال المخیم"

ترجمه: به دروغ درباره اسلام می گویند كه این دین پیروانش را از علم باز می دارد. اگر این سخن حق است پس چگونه مسلمانان در زمان گذشته پیشرفت كردند. نادانی مسلمانان، گناه خود آنهاست ولی این گناه متوجه دین اسلام نیست. نور علم و دانش از سرزمین وحی بر دوره ای كه در تاریكی جهل می زیست پرتو افكند؛ دین اسلام دژهای نادانی را با نور هدایت و علم و خرد فرو ریخت.

 

در قصیده « التربته و الامهات » (7) بار دیگر همین موضوع را رد می كند و می گوید:

"لقد كذبوا علی الاسلام كذبا

تزول الشم منه مزلزلات

الیس العلم فی الاسلام فرضا

علی ابنانه و علی البنات

الم ترفی الحسان الغیر قبلا

اوانس كاتبات شاعرات"

ترجمه: درباره اسلام دروغی گفتند كه كوهها از آن به لرزه در می آیند. مگر علم آموزی از نظر اسلام بر پسران و دختران مسلمان واجب نگشته است. مگر نمی بینی كه در تاریخ گذشته مسلمانان، تعداد زیادی از زنان نویسنده و شاعر بوده اند.

 

یكی از سنتهای مستحب اسلامی، وقف است. معروف الرصافی این سنت را موضوع قصیده «خزانه الاوقاف» (8) قرار داده و آن را سنتی با اهمیت در جامعه اسلامی می خواند و می گوید كه این سنت می تواند بسیاری از ضعفها و مشكلات مسلمانان را بر طرف نماید و می سراید:

"للمسلمین علی نزوره و فرهم

كنز یفیض غنی من الاوقاف

كنز لواستشفوا به من دائهم

لتوجرو منه الدواء الشافی

ولوا بتغوا للنشأ فیه ثفافه

لثقفوا منه بخیر ثقاف"

ترجمه: مسلمانان گنج فراوانی از اوقاف دارند كه اگر بخواهند می توانند مشكلات خود را به كمك آن رفع كنند و اگر بخواهند می توانند بر فرهنگ و دانش كودكان خود به كمك همین اوقاف بیافزایند.

 

وی درباره زمینهای وقفی پیشنهاد می دهد كه این زمینها جهت ساختن مدارس و مراكز علمی برای گسترش دانش بین جوانان مسلمانان آن به كار گرفته شود و می گوید:

"هلا جعلن مدار سا فیاضه

من كل علم بالزلال الصافی

ینتابها ابنا و كم كی یاخذوا

من كل فن بالنصیب الوافی"

 

ترجمه: بهتر است كه این زمینها برای تأسیس مدارس به كار گرفته شوند و از آب زلال دانش در آنها استفاده شود تا فرزندان مسلمان در این مدارس از هنرهای گوناگون بهره ببرند.

 

در قصیده ی«فی مكتبه الاوقاف» (9) كه در جشن افتتاح كتابخانه اوقاف در سال 1928 م. سرود، استفاده از امور وقف برای رسالتهای علمی را تمجید می كند و چنین حركتی را بسیار می ستاید و مقاومت بعضی از جاهلان در برابر چنین حركتهایی را ناشی از نادانی آنها می داند و می گوید:

"لقد رضی العلم عن فعله

و ان اخذ الجاهلین الغضب"

ترجمه: دانش از اقدام این واقف خشنود گشت هر چند كه جاهلان خشمگین شدند.

 

در قصیده «المطلقه» (10) وی در این قصیده داستان زن و مردی را نقل می كند كه در كمال آرامش و عشق و محبت با هم دیگر زندگی می كردند ولی روزی به دلیل سعایت و سخن چینی بعضی، بین آنها مشاجره رخ می دهد و مرد در لحظه عصبانیت قسم می خورد كه او را سه طلاقه كند. شاعر درباره این مرد می گوید:

"فاقسم بالطلاق لهم یمینا

و تلك الیه خطاء و حوب

و طلقها علی جهل و ثلاثا

كذلك یجهل الرجل الغضوب

و افتی بالطلاق طلاق بت

ذووفتیا یعصبهم عصیب"

ترجمه: قسم خورد كه او را طلاق دهد، قسمتی كه باطل و مردود است و از روی نادانی او را سه طلاقه كرد، او مرد نادانی بود كه چنین كاری كرد.

 

و بعد از مدتی مرد از این كرده خود پشیمان می شود و به گریه و زاری می پردازد:

"فاطرق را سه خجلا و اغضی

و قال و دمع عینیه سكوب

نجیبه اقصری عنی فانی

كفانی من لظی الندم الهیب"

ترجمه: او از روی شرم، سر به زیر انداخت و در حالی كه اشك از چشمان وی سرازیر بود گفت: ای همسر عزیز نجیبه خاموش باش. آتش پشیمانی مرا بس است.

 

شاعر در پایان قصیده، این سنت را نادرست و غیر شرعی و غیر دینی می داند و خطاب به مفتی هایی كه چنین كاری را شرعی می دانند می گوید:

"الا قل فی الطلاق لموقعیه

بما فی الشرع لیس له وجوب

غلوتهم فی دیانتكم غلوا

یضیق ببعضه الشرع الرحیب

ارادالله تفسیرا و انتم

من التعسر عندكم ضروب"

 

ترجمه: بگو به كسانی كه طلاق ثلاثه را- كه هیچ وجوب دینی ندارد- تأیید می كنند، كه شما در دین چنان افراط كردید كه شرع از آن به تنگ آمده است. خداوند آسانی و سهولت را می خواهد در حالی كه شما روشهای مختلفی برای سخت گیری دارید. 

 

پیامبر اسلام در دیوان الرصافی

در قصیده ای با عنوان «فی حفله المیلاء النبوی» (11) كه به مناسبت میلاد با سعادت پیامبر گرامی اسلام سروده است، برانگیختن پیامبر و بعثت وی را به مشابه روشن شدن حق و راه درست می داند و می گوید:

"وضح الحق و استقام السبیل

بعظیم هو النبی الرسول

قام یدعو الی الهدی بكتاب

عربی قرآنه ترتیل"

ترجمه: حق آشكار شد و راه راست، به وسیله پیامبر بزرگ اسلام (ص) قوام گرفت. ایشان به وسیله كتاب آسمانی قرآن مردم را به راه راست فرا خواند.

 

پس از آن به مهمترین خدمات پیامبر به جامعه بشری یعنی خارج ساختن آنها از ظلمات جهل و نادانی و راهنمایی آنها به وادی نور علم و دانش اشاره می كند و می گوید:

"اطلق الناس من تقالید و جهل

كل فرد منهم بها مغلول

و شفاهم بهریه من ضلال

كل فرد منهم به معلول"

ترجمه: مردم را از سنتها و نادانیهایی كه بدان گرفتار بودند رهانید و آنان را از گمراهی به ضلالتی كه در آن بودند به راه راست هدایت كرد.

 

در پایان قصیده، عقب ماندگی و بدبختیها و مشكلات مسلمانان را نتیجه دوری آنها از راه و روشی می داند كه پیامبر گرامی اسلام، فرا روی آنها قرار داده است و می گوید:

"غیر آنا عن نهجنا الیوم حرنا

و استحلناكم وكل حال تحول

و اختلفنا فی الدین حتی افترقنا

فرقا لایسغیها المعقول"

ترجمه: جز اینكه ما از این راه و روش درست دور گشتیم و تغییر یافتیم و در دین اختلاف پیدا كردیم و متفرق شدیم.

 

در قصیده «تحیه مصر» (12) قبر پاك پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) را مایه افتخار و بزرگی برای جزیرة العرب می داند و می گوید: گوهری كه در آن قبر خفته است از معدن خداست:

"كفی الجزیره فخرا فی مكارمها

قبر اناف بها قدرا علی الشهب

قبر بتربتها قد ضم جوهره

من معدن الله لامن معدن الترب"

ترجمه: همین فخر برای جزیرة العرب بس است كه قبر پیامبر (ص) در آن است. قبری كه جایگاه آن برتر از جایگاه شهاب در آسمان است. قبری كه گوهری آسمانی در خود دارد، گوهری كه از معدن خداست نه از معدن خاك. 

 

تمدن اسلامل در شعر الرصافی

یكی از موضوعاتی كه در شعر الرصافی، فراوان یافت می شود، تمدن اسلامی و تأثیر مسلمانان در تاریخ گذشته بشر است؛ وی با افتخار از آن مرحله یاد می كند. در قصیده ای با عنوان «المدارس و نهجها» (13) می گوید:

"انا لمن امه فن عهد نهضتها

بالعلم و السیف قبلا انشات دولا"

ترجمه: ما از مردی هستیم كه در روزهای نهضت و قیام خود به كمك دانش و نیروی شمشیر دولتهایی بزرگ را بر پا ساخت.

 

و یا در قصیده «الامه العربیه ماضیها و باقیها» (14) به تاریخ اسلام و نقش مسلمانان در گسترش علم و دانش می پردازد و می گوید:

"كم قد اقامت للعلوم مدارسا

یعیا ذو و الا حصاء عن حسبانها

و بنت باقطار البلاد مصانعا

تتحیر الافكار فی بنیانها"

ترجمه: مدارس بسیاری را بر پا ساختند كه اندیشه از آنها به حیرت می افتد.

 

در بیتی دیگر از همین قصیده به عدالت مسلمانان و احسان و نیكی آنها به ملتهای دیگر اشاره می كند و می گوید:

"یا امه عاش البریه اعصرا

فی عدلها رغدا و فی احسانها"

ترجمه: ای امتی كه انسانها برای سالیان و دوره های زیاد در سایه عدالت و احسان آن در آسایش كامل زیستند. 

 

  در قصیده «یقولون » خطاب به مستعمران اروپایی می گوید:

 

"علونا و كنتم سافلین فلم نكن

لنبدی الیكم جفوه المتهكم

فلما استرار الدهر بالامر نحوكم

كشفتم لنا عن منظر متجهم"

ترجمه: آنگاه كه ما حاكم بودیم هیچ ستمی به شما نكردیم ولی وقتی زمانه برگشت و شما حاكم گشتید ظالمانه با ما برخورد كردید. 

 

پی نوشتها

1- ابو حاقد احمد، الالتزام فی الشعر العربی، بیروت، 1979 م، دارالعلم للملایین، الطبعه الاولی، 200

2- شراره، عبدالطیف، الرصافی، بیروت، 1982م، داربیروت، ص 10

3- الفاخوری، حنا، الموجز فی الادب العربی و تاریخه (ج 4)، بیروت، 1991 م، دارالجیل، الطبعه الثانیه ص 578

4- الرصافی، معروف، الاعمال الشعریه الكامله (الدیوان)، بیروت: 2000 م. دارالعوده ص 187

5- الدیوان، ص 160

6- الدیوان، ص 185

7- الدیوان، ص 237

8- الدیوان ، ص327

9- الدیوان ، ص326

10- الدیوان، ص 96

11- الدیوان ، ص 246

12- الرصافی معروف الدیوان (الجزء الثالث) بیروت: 2000 م دارامنتظر الطبعه الاولی ص 198

13- الدیوان، ص 137

14- الدیوان ، ص 195

15- الدیوان ، ص 62

16- الدیوان، ص 562 

[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 21:8 ] [ عبدالباسط عرب ]
بوصیری ، شرف الدین محمدبن سعیدبن حَمّاد صَنهاجی ، شاعر و صوفی نامبردار مصری در سدة هفتم . در اول شوّال 608 به دنیا آمد (صفدی ، ج 3، ص 111؛ سیوطی ، ج 1، ص 570؛ ابن عماد، ج 5، ص 432). زادگاهش را دَلاص (سیوطی ؛ ابن عماد، همانجاها) یا بَهشیم (صفدی ، همانجا) دو ناحیه از منطقة بَهنَسای مصر دانسته اند (یاقوت حموی ، ج 2، ص 581). چون پدر و مادرش اهل دلاص و بوصیر بودند، او نام ترکیبی «دَلاصیری » را برای خود برگزید ولی به بوصیری شهرت یافت (صفدی ، ج 3، ص 105ـ106؛ ابن شاکر کُتبی ، ج 3، ص 362).

بوصیری در درسهای صوفی بزرگ ، ابوالعباس احمد مُرسی (متوفی 686) جانشین ابوالحسن شاذلی (متوفی 656) شرکت می کرد و در تشکیل سلسلة شاذِلیّه نیز سهمی داشت ( د.اسلام ، چاپ دوم ، ضمیمه ، ذیل مادّه ؛ بوصیری ، مقدمة سیدکیلانی ، ص 20). وی قصیدة بلندی در 142 بیت در مدح ابوالعبّاس مُرسی سرود و او را در وفات شیخ و مرادش ابوالحسن شاذلی تعزیت گفت (بوصیری ، ص 69ـ 78).

به گفتة بروکلمان ، او ده سال در بیت المقدس زیست و سپس به مدینه رفت . سیزده سال نیز در مکّه به تعلیم قرآن اشتغال داشت و در همانجا قصیدة معروفِ بُرده * را سرود (ج 5، ص 81). سپس به مصر بازگشت و شغل دیوانی برگزید و مباشرت و حسابداری شهر شرقیّه ، از توابع بِلبَیس ، را عهده دار گشت (صفدی ، ج 3، ص 106؛ ابن شاکر کتبی ، همانجا). از دوران تصدی او به این سمت ، قصاید و اشعار فراوانی در دیوانش باقی مانده (رجوع کنید به بوصیری ، ص 89، 92، 113، 122و 124) و قصیدة طولانی و مشهور «نونیّه » را نیز در شکایت از مستخدمان دولتی و مباشران حکومتی سروده است (رجوع کنید به بوصیری ، ص 218ـ223). او از 659 تا 663 این شغل را برعهده داشت ، سپس به قاهره و اسکندریه رفت و مکتبخانه ای برای تعلیم قرآن کریم باز کرد، و به شعر و شاعری نیز پرداخت (فروخ ، 1989، ج 3، ص 674).

بوصیری عمری دراز یافت ، سال درگذشت او را از 694 تا 697 در قاهره یا اسکندریه ذکر کرده اند (صفدی ؛ سیوطی ؛ بروکلمان ؛ فروخ ، 1989، همانجاها). او را در پایین گورستان مُقَطَّم و نزدیک قبر امام شافعی به خاک سپردند ( د.اسلام ؛ بروکلمان ، همانجاها).

در پاره ای از منابع برای او کراماتی نیز نقل شده است (ابن اَیاس ، ج 1، ص 124). مسجدی نیز به نام بوصیری در شهر اسکندریّه وجود دارد که سعید پاشا آن را تجدید بنا کرد و محل درس طالبان دانش قرار داد (مبارک ، ج 7، ص 191).

هرچند بوصیری خطاطی ماهر، محدّث ، فقیه و قاری قرآن نیز بوده ( د.اسلام ، چاپ دوم ؛ فروخ ، 1989، همانجاها) ولی مقام شاعری و بویژه سروده هایش در مدح پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم سبب شهرت وی شده است . اشعارش را به جهت نکویی ، لطافت ، انسجام و زیبایی الفاظ ستوده اند (صفدی ، ج 3، ص 107؛ ابن شاکر کتبی ، ج 3، ص 364).

بررسی دیوان اشعارش نشان می دهد که از جهت مادی در تنگنا بوده و خانواده ای پر اولاد داشته و به سختی روزگار می گذرانده است (بوصیری ، ص 118ـ119، 206ـ207) و به سبب جثة کوچک و جسم نحیفش (رجوع کنید به صفدی ، ج 3، ص 111) گاه مورد تمسخر و طعن دیگران واقع می شده است (بوصیری ، ص 100).

یکی از عمده ترین موضوعات شعر بوصیری ، مدح نبوی است . مشهورترین قصیدة او در مدح پیامبر اکرم «الکواکبُ الدُّرّیةُ فی مدحِ خَیرالبَریّة » معروف به بُرده است (بوصیری ، ص 190ـ201) که شهرت او را جهانی کرده است . این قصیده در میان مردم جایگاه خاصی یافت تا بدانجا که برای خواندن آن مجالس مخصوصی ترتیب می دادند، و آن را با آداب ویژه ای می خواندند (زکی مبارک ، ص 215) و حتی برای آن به آثار خاص نیز معتقد بودند (همان ، ص 216). بعلاوه این قصیده آموزگار ادب ، اخلاق و تاریخ است و مردم را با بخشهایی از سیرة نبوی آشنا می سازد. ازینرو در بسیاری از کشورها، متن درسی است (همان ، ص 218ـ219). قصیدة برده در پیدایش قصاید بدیعیّه * نیز مؤثر بوده (رجوع کنید به همان ، ص 224ـ226) و به زبانهای گوناگون ترجمه و شرح شده است (رجوع کنید به بُرده ) و بسیاری از شاعران نیز از این قصیده استقبال کرده و مضامین آن را در شعر خود گنجانده اند (فروخ ، 1985، ج 1، ص 139، 206، 433، 490، ج 2، ص 122، 523، 556). علاوه بر اهل سنت ، ادیبان شیعه نیز این قصیده را شرح ، و از آن استقبال کرده اند (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانی ، ج 14، ص 6؛ محسن امین ، ج 9، ص 303ـ 310؛ امینی ، ج 11، ص 229، 348).

دیگر قصیدة معروف بوصیری در مدح پیامبر اکرم «هَمزیّه »ای است (بوصیری ، ص 1ـ29) به نامِ «القصیدةُ الهَمزیّةُ فی المَدائحِ النبویّة » یا «امّ القُری فی مدحِ خیر الوَری » (بروکلمان ، ج 5، ص 98) که شاعران از آن استقبال کرده اند. شروح متعددی نیز بر آن نگاشته شده (رجوع کنید به ون دایک ، ص 280؛ بروکلمان ، ج 5، ص 98ـ102؛ فروخ ، 1989، ج 3، ص 679) که مشهورترین آنها شرح احمدبن حجر هَیتَمی (متوفی 974) با نام المِنَح المکیّةُ فی شرح الهَمزیّة (چاپ بولاق ) است (ون دایک ، همانجا؛ مدرس تبریزی ، ج 1، ص 286؛ فروخ ، 1985، ج 1، ص 404ـ405).

بوصیری قصیدة «لامیّه »ای نیز به نام «ذُخرالمعاد» در وزن «بانَت سُعاد * » سروده (بوصیری ، ص 172ـ185) که به طور جداگانه و با شروح متعدد به چاپ رسیده است (رجوع کنید به سرکیس ، ج 1، ستون 604ـ605؛ بروکلمان ، ج 5، ص 102، 104؛ فروخ ، 1989، همانجا).

قصیدة دیگر او «رائیّه »ای است با عنوان «القصیدةُ المُضَریّةُ فی الصلاة علی خَیر البَریّة » (بوصیری ، ص 224ـ226) که بارها چاپ و شرح شده است (رجوع کنید به بروکلمان ، ج 5، ص 102ـ103؛ فروخ ، 1989، ج 3، ص 680) و از مشهورترین شرحهای آن شرح عبدالغنی نابلسی (متوفی 1143)، چاپ قاهره ، است (فروخ ، همانجا).

از دیگر قصاید وی میمیّة «القصیدة المحمدیّة » است که تمام مصراعهای آن با نام مبارک محمد صلّی اللّه علیه وآله وسلّم آغاز می شود (بوصیری ، ص 226ـ227).

علاوه بر مدایح نبوی ، مدح اهل بیت علیهم السّلام نیز از موضوعاتی است که در دیوان بوصیری فراوان آمده است (بوصیری ، ص 22، 58، 63، 109، 185).

از دیگر قصاید مشهور وی لامیّة «المُخرَج و المَردود علی النّصاری و الیهود» است که با تعلیقات خود بوصیری به نثری مرسل و بی تکلّف در دیوان وی درج شده است (ص 127ـ 171) و مطالعات فراوان او را در تورات و انجیل نشان می دهد. این قصیده و تعلیقات آن جداگانه چندین بار به چاپ رسیده است (بروکلمان ، ج 5، ص 104؛ فروخ ، 1989، ج 3، ص 679). این قصیده را شیخ عثمان موصلی به صورت مخمس درآورده که با عنوان «الهدیّةُ الحمیدیّة » در مصر به چاپ رسیده است (سرکیس ، ج 2، ستون 1309؛ بروکلمان ، همانجا؛ فروخ ، 1989، ج 3، ص 680).

در برخی منابع قصیدة خمریّه ای بدو نسبت داده و شرحهای آن را نیز نام برده اند (بروکلمان ، ج 5، ص 102؛ د. اسلام ، همانجا؛ فروخ ، 1989، ج 3، ص 679) ولی در دیوان وی این قصیده وجود ندارد و احتمالاً این قصیده ، همان «خمریّه * » ابن فارض مصری (متوفی 632) است .

از دیگر موضوعهای دیوان بوصیری تصوّف و عرفان (ص 88، 186)، مدح (ص 87)، تغزّل (ص 201)، هجا (ص 232)، شکایت از روزگار (ص 117) و طنز (ص 127) است .

از معدود کسانی که شاعر برای آنان مرثیه سروده ، بهاءالدین بن حِنّای وزیر (متوفی 677) است (مقریزی ، ج 4، ص 90ـ91؛ بوصیری ، ص 232).

منابع : محمد محسن آقابزرگ طهرانی ، الذریعة الی تصانیف الشیعة ، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی ، بیروت 1403/1983؛ ابن ایاس ، تاریخ مصر ، ج 1، مصر 1311؛ ابن شاکر کتبی ، فوات الوفیات ، چاپ احسان عباس ، بیروت 1973ـ1974؛ ابن عماد، شذرات الذّهب فی اخبار من ذهب ، بیروت 1399/1979؛ محسن امین ، اعیان الشیعة ، چاپ حسن امین ، بیروت 1403/1983؛ عبدالحسین امینی ، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ، ج 11، بیروت 1387/1967؛ کارل بروکلمان ، تاریخ الادب العربی ، ج 5، نقله الی العربیة رمضان عبدالتواب ، قاهره 1975؛ محمدبن سعید بوصیری ، دیوان البوصیری ، چاپ محمد سیدکیلانی ، مصر 1374/1955؛ محمد زکی مبارک ، المدائح النبویّة فی الادب العربی ، قاهره 1391/ 1971؛ یوسف الیان سرکیس ، معجم المطبوعات العربیّة و المعرّبة ، قاهره 1346/1928؛ عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی ، حسن المحاضرة فی تاریخ مصر و القاهرة ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، ج 1، ] قاهره [ 1387/1967؛ خلیل بن ایبک صفدی ، کتاب الوافی بالوفیات ، ج 3، چاپ س . دیدرینغ ، ویسبادن 1394/1974؛ عمر فروخ ، تاریخ الادب العربی ، ج 3، بیروت 1989؛ همو، معالم الادب العربی فی العصر الحدیث ، بیروت 1985؛ علی پاشا مبارک ، الخطط التوفیقیّة الجدیدة لمصر القاهرة ، بولاق 1305 ] چاپ افست مصر 1987 [ ؛ محمدعلی مدرس تبریزی ، ریحانة الادب ، تهران 1369 ش ؛ احمدبن علی مقریزی ، کتاب الخطط

المقریزیّة ، ج 4، مصر 1326؛ ادوارد ون دایک ، کتاب اکتفاء القنوع بماهو مطبوع ، چاپ محمدعلی ببلاوی ، مصر 1313/1896، چاپ افست قم 1409؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965؛

EI 2 , Supplement , fascs. 3-4, Leiden 1981, s.v. "Al-Bu ¦s ¦â¤r ¦â".

/ باقر قربانی زرّین /

[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 17:42 ] [ عبدالباسط عرب ]



اِبْن‌ِ زَيْدون‌، ابوالوليد، احمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ احمد بن‌ غالب‌ بن‌ زيدون‌ مخزومى‌ (394-463ق‌/1003-1070م‌)، شاعر و كاتب‌ اواخر عصر اموي‌ و اوايل‌ دورة ملوك‌الطوايف‌ در اندلس‌. با آنكه‌ اطلاعات‌ بسياري‌ از زندگى‌ او در دست‌ است‌، هنوز پاره‌اي‌ جزئيات‌ مهم‌ زندگى‌ او، به‌ ويژه‌ آنچه‌ مربوط به‌ تحولات‌ دورة فتنه‌ و حكومت‌ بنى‌ جهور در قرطبه‌ است‌، به‌ درستى‌ روشن‌ نيست‌. به‌ اين‌ سبب‌ ناچار بايد به‌ بررسى‌ شواهد و قراين‌ تاريخى‌ و تحليل‌ آثار منظوم‌ و منثور او پرداخت‌ و به‌ حدس‌ و گمان‌ اكتفا كرد، به‌ ويژه‌ آنكه‌ گاه‌ منابع‌ كهن‌ نيز خود در شرح‌ برخى‌ رويدادهاي‌ مربوط به‌ شاعر دچار اشتباه‌ شده‌اند (مثلاً نك: توضيحات‌ عبدالعظيم‌ دربارة اشتباه‌ ابن‌ خاقان‌ و به‌ تبع‌ او ابن‌ نباته‌ در شرح‌ حال‌ ابن‌ زيدون‌، 194-196). منابع‌ جديد نيز اغلب‌ از همين‌ روش‌ براي‌ پى‌بردن‌ به‌ نقاط تاريك‌ زندگى‌ او به‌ ويژه‌ انگيزه‌هاي‌ سياسى‌ و پاره‌اي‌ فعاليتهاي‌ او استفاده‌ كرده‌اند.

نسب‌ ابن‌ زيدون‌ از پدر به‌ بنى‌ مخزوم‌ از تيره‌هاي‌ قريش‌ مى‌رسيد. وي‌ در خانواده‌اي‌ توانگر و اهل‌ علم‌ در رصافه‌، حومة قرطبه‌، به‌ دنيا آمد (نك: ابن‌ بشكوال‌، 1/259؛ قس‌: ضيف‌، شوقى‌، 15-16؛ عبدالعظيم‌، 104). در 11 سالگى‌ پدرش‌ را، كه‌ از عالمان‌ و فقيهان‌ بزرگ‌ قرطبه‌ بود، از دست‌ داد (ابن‌ بشكوال‌، همانجا) و جد مادريش‌ ابوبكر محمد، كه‌ صاحب‌ مناصب‌ قضا و احكام‌ شرطه‌ در شهرهاي‌ سالم‌ و قرطبه‌ بود، سرپرستى‌ او را به‌ عهده‌ گرفت‌ (عبدالعظيم‌، 100-101). از محيط تربيتى‌ و آموخته‌هاي‌ ابن‌ زيدون‌ چندان‌ اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌ و استادان‌ او نيز جز يك‌ تن‌ به‌ نام‌ ابوبكر مسلم‌ بن‌ احمد نحوي‌ (نك: ابن‌ زيدون‌، 285، 718) شناخته‌ نيستند، اما از بررسى‌ آثارش‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ بسياري‌ از علوم‌ رايج‌ آن‌ عصر را فراگرفته‌ بوده‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 111-117). او در جوانى‌ با بسياري‌ از مشاهير علم‌ و سياست‌ دوستى‌ و مجالست‌ داشت‌. از آن‌ ميان‌ مى‌توان‌ از ابوالوليد بن‌ جهور و ابوبكر بن‌ ذكوران‌ نام‌ برد كه‌ يكى‌ در سياست‌ و ديگري‌ در فقه‌ و قضا مشهور بوده‌ است‌ (ابن‌ بسام‌، 1(1)/420-422؛ قس‌: ابن‌ خاقان‌، 71؛ عبدالعظيم‌، 122-126).
ظاهراً ابن‌ زيدون‌ِ جوان‌ مستقيماً در وقايعى‌ كه‌ به‌ اضمحلال‌ خلافت‌ قرطبه‌ انجاميد و در تاريخ‌ اندلس‌ به‌ دورة فتنه‌ معروف‌ است‌، شركت‌ داشته‌ و خود از كسانى‌ بوده‌ كه‌ جهوريان‌ قرطبه‌ را به‌ قدرت‌ رساندند (ابن‌ خاقان‌، 70؛ ابن‌ دحيه‌، 167؛ قس‌: ضيف‌، احمد، 62؛ ضيف‌، شوقى‌، 18؛ عبدالعظيم‌، 127). او خود بعدها كه‌ روابطش‌ با امير ابوالحزم‌ بن‌ جهور (حك 422- 435ق‌) به‌ تيرگى‌ گراييد، در برخى‌ از اشعار و يكى‌ از رسايل‌ خود به‌ كوششهايى‌ كه‌ در تأسيس‌ حكومت‌ جهوريان‌ داشته‌، اشاره‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 259، 267، 277- 288، 697 - 698، 701؛ عبدالعظيم‌، 128-129). همين‌ كوششها نيز ماية ترقى‌ او در بارگاه‌ بنى‌ جهور شد. ابن‌ جهور، كه‌ سياستمداري‌ هوشمند بود، به‌ وي‌ منصب‌ وزارت‌ داد و او را در زمرة نزديكان‌ و سخنگويان‌ خود درآورد (ابن‌ دحيه‌، همانجا؛ قس‌: نيكلسن‌، 425 -424 )، اما اين‌ وضع‌ ديري‌ نپاييد و اختلافاتى‌ كه‌ ظاهراً از يك‌ سو نتيجة تفاوت‌ روحيات‌ و مقاصد سياسى‌ اين‌ دو، و از سوي‌ ديگر حاصل‌ دسيسه‌هاي‌ رقيبان‌ و مخالفان‌ ابن‌ زيدون‌ بود، مناسبات‌ امير و وزير را به‌ تيرگى‌ كشاند (عبدالعظيم‌، 131-133) و در نهايت‌ به‌ اسارت‌ ابن‌ زيدون‌ و سپس‌ گريز وي‌ از قرطبه‌ انجاميد. يكى‌ از عوامل‌ اين‌ امر ظاهراً روابط ابن‌ زيدون‌ با وَلاّده‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ خاقان‌، 81؛ حتى‌، 715؛ نيكلسن‌، .(425
از آنجا كه‌ اين‌ روابط و پيامدهاي‌ آن‌ در زندگى‌ و شعر ابن‌ زيدون‌ تأثيري‌ ژرف‌ داشته‌، بررسى‌ اجمالى‌ آن‌ ضروري‌ است‌. ولاده‌ دختر المستكفى‌ بالله‌ (حك 414-416ق‌)، زنى‌ زيبا و بى‌پروا بود. او خود را از قيد آداب‌ و رسوم‌ رها ساخته‌ و به‌ ويژه‌ پس‌ از سقوط خلافت‌ اموي‌ (423ق‌) رفتاري‌ آزاد و بى‌محابا در پيش‌ گرفته‌ بود و از آنجا كه‌ از ادب‌ و هنر نيز بهرة فراوان‌ داشت‌، در خانة خود محفلهاي‌ ادبى‌ و هنري‌ تشكيل‌ مى‌داد و در آنها پذيراي‌ بزرگان‌ ادب‌ و سياست‌ مى‌شد (ابن‌ بسام‌، 1(1)/429؛ ابن‌ خاقان‌، 73؛ ابن‌ بشكوال‌، 2/696؛ مقري‌، 4/205، 207- 208؛ نزهةالابصار، 10). ابن‌ زيدون‌ كه‌ در اين‌ هنگام‌ در اوج‌ شهرت‌ بود و در عالم‌ سياست‌ نيز مقامى‌ والا داشت‌ (عبدالعظيم‌، 160)، احياناً در يكى‌ از همين‌ مجالس‌ با ولاده‌ آشنا شد و همچون‌ بسياري‌ ديگر از بزرگان‌ پايتخت‌ شيفتة او گشت‌ (ابن‌ خاقان‌، همانجا؛ ابن‌ نباته‌، 22؛ نزهة الابصار، 11). روابط اين‌ دو به‌ زودي‌ به‌ عشقى‌ پرشور بدل‌ شد و آوازة آن‌ بر سر زبانها افتاد (نك: ابن‌ زيدون‌، 172، 181؛ نزهة الابصار، همانجا). شاعر نخستين‌ ملاقات‌ خويش‌ را با ولاده‌ پس‌ از آشنايى‌ با او شرح‌ داده‌ است‌ (ص‌ 777-781). با اينهمه‌ چندي‌ بعد ولاده‌ به‌ دلايلى‌ از شاعر رنجيد و از او روي‌ گردان‌ شد (عبدالعظيم‌، 163). دلجوييهاي‌ مصرانة شاعر نيز كه‌ گاه‌ به‌ عتاب‌ مى‌آميخت‌ (ص‌ 79، 182-183) و سرانجام‌ نيز به‌ خشم‌ و خشونت‌ گراييد (ص‌ 175؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 165)، نه‌ تنها از آزردگى‌ ولاده‌ نكاست‌، بلكه‌ رفته‌ رفته‌ و سرانجام‌ به‌ كلى‌ او را از شاعر گريزاند و به‌ ديگر عشاق‌ متمايل‌ كرد (ضيف‌، شوقى‌، 22). در ميان‌ اين‌ شيفتگان‌ ابن‌ قلاس‌ و ابن‌ عبدوس‌ (ه م‌) از همه‌ شناخته‌ترند. ابن‌ زيدون‌ نيز نوميد از باز يافتن‌ ولاده‌ خشم‌ خود را بر سر رقيبان‌ ريخت‌ و نخست‌ به‌ دوست‌ خود ابن‌ قلاس‌ و سپس‌ به‌ ابن‌ عبدوس‌ تاخت‌ و در قصايدي‌ آنان‌ را از ارتباط با ولاده‌ بر حذر داشت‌ (ص‌ 578 -581، 582 -589)، اما چون‌ ابن‌ عبدوس‌ را در عشق‌ رقيبى‌ سرسخت‌ يافت‌ و دانست‌ كه‌ او درصدد جلب‌ محبت‌ ولاده‌ است‌، رساله‌اي‌ گزنده‌ و طنزآميز نگاشت‌ و در آن‌ ابن‌ عبدوس‌ را سخت‌ به‌ باد تمسخر گرفت‌ (ص‌ 634 -679). اين‌ رساله‌ كه‌ به‌ رسالة «هزليه‌» معروف‌ است‌، به‌ زودي‌ در سراسر اندلس‌ شهرت‌ يافت‌ و ماية رسوايى‌ ابن‌ عبدوس‌ شد، چنانكه‌ وي‌ ناگزير شد تا مدتها از ولاده‌ كناره‌ گيرد (ابن‌ نباته‌، 24). خود ولاده‌ نيز از حملات‌ ابن‌ زيدون‌ بى‌نصيب‌ نماند و شاعر در همان‌ رساله‌ تصويري‌ اهانت‌آميز از او پرداخت‌ (ص‌ 673؛ ابن‌ نباته‌، 455؛ قس‌: عباس‌، 165-166).
اين‌ تنديها و كشمكشها كه‌ البته‌ با غرور اشرافى‌ و عزت‌ نفس‌ شاعر و محبوبش‌ هر دو پيوند داشت‌ (قس‌: عباس‌، 161؛ عبدالعظيم‌، 165- 166)، براي‌ شاعر سرانجامى‌ ناگوار به‌ بارآورد، چه‌ از يك‌ سو پيوند ولاده‌ را با او يكسره‌ گسيخت‌ و معشوق‌ را به‌ جانب‌ رقيب‌ وي‌ ابن‌ عبدوس‌ راند و از سوي‌ ديگر، چنانكه‌ خواهيم‌ ديد، به‌ ابن‌ عبدوس‌ كه‌ كينة شاعر را به‌ دل‌ گرفته‌ بود، امكان‌ داد تا امير را عليه‌ وي‌ برانگيزد و موجبات‌ شكست‌ و ناكامى‌ او را در قرطبه‌ فراهم‌ آورد. ولاده‌ نيز از آن‌ پس‌ تا پايان‌ عمر طولانى‌ خود ( نزهةالابصار، 12) در كنار ابن‌ عبدوس‌ ماند (ابن‌ بسام‌، 1(1)/432) و با وجود تمامى‌ كوششها و دلجوييهاي‌ِ گاه‌ به‌ گاه‌ شاعر كه‌ در قالب‌ سروده‌هاي‌ عاشقانة بسيار مشهور تجلى‌ مى‌كرد، توجهى‌ به‌ او نشان‌ نداد (قس‌: عبدالعظيم‌، 148-149، 173).
در مورد اين‌ زن‌ و شخصيت‌ و روحيات‌ وي‌ نظرات‌ متعدد و گاه‌ متضادي‌ ابراز شده‌ كه‌ هرچند گاه‌ مبالغه‌آميز به‌ نظر مى‌رسند (عباس‌، 165)، خود نشان‌ دهندة تضادها و دوگانگيهاي‌ رفتار او نسبت‌ به‌ دوستان‌ و هواخواهانش‌ از جمله‌ ابن‌ زيدون‌ است‌. منابع‌ كهن‌ نيز به‌ اين‌ واقعيت‌ اشاره‌ كرده‌اند. او متانت‌ و عفاف‌ را با بى‌مبالاتى‌ و سبكسري‌ درآميخته‌ بود (ابن‌ بسام‌، 1(1)/429-430؛ ابن‌ بشكوال‌، همانجا؛ ابن‌ دحيه‌، 8؛ ابن‌ شاكر، 4/251؛ قس‌: نيكل‌، .(107 روابط او با دوستدارانش‌ از تزلزل‌ خالى‌ نبود (عبدالعظيم‌، 174): نخست‌ دلبستة ابن‌ زيدون‌ شد، سپس‌ از او روي‌ بر تافت‌ و پس‌ از كشاكشهايى‌ چند براي‌ هميشه‌ او را ترك‌ گفت‌ (ضيف‌، شوقى‌، 20-23؛ قس‌: ركابى‌، 170- 171). با ابن‌ عبدوس‌ نيز رفتاري‌ تمسخرآميز داشت‌ (ابن‌ نباته‌، 23) و گرچه‌ در نهايت‌ به‌ او پيوست‌، هرگز با او ازدواج‌ نكرد و هيچ‌گاه‌ نيز در وي‌ به‌ ديدة عاشقى‌ راستين‌ ننگريست‌ (عبدالعظيم‌، 173). برخى‌ روابط او را با دوستانش‌ مشكوك‌ دانسته‌اند (پرز، 429 -428 ؛ نيكل‌، .(111 برخى‌ نيز در رفتار او نشانه‌هايى‌ از ميل‌ به‌ آزاررسانى‌ و خودآزاري‌ يافته‌اند (عبدالعظيم‌، 176-179). پاره‌اي‌ نيز كوشيده‌اند روابط او و ابن‌ زيدون‌ را با روابط عشاق‌ معروف‌ مقايسه‌ كنند (نيكل‌، 107 -106 ؛ ضيف‌، شوقى‌، 22). در هر حال‌ ولاده‌ با رفتار خود تأثيري‌ ژرف‌ بر زندگى‌ و احساسات‌ ابن‌ زيدون‌ گذاشت‌. تأثيري‌ كه‌ جلوه‌هاي‌ آن‌ را نه‌ تنها در زندگى‌ اجتماعى‌ - سياسى‌ بلكه‌ در بخش‌ مهمى‌ از اشعار او نيز مى‌توان‌ ديد.
روابط ابن‌ زيدون‌ با امير ابوالحزم‌ بن‌ جهور به‌ زودي‌ رو به‌ تيرگى‌ گذاشت‌. از جزئيات‌ اين‌ امر اطلاع‌ دقيقى‌ در دست‌ نيست‌، منابع‌ در اين‌ باره‌ تنها به‌ اشاراتى‌ اكتفا كرده‌اند (ابن‌ بسام‌، 1(1)/338؛ ابن‌ خاقان‌، 71؛ ابن‌ دحيه‌، 167- 168؛ ابن‌ ابار، اعتاب‌، 207- 208؛ صفدي‌، تمام‌ المتون‌، 6)، اما احتمالاً عواملى‌ ماية اين‌ كدورت‌ شده‌ است‌: ارتباط ابن‌ زيدون‌ با ولاده‌ كه‌ از خاندان‌ اموي‌ بود و از اين‌ رو دشمن‌ بالقوة حكومت‌ بنى‌ جهور شمرده‌ مى‌شد؛ تحولات‌ سياسى‌ اندلس‌ به‌ خصوص‌ ظهور مدعيان‌ خلافت‌ از جمله‌ خلف‌ معروف‌ به‌ هشام‌ كه‌ هوادارانى‌ بسيار در سراسر اندلس‌ و از جمله‌ قرطبه‌ يافت‌ (عبدالعظيم‌، 33- 35) و ابن‌ زيدون‌ نيز ظاهراً با او پيوندهايى‌ داشت‌ (همو، 134-137) و خلاصه‌ ناخشنودي‌ ابن‌ زيدون‌ از موقعيت‌ خود در بارگاه‌ بنى‌ جهور كه‌ گاه‌ در قالب‌ شعر تجلى‌ مى‌كرد (ص‌ 332). مخالفان‌ و رقيبان‌ ابن‌ زيدون‌ از جمله‌ ابن‌ عبدوس‌ نيز بى‌شك‌ از اين‌ فرصت‌ استفاده‌ كردند و امير را نسبت‌ به‌ وي‌ بدگمان‌ ساختند (ضيف‌، شوقى‌، 23؛ عبدالعظيم‌، 180- 186). نتيجه‌ آن‌ شد كه‌ به‌ زودي‌ و احتمالاً به‌ اشارة امير شاعر را به‌ تهمتى‌ واهى‌ به‌ محاكمه‌ كشيدند و با همدستى‌ قاضى‌ ابومحمد عبدالله‌ معروف‌ به‌ ابن‌ مكوي‌، كه‌ مردي‌ فرومايه‌ بود (ابن‌ بشكوال‌، 1/276-277؛ ابن‌ سعيد، 1/160) و به‌ ابن‌ زيدون‌ كينه‌ مى‌ورزيد، بى‌درنگ‌ به‌ زندان‌ افكندند (ابن‌ بسام‌، همانجا). تاريخ‌ زندانى‌ شدن‌ او دانسته‌ نيست‌. اما از قراين‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ ميان‌ سالهاي‌ 432 و 533ق‌ بوده‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 201). شاعر خود در رساله‌اي‌ كه‌ چندي‌ بعد به‌ استاد خويش‌ ابوبكر مسلم‌ نوشته‌، جريان‌ اين‌ محاكمه‌ و دسيسه‌هايى‌ را كه‌ برضد او شده‌ بود، شرح‌ داده‌ است‌ (ص‌ 722- 735). شاعر يك‌ سال‌ و چند ماه‌ و به‌ روايت‌ خود وي‌ 500 روز را (ص‌ 289) با رنج‌ و سختى‌ (ص‌ 732- 735) در زندان‌ گذراند و در اين‌ مدت‌ قصايدي‌ پرشور خطاب‌ به‌ ابن‌ جهور سرود (ص‌ 247-250، 278-284) و رسالة «جدية» معروف‌ خود را نگاشت‌ (ص‌ 680 -717) و در آنها كوشيد براي‌ رهايى‌ خود امير را بر سر رحم‌ آورد (قس‌: ضيف‌، شوقى‌، 23-24). ابن‌ زيدون‌ از دوستان‌ پرنفوذ خود نيز مانند ابوحفص‌ احمد بن‌ برد تقاضاي‌ وساطت‌ كرد (ص‌ 273-277؛ ابن‌ خاقان‌، 75-76)، اما همة اين‌ كوششها بى‌نتيجه‌ ماند (نيكل‌، و شاعر تنها راه‌ خلاص‌ را گريز يافت‌. عاقبت‌ نيز به‌ حيله‌اي‌ از زندان‌ گريخت‌ و شبانه‌ و با شتاب‌ روانة اشبيليه‌ شد. چنانكه‌ فاصلة 3 روزه‌ ميان‌ اين‌ دو شهر را يك‌ شبه‌ طى‌ كرد (ابن‌ خاقان‌، 71؛ ابن‌ دحيه‌، 168).
در اشبيليه‌، معتضدبن‌ عباد (حك 434-461ق‌) او را به‌ گرمى‌ پذيرفت‌ و در زمرة نزديكان‌ و ملازمان‌ خود درآورد. اين‌ امر از مضمون‌ قصيده‌اي‌ كه‌ ابن‌ زيدون‌ در تهنيت‌ ازدواج‌ معتضد با دختر مجاهد عامري‌ امير دانيه‌ سروده‌، آشكار است‌ (ص‌ 438- 445؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 212). چنانكه‌ ابياتى‌ نيز كه‌ وي‌ از زبان‌ معتضد و خطاب‌ به‌ مجاهد به‌ همين‌ مناسبت‌ سروده‌، خود دال‌ بر نزديكى‌ او به‌ معتضد است‌ (ص‌ 236-237). شاعر چندي‌ در اشبيليه‌ ماند، اما چون‌ دل‌ در هواي‌ قرطبه‌ داشت‌ و نگران‌ خويشان‌ و آشنايان‌ خود بود (مراكشى‌، 106؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 213)، پنهانى‌ به‌ الزهراء در حومة قرطبه‌ آمد (ابن‌ خاقان‌، 73) و ديگر بار كوشيد به‌ وساطت‌ دوستانش‌ نظر لطف‌ امير را به‌ خود جلب‌ كند. بدين‌ منظور از ابوالوليد بن‌ جهور ياري‌ طلبيد (ابن‌ بسام‌، همانجا؛ ابن‌ ابار، همان‌، 208) و در رساله‌اي‌ بلند و زيبا خطاب‌ به‌ ابوبكر مسلم‌ از او نيز درخواست‌ شفاعت‌ كرد. قصيده‌اي‌ تضرع‌آميز هم‌ به‌ همين‌ منظور سرود و براي‌ او فرستاد (ص‌ 285-293؛ قس‌: ابن‌ خاقان‌، 79-81)، اما بى‌گمان‌ ياد ولاده‌ و اشتياق‌ پايدار شاعر به‌ او از انگيزه‌هاي‌ اصلى‌ آمدن‌ وي‌ به‌ الزهراء بوده‌ است‌ (ابن‌ خاقان‌، 73؛ قس‌: نيكل‌، 115 )، چنانكه‌ برخى‌ از معروف‌ترين‌ اشعار عاشقانة او نيز در همين‌ محل‌ سروده‌ شده‌ است‌ (ابن‌ زيدون‌، 139-140)، به‌ ويژه‌ قصيدة نونيّة بلند او خطاب‌ به‌ ولاده‌ كه‌ از زيباترين‌ و درخشان‌ترين‌ سروده‌هاي‌ عاشقانة شاعران‌ اندلس‌ است‌ و از آن‌ زمان‌ تاكنون‌ پيوسته‌ مورد توجه‌ اديبان‌ و شاعران‌ عرب‌ بوده‌ (ابن‌ دحيه‌، 164) و افسانه‌هاي‌ فراوان‌ نيز در اطراف‌ آن‌ پديد آمده‌ است‌ (همو، 141- 148؛ قس‌: نيكل‌، .(115-118
سرانجام‌ كوششهاي‌ ابن‌ زيدون‌ به‌ نتيجه‌ رسيد و امير او را عفو كرد (ابن‌ بسام‌، ابن‌ ابار، همانجاها) و خود نيز اندكى‌ بعد درگذشت‌ (435ق‌) و وليعهد او ابوالوليد بن‌ جهور (حك 435-450ق‌) دوست‌ نزديك‌ ابن‌ زيدون‌ جانشين‌ او شد. شاعر قصيده‌اي‌ در رثاي‌ ابوالحزم‌ و تهنيت‌ ابوالوليد سرود (ص‌ 523 -530) و به‌ زودي‌ مقام‌ و منزلت‌ عالى‌ خود را ديگر بار به‌ دست‌ آورد (ابن‌ بسام‌، ابن‌ ابار، همانجاها). ابواليد نخست‌ وظيفة نظارت‌ بر اهل‌ ذمه‌ را برعهدة وي‌ گذاشت‌ (ابن‌ابار، همان‌، 212- 213)، سپس‌ به‌ اصرار فراوان‌ شاعر كه‌ پيوسته‌ خود را شايستة مناصب‌ عالى‌ مى‌دانست‌ (ص‌ 350، 364- 365؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 225-226)، به‌ وي‌ مقام‌ سفارت‌ داد و او را روانة دربارهاي‌ ملوك‌الطوايف‌ كرد (ابن‌ابار، همان‌، 213).
مقام‌ سفارت‌ و ارتباط با دربارهاي‌ مختلف‌ براي‌ ابن‌ زيدون‌ شهرت‌ و كاميابى‌ فراوان‌ به‌ ارمغان‌ آورد، اما پيوندهاي‌ او با اميران‌ و وزيران‌ كه‌ بى‌گمان‌ با كامرانيها و عيش‌ و نوشهايى‌ نيز همراه‌ بوده‌، ابن‌ جهور را كه‌ پس‌ از به‌ قدرت‌ رسيدن‌، مبلّغ‌ دين‌ و پاي‌بند شريعت‌ شده‌ بود (ابن‌ زيدون‌، 351؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 227)، چندان‌ خوش‌ نيامد و عاقبت‌ هنگامى‌ كه‌ شاعر به‌ عنوان‌ سفير به‌ بارگاه‌ امير ادب‌ دوست‌ مالقه‌ العالى‌ بالله‌ ادريس‌ بن‌ يحيى‌ حمودي‌ (حك 434- 438ق‌) رفت‌ و اقامت‌ و كامرانيش‌ در آنجا به‌ درازا كشيد، امير ناخشنود شد و او را عتاب‌ كرد و چون‌ شاعر وقعى‌ ننهاد، در خشم‌ شد و او را از سفارت‌ عزل‌ كرد (ابن‌ بسام‌، ابن‌ ابار، همانجاها). شاعر به‌ قرطبه‌ بازگشت‌ و از ابن‌ جهور پوزش‌ خواست‌ و خويشتن‌ را بيگناه‌ و دشمنان‌ خود را، كه‌ ظاهراً در غياب‌ او بيكار ننشسته‌ بودند، مسئول‌ بدگمانى‌ امير نسبت‌ به‌ خود خواند (ص‌ 294-206، 366-386)، اما امير پوزشهاي‌ او را نپذيرفت‌. شاعر نيز كه‌ دلتنگ‌ شده‌ بود، قرطبه‌ را ترك‌ گفت‌ و بار ديگر به‌ پايتختهاي‌ ملوك‌الطوايف‌: بطليوس‌، بلنسيه‌ و طرطوشه‌ روي‌ آورد و از يك‌ سو به‌ مدح‌ اميران‌ و بزرگان‌ آن‌ نواحى‌ و از سوي‌ ديگر به‌ بيان‌ اشتياق‌ عميق‌ خود به‌ زادگاهش‌ قرطبه‌ پرداخت‌ (ص‌ 153، 154-157، 201-204، 406-427، 754-762؛ ابن‌ خاقان‌، 74؛ قس‌: ضيف‌، شوقى‌، 25-26؛ عبدالعظيم‌، 231- 235).
در اين‌ هنگام‌ ابن‌ جهور شاعر را عفو كرد و منصب‌ پيشين‌ را به‌ وي‌ بازگرداند (ابن‌ بسام‌، ابن‌ ابار، همانجاها). اما چندي‌ نگذشت‌ كه‌ بر اثر شورشى‌ كه‌ به‌ رهبري‌ بنى‌ ذكوان‌ و ابن‌ حذام‌ در قرطبه‌ درگرفت‌ (440ق‌)، به‌ او بدگمان‌ شد. شاعر هراسان‌ قصيده‌اي‌ در مدح‌ امير پرداخت‌ و در آن‌ ضمن‌ نكوهش‌ سردمداران‌ شورش‌، خود را از هرگونه‌ مشاركتى‌ در آن‌ مبرا دانست‌ (ص‌ 296-304؛ نك: ابن‌ سعيد، 1/161؛ قس‌: ضيف‌، شوقى‌، 26-27؛ عبدالعظيم‌، 240- 245). با اينهمه‌ چون‌ از نابسامانى‌ اوضاع‌ بيمناك‌ بود، قرطبه‌ را ترك‌ گفت‌ و به‌ بطلميوس‌ رفت‌ (ص‌ 158) و چند ماه‌ در آنجا ماند و در اشعاري‌ پرشور بار ديگر اشتياق‌ خود را به‌ قرطبه‌ و يادگارهايش‌ بيان‌ كرد (ص‌ 158-161). سپس‌ بار ديگر رهسپار اشبيليه‌ شد (441ق‌) و مورد استقبال‌ معتضد و وزير او ابوعامر بن‌ مسلمه‌ و ساير بزرگان‌ قرار گرفت‌ (ابن‌ بسام‌، همانجا؛ ابن‌ خاقان‌، 71؛ ابن‌ دحيه‌، 168؛ ابن‌ ابار، همانجا؛ ابن‌ خلكان‌، 1/140). خروج‌ او از قرطبه‌ ظاهراً بى‌نتيجه‌ نبود، چه‌ به‌ روايت‌ ابن‌ حيان‌، غيبت‌ او به‌ زودي‌ در دربار محسوس‌ شد و تأسف‌ بسياري‌ را برانگيخت‌ (ابن‌ بسام‌، 1(1)/339). مهاجرت‌ او به‌ اشبيليه‌ كه‌ سرآغاز دورة تازه‌اي‌ از شهرت‌ و شوكت‌ او شد، نتيجة توافقى‌ بود كه‌ شاعر پيشاپيش‌ به‌ وساطت‌ دوستش‌ ابوعامر بن‌ مسلمه‌ با دربار معتضد كرده‌ بود (ابن‌ زيدون‌، 763- 768؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 249). معتضد او را سخت‌ گرامى‌ داشت‌ و از خواص‌ نزديك‌ خود ساخت‌ (ابن‌ بسام‌، ابن‌ خاقان‌، همانجاها). شاعر به‌ مدح‌ امير پرداخت‌ (ص‌ 148-149، 447-467) و به‌ زودي‌ رابطة اين‌ دو عميق‌تر و صميمى‌تر شد و شاعر گذشته‌ از همنشينى‌ با امير و شركت‌ در مجالس‌ بزم‌ او به‌ مناصب‌ مهم‌ سياسى‌ نيز دست‌ يافت‌ (ابن‌ بسام‌، ابن‌ خاقان‌، ابن‌دحيه‌، ابن‌ابار، ابن‌خلكان‌، همانجاها). نخست‌ اميرالشعراي‌ دربار (ابن‌ صيرفى‌، 33؛ قس‌: ابن‌ تغري‌ بردي‌، 5/88) و سپس‌ مشاور عالى‌ امير شد (ابن‌ زيدون‌، 242، 601 -602؛ قس‌: ابن‌ كثير، 12/104) و چندي‌ بعد به‌ مقام‌ سفارت‌ رسيد (ابن‌ بسام‌، ابن‌ ابار، همانجاها) و ملقب‌ به‌ ذوالوزارتين‌ و ذوالرياستين‌ گشت‌ (ابن‌ خاقان‌، 70؛ مراكشى‌، 105؛ قس‌: نيكلسن‌، و از آنجا كه‌ مردي‌ لايق‌ و كاردان‌ بود، به‌ تدريج‌ امور دولت‌ را در اختيار گرفت‌ و موجب‌ نظم‌ و اعتلاي‌ دستگاه‌ حكومت‌ شد (ابن‌ خاقان‌، 14)، اما چون‌ هواي‌ دستيابى‌ به‌ منصب‌ كتابت‌ را نيز در سر داشت‌، براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ هدف‌ با دو كاتب‌ مشهور، ابن‌ حصن‌ و ابن‌ عبدالبر (ه م‌)، كه‌ به‌ ترتيب‌ صاحبان‌ اين‌ منصب‌ بودند، در افتاد و در نهايت‌ باعث‌ قتل‌ ابن‌ حصن‌ (ابن‌ سعيد، 1/245-246؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 266- 268) و عزل‌ ابن‌ عبدالبر (ابن‌ سعيد، 2/402؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 269- 270) شد. سرانجام‌ به‌ كمك‌ دوستش‌ ابومحمد بن‌ جد به‌ اين‌ منصب‌ نيز دست‌ يافت‌ (ابن‌ بسام‌، 1(1)/337؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 262) و تسلط خود را بر امور دولت‌ به‌ نهايت‌ رساند.
ابن‌ زيدون‌ قريب‌ 20 سال‌ يعنى‌ تا پايان‌ حكومت‌ معتضد در بارگاه‌ وي‌ زيست‌ و به‌ عالى‌ترين‌ مقامات‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ دست‌ يافت‌. با اينهمه‌ اين‌ دورة طولانى‌ از سختيها و كشاكشها بر كنار نبود. ضعفها و كژرفتاريهاي‌ معتضد كه‌ حتى‌ بزرگان‌ دولت‌ از خشمش‌ در امان‌ نبودند (ابن‌ ابار، الحلة، 2/43) از يك‌ سو و مقام‌ و موقعيت‌ خاص‌ ابن‌ زيدون‌ و وجود رقيبان‌ سرسخت‌ از سوي‌ ديگر، وضعيتى‌ نابسامان‌ و متزلزل‌ پديد آورده‌ بود. شاعر خود در يكى‌ از سروده‌هايش‌ بارگاه‌ معتضد را به‌ بهشتى‌ تشبيه‌ كرده‌ كه‌ تباهى‌ و حسد آن‌ را فراگرفته‌ است‌ (ص‌ 604 - 605، قس‌: 305). با اينهمه‌ هوشمندي‌ او سبب‌ شد كه‌ از همة تنگناها به‌ سلامت‌ جهد و مقام‌ و محبوبيت‌ خود را تا پايان‌ حكومت‌ معتضد حفظ كند (ابن‌ شاكر، 2/148؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 275).
معتضد در 461ق‌ درگذشت‌ و پسرش‌ معتمد (حك 461-484ق‌) جانشين‌ او شد. معتمد به‌ شاعر مهر بسيار مى‌ورزيد و او را استاد خود مى‌دانست‌، چه‌ در دورة ولايت‌ عهدي‌ نزد او شعر و ادب‌ آموخته‌ و از هنر و تجربة وي‌ بهره‌ها برده‌ بود (عبدالعظيم‌، 276)، به‌ همين‌ سبب‌ نيز پس‌ از مرگ‌ پدر او را در مقام‌ خود ابقا كرد و در بزرگداشت‌ او كوشيد (عمادالدين‌، 2/70؛ ابن‌ ابار، اعتاب‌، 213) و با آنكه‌ دشمنان‌ ابن‌ زيدون‌ كه‌ ظاهراً او را مسئول‌ بسياري‌ از جفاكاريهاي‌ معتضد در حق‌ بزرگان‌ و وزيرانش‌ مى‌دانستند (ابن‌ خاقان‌، 14؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 280)، درصدد برآمدند با دسيسه‌هاي‌ خود امير جوان‌ را نسبت‌ به‌ او بدگمان‌ سازند (ابن‌ زيدون‌، 306-311)، سيعشان‌ نتيجه‌ نداد و پيوند اين‌ دو همچنان‌ پايدار ماند (همو، 311-321). چندي‌ بعد معتمد، احتمالاً با مشورت‌ ابن‌ زيدون‌ (حتى‌، 716) به‌ قرطبه‌ حمل‌ برد و آن‌ شهر را فتح‌ كرد (شعبان‌ 462: ابن‌ خطيب‌، 157- 158؛ قس‌: عبدالعظيم‌، 286) و شاعر پس‌ از سالها دوري‌ از وطن‌ شهر خود و نزد خويشان‌ و آشنايانش‌ كه‌ همواره‌ اشتياق‌ ديدارشان‌ را داشت‌، بازگشت‌، اما هنوز چند ماه‌ از بازگشت‌ او به‌ قرطبه‌ نگذشته‌ بود كه‌ شورشى‌ در اشبيليه‌ روي‌ داد (ذيحجة 462: ابن‌ بسام‌، 1(1)/418) و معتمد سپاهى‌ به‌ فرماندهى‌ پسر خود عباد براي‌ فرونشاندن‌ آن‌ گسيل‌ كرد (همانجا) و ظاهراً به‌ اشارة وزير خود ابن‌ عمار (ه م‌) و ابن‌ مرتين‌ فرمانده‌ لشكر كه‌ حضور ابن‌ زيدون‌ را در اشبيليه‌ به‌ سبب‌ كاردانى‌ و محبوبيتش‌ در ميان‌ مردم‌ ضروري‌ مى‌خواندند (همو، 1(1)/418-419؛ عبدالعظيم‌، 289)، به‌ شاعر فرمان‌ داد كه‌ همراه‌ سپاه‌ به‌ اشبيليه‌ رود. شاعر از رفتن‌ عذر خواست‌ و بيماري‌ و پيري‌ را دليل‌ آورد، اما امير نپذيرفت‌ و او را ملزم‌ به‌ رفتن‌ كرد (ابن‌ بسام‌، 1(1)/418) و اندكى‌ پس‌ از عزيمت‌ وي‌ پسرش‌ ابوبكر محمد را نيز در پى‌ او روانه‌ ساخت‌ (ابن‌ بسام‌، همانجا). شاعر، ناخشنود از اين‌ رفتار، خسته‌ و بيمار به‌ اشبيليه‌ رسيد و چند ماه‌ بعد در همان‌ شهر درگذشت‌ (همو، 1(1)/418-419؛ ذهبى‌، 18/241). پسر وي‌ ابوبكر نيز كه‌ پس‌ از مرگ‌ پدر به‌ خدمت‌ معتمد درآمد و به‌ وزارت‌ رسيد، در 484ق‌ هنگام‌ فتح‌ قرطبه‌ به‌ دست‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ (ه م‌) كشته‌ شد (ابن‌ بسام‌، 1(1)/419-420؛ ابن‌ ابار، اعتاب‌، 213؛ ابن‌ خلكان‌، 1/141؛ ذهبى‌، همانجا؛ صفدي‌، الوافى‌، 7/90).
ابن‌ زيدون‌ از برجسته‌ترين‌ نمايندگان‌ سبك‌ كهن‌ در شعر اندلس‌ (نيكل‌، 106 ؛ شجنه‌، و از بزرگ‌ترين‌ شاعران‌ اين‌ سرزمين‌ به‌ شمار مى‌رود (حتى‌، 715؛ گيب‌، .(112 عمدة اشعار او را مدح‌ و غزل‌ تشكيل‌ مى‌دهد. وصف‌، رثا، هجا و شكوه‌ نيز از جمله‌ موضوعات‌ مهم‌ شعر اوست‌. پاي‌بندي‌ شديد به‌ اسلوبها و قالبهاي‌ كهن‌، انتخاب‌ اوزان‌ و بحور و قوافى‌ ساده‌ و دلنشين‌، استفادة فراوان‌ از صنايع‌ بديعى‌ به‌ ويژه‌ جناس‌ و طباق‌، زيبايى‌ تعبير و روانى‌ و سلاست‌ خيره‌ كننده‌ از خصوصيات‌ بارز سبك‌ شعر اوست‌. موسيقى‌ دلكش‌ و آهنگ‌ موزون‌ اشعار وي‌ سبب‌ شده‌ كه‌ او را بحتري‌ مغرب‌ لقب‌ دهند (ابن‌ بسام‌، 1(1)/379؛ ضيف‌، شوقى‌، 37- 38؛ ركابى‌، 203). اشعار ابن‌ زيدون‌ همچون‌ اشعار ديگر شاعران‌ بزرگ‌ اندلس‌ نشان‌ از آگاهى‌ و اتكاي‌ وسيع‌ و عميق‌ او به‌ شعر مشرق‌ زمين‌ دارد و تأثير سرايندگان‌ بزرگى‌ چون‌ بحتري‌، ابونواس‌، ابوتمام‌، ابن‌ معتز و متنبى‌ (ه م‌ م‌) بر آنها آشكار است‌ (ضيف‌، شوقى‌، 38)، چنانكه‌ ابن‌ بسام‌ (ه م‌) كه‌ خود اديبى‌ فرهيخته‌ بود و شعر فراوان‌ خوانده‌ بود، بسياري‌ از الفاظ و معانى‌ عاريتى‌ و منابع‌ آنها را در شعر او بازشناسانده‌ است‌ (نك: 1(1)/346- 386). با اينهمه‌ تأثير شخصيت‌ و احساسات‌ شاعر از يك‌ سو و محيط فرهنگى‌ و طبيعى‌ وي‌ از سوي‌ ديگر سبب‌ شد كه‌ شعر او آيينه‌اي‌ از روحيات‌ و عواطف‌ شاعر و نيز نموداري‌ از فرهنگ‌ و طبيعت‌ اندلس‌ به‌ ويژه‌ قرطبه‌ گردد (عبدالعظيم‌، 371-374؛ ركابى‌، 198). در واقع‌ تأثير عميق‌ عشق‌ و زندان‌ در زندگى‌ و هنر او موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ بخش‌ درخور توجهى‌ از اشعار او جنبة شخصيت‌ و خصوصى‌ يابد و بر موضوعات‌ و مضامينى‌ فراتر از آنچه‌ در اشعار مداحان‌ و قصيده‌سرايان‌ درباري‌ ديده‌ مى‌شود، شامل‌ گردد. اما آنچه‌ ابن‌ زيدون‌ را به‌ صورت‌ يكى‌ از شاخص‌ترين‌ چهره‌ها در شعر اندلس‌ در آورده‌، همانا اشعار تغزلى‌ اوست‌ كه‌، خواه‌ به‌ عنوان‌ نسيب‌ و خواه‌ به‌ صورت‌ غزلهاي‌ مستقل‌، قريب‌ يك‌ سوم‌ ديوان‌ او را فراگرفته‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 362) و از اين‌ لحاظ با اشعار غزل‌سرايانى‌ چون‌ عمربن‌ ابى‌ربيعه‌ (26-93ق‌/ 647 -712م‌) و عباس‌ بن‌ احنف‌ (د ح‌ 192ق‌) (ه م‌ م‌) قابل‌ مقايسه‌ است‌ (همانجا). موضوع‌ و الهام‌ بخش‌ اين‌ اشعار كه‌ گاه‌ در لطف‌ تعبير و عمق‌ احساس‌ از زيباترين‌ نمونه‌هاي‌ شعر تغزلى‌ است‌، ولاده‌ و عشق‌ عميق‌ شاعر به‌ اوست‌. ابن‌ زيدون‌ در اين‌ غزلها از تمامى‌ ذوق‌ و نيروي‌ تخيل‌ خود بهره‌ گرفته‌ و با اتكا بر آموخته‌هاي‌ گستردة خويش‌ از ديوانهاي‌ شاعران‌ عرب‌، اشعاري‌ گيرا و مؤثر آفريده‌ كه‌ گرچه‌ از لحاظ معنى‌ چندان‌ نشانى‌ از نوآوري‌ در آنها ديده‌ نمى‌شود (ضيف‌، احمد، 77)، اما در زيبايى‌ تصاوير و لطف‌ تعابير تازگى‌ و درخشش‌ فراوان‌ دارند (همانجا؛ عباس‌، 167؛ ركابى‌، 195؛ قس‌: مونرو، 19 )، چنانكه‌ اين‌ بخش‌ از ديوان‌ او برخلاف‌ بيشتر اشعار شاعران‌ اندلس‌، نشان‌ از اصالت‌ و ابداع‌ دارد و حاكى‌ از تجربه‌هاي‌ اصيل‌ شاعري‌ است‌ كه‌ روح‌ شاعرانه‌اش‌ در ورطة عشقى‌ بى‌سرانجام‌ گرفتار آمده‌ و در كشاكش‌ آن‌ به‌ خلجانهاي‌ سخت‌ دچار گشته‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 363-364؛ ركابى‌، 192). دامنة اين‌ عشق‌ به‌ طبيعت‌ نيز كشيده‌ شده‌ است‌. بدين‌ معنى‌ كه‌ مظاهر فريبندة طبيعت‌ اندلس‌ در ذهن‌ شاعر با ياد ولاده‌ در آميخته‌ و تصاويري‌ دل‌انگيز آفريده‌ است‌. حضور ولاده‌ طبيعت‌ را در نظر شاعر نشاط انگيز و غيبت‌ او آن‌ را غم‌افزا مى‌نمايد. در واقع‌ طبيعت‌ و مناظر آن‌ در سروده‌هاي‌ شاعر تجسم‌ حالات‌ و عواطف‌ اوست‌ (عبدالعظيم‌، 371- 375؛ مونرو، .(20
نكتة جالب‌ در شعر ابن‌ زيدون‌ شباهت‌ اسلوب‌ قصايد او به‌ اسلوب‌ رسايل‌ است‌. بدين‌ معنى‌ كه‌ نظم‌ او اغلب‌ رنگ‌ و بوي‌ نثر مى‌يابد و به‌ ديگر سخن‌ قصيده‌سرايى‌ او اغلب‌ نوعى‌ رساله‌ نگاري‌ است‌ (عباس‌، 166؛ عقاد، 128، 131). اين‌ امر بى‌گمان‌ زاييدة چيره‌دستى‌ او در رساله‌نگاري‌ و شيوة خاص‌ او در مخاطب‌ نهادن‌ ممدوح‌ يا معشوق‌ است‌ (نيز قس‌: عباس‌، همانجا؛ عقاد، 130-131).
مدايح‌ ابن‌ زيدون‌ كه‌ پس‌ از غزلهاي‌ او بيشترين‌ بخش‌ اشعار او را تشكيل‌ مى‌دهد (عبدالعظيم‌، 380)، تماماً در ستايش‌ اميران‌ و وزيران‌ اندلس‌ به‌ ويژه‌ ابوالحزم‌ و ابوالوليد بن‌ جهور و معتضد و معتمد عبادي‌ است‌. ابن‌ زيدون‌ در غالب‌ اين‌ سروده‌ها از سبك‌ قدما پيروي‌ كرده‌ و با آنكه‌ پاره‌اي‌ از آنها، از عواطف‌ واقعى‌ شاعر و لذا از اصالت‌ و زيبايى‌ برخوردار است‌، بقيه‌ عمدتاً از نوآوري‌ بى‌بهره‌ و متأثر از سروده‌هاي‌ شاعران‌ گذشته‌ است‌ (ضيف‌، احمد، 71؛ ركابى‌، 197). مدايح‌ ابن‌ زيدون‌ غالباً براي‌ نيل‌ به‌ جاه‌ و مقام‌ بود (ركابى‌، همانجا). منش‌ اشرافى‌ كه‌ از او مردي‌ جاه‌طلب‌ و مغرور ساخته‌ بود (ابن‌ بسام‌، 1(1)/338؛ عبدالعظيم‌، 311-312)، گاه‌ سبب‌ مى‌شد كه‌ مديحه‌ها و درخواستهاي‌ او رنگ‌ عتاب‌ به‌ خود گيرد و شاعر بيش‌ از آنكه‌ ممدوح‌ خود را مدح‌ و ثنا گويد، به‌ فخر فروشى‌ و ستايش‌ از خويش‌ بپردازد (ص‌ 261-273؛ قس‌: ضيف‌، احمد، 67). هجاي‌ ابن‌ زيدون‌ سخت‌ و گزنده‌ است‌ (حميدي‌، 1/205؛ ضبى‌، 174). ظاهراً به‌ همين‌ سبب‌ نيز ابن‌ بسام‌ او را همچون‌ مردي‌ وصف‌ كرده‌ كه‌ نه‌ مى‌توان‌ به‌ خيرش‌ اميد بست‌ و نه‌ مى‌توان‌ از شرش‌ در امان‌ ماند (ابن‌ سعيد، 1/69). پاره‌اي‌ از هجويات‌ او اكنون‌ در دست‌ است‌ (ابن‌ زيدون‌، 578 -593). ديگر اشعار وي‌ نيز عمدتاً به‌ پيروي‌ از اسلوبهاي‌ رايج‌ سروده‌ شده‌ و فاقد امتياز خاصى‌ است‌. قطعات‌ منظومى‌ نيز به‌ نام‌ مطيرات‌ از او در دست‌ است‌ كه‌ مشتمل‌ بر لغزها و معماهايى‌ است‌ كه‌ ميان‌ او و معتمد رد و بدل‌ مى‌شده‌ است‌ (ص‌ 594 -626).
ابن‌ زيدون‌ كاتبى‌ توانا بود و نثر فنى‌ او كه‌ در قالب‌ رسايلى‌ بلند و زيبا در دست‌ است‌، از عوامل‌ مهم‌ شهرت‌ وي‌ در ادبيات‌ عرب‌ محسوب‌ مى‌شود. از ميان‌ اين‌ رسايل‌ به‌ ويژه‌ بايد از 3 رسالة هزليّه‌، جديه‌ و بكرّيه‌ نام‌ برد كه‌ سبك‌ و شيوة رساله‌نگاري‌ او را به‌ خوبى‌ آشكار مى‌سازد. «رسالة هزليه‌» كه‌ ابن‌ زيدون‌ آن‌ را از زبان‌ ولاده‌ و خطاب‌ به‌ ابن‌ عبدوس‌ و به‌ قصد تحقير و تمسخر او نوشت‌، متأثر از رسالة التربيع‌ و التدوير جاحظ (ه م‌) و مشحون‌ از ذكر اسامى‌ اشخاص‌ و رويدادهاي‌ تاريخى‌ است‌. مؤلف‌ در اين‌ رساله‌ كه‌ سجع‌ آن‌ بيشتر از رسايل‌ ديگر اوست‌، از اقتباس‌ و تضمين‌ بهرة بسيار گرفته‌ و مترادفات‌ بى‌شمار و ازدواج‌ و اطناب‌ فراوان‌ به‌ كار برده‌ است‌. شهرت‌ اين‌ رساله‌ و كثرت‌ امثال‌ و اسامى‌ و وقايع‌ تاريخى‌ در آن‌ سبب‌ شده‌ كه‌ نويسندگان‌ و شارحان‌ متعدد شرحهاي‌ مختلف‌ برآن‌ بنگارند. در ميان‌ اين‌ شرحها سَرح‌ العيون‌ فى‌ شرح‌ رسالة ابن‌ زيدون‌ تأليف‌ ابن‌ نباته‌ از همه‌ معروف‌تر است‌ (عبدالعظيم‌، 409-414، 542؛ فروخ‌، 4/594)، اما «رسالة جديه‌» را چنانكه‌ گذشت‌، در اواخر دورة زندان‌ در قرطبه‌ نوشت‌ و در آن‌ كوشيد امير ابوالحزم‌ بن‌ جهور را با يادآوري‌ خدمات‌ گذشتة خود به‌ خاندان‌ بنى‌ جهور بر سر لطف‌ آورد و خود را از زندان‌ رهايى‌ بخشد. مؤلف‌ در اين‌ رساله‌ نيز اسلوب‌ معمول‌ خود را در ذكر اسامى‌ مشاهير و رويدادهاي‌ تاريخى‌ و افراط در اقتباس‌ و تضمين‌ و ذكر مترادفات‌ متعدد به‌ كار گرفته‌ است‌، جز اينكه‌ سجع‌ اين‌ رساله‌ كمتر از سجع‌ «رسالة هزليه‌» است‌. جالب‌ آنكه‌ غرور فردي‌ و منش‌ اشرافى‌ شاعر در اينجا نيز پديدار است‌ و او گاه‌ در عين‌ تضرع‌ به‌ درگاه‌ امير تفرعن‌ خود را نيز، گرچه‌ مؤدّبانه‌، آشكار ساخته‌ است‌. شاعر اشتباهاتى‌ نيز در ذكر رويدادهاي‌ تاريخى‌ مرتكب‌ شده‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 416، به‌ نقل‌ از صفدي‌). قلت‌ صنايع‌ لفظى‌ در اين‌ رساله‌ نسبت‌ به‌ «رسالة هزليه‌» از تكلف‌ آن‌ كاسته‌ و بر لطف‌ آن‌ افزوده‌ است‌. بر اين‌ رساله‌ نيز شرحهاي‌ متعدد نوشته‌اند كه‌ معروف‌ترين‌ آنها تمام‌ المتون‌ فى‌ شرح‌ رسالة ابن‌ زيدون‌ تأليف‌ صفدي‌ است‌ (عبدالعظيم‌، 414- 418، 541؛ فروخ‌، همانجا)، ولى‌ بلندترين‌ رسالة ابن‌ زيدون‌ كه‌ شهرتى‌ كمتر از دو رسالة ديگر دارد، اما از اهميتى‌ وافر برخوردار است‌، رساله‌اي‌ است‌ موسوم‌ به‌ «بكريه‌» كه‌ شاعر پس‌ از بازگشت‌ پنهانيش‌ به‌ حومة قرطبه‌ (الزهراء) نگاشت‌ و در آن‌ از ابوبكر مسلم‌ تقاضاي‌ شفاعت‌ نزد امير كرد. مؤلف‌ در اين‌ رساله‌ اسلوب‌ پيشين‌ خود در ذكر اسامى‌ مشاهير و رويدادهاي‌ تاريخى‌ را كنار گذاشته‌ و از سجع‌ نيز جز مواردي‌ اندك‌ استفاده‌ نكرده‌ است‌. در عوض‌ امثال‌ و شواهد شعري‌ او مناسب‌تر و بيان‌ عواطف‌ و احساسات‌ او زنده‌تر و بى‌تكلف‌تر است‌ (ص‌ 718-753؛ عبدالعظيم‌، 418-420). به‌ طور كلى‌ رسايل‌ ياد شده‌ مجموعة وسيعى‌ است‌ از نكات‌ ادبى‌ و تاريخى‌ كه‌ از يك‌ سو دانش‌ گستردة ادبى‌ و تاريخى‌ شاعر و از سوي‌ ديگر احوال‌ فردي‌ و اجتماعى‌ او را در دوره‌اي‌ خاص‌ نشان‌ مى‌دهد.
ابن‌ زيدون‌ ظاهراً در تاريخ‌ نگاري‌ نيز دستى‌ داشته‌ است‌. به‌ روايت‌ ابن‌ سعيد وي‌ كتابى‌ تأليف‌ كرده‌، موسوم‌ به‌ التبيين‌ فى‌ خلفاء بنى‌ امية بالاندلس‌ كه‌ به‌ سبك‌ التعيين‌ فى‌ خلفاء المشرق‌ مسعودي‌ بوده‌ (مقري‌، 3/182) و اكنون‌ در دست‌ نيست‌، اما دو قطعة كوتاه‌ از آن‌ را مقري‌ نقل‌ كرده‌ است‌ (1/332، 3/46؛ عبدالعظيم‌، 432). سبك‌ نگارش‌ مؤلف‌ در اين‌ كتاب‌، تا آنجا كه‌ از دو قطعة مزبور برمى‌آيد، ساده‌ و بدون‌ تصنع‌ و مبتنى‌ بر وضوح‌ و ايجاز است‌ (همو، 431-434). ديوان‌ ابن‌ زيدون‌ كه‌ نخستين‌ بار ابن‌ نباته‌ در سدة 8 ق‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ (ص‌ 17) در سدة حاضر 3 بار به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌: نخستين‌ بار كامل‌ كيلانى‌ و عبدالرحمان‌ خليفه‌ آن‌ را به‌ انضمام‌ رسايل‌ با توضيحات‌ و تعليقات‌ فراوان‌ و مقدمة تحقيقى‌ در قاهره‌ (1932م‌) به‌ چاپ‌ رساندند. بار ديگر كرم‌ بستانى‌ آن‌ را بدون‌ رسايل‌ و تعليقات‌ در بيروت‌ (1951م‌) منتشر ساخت‌. آخرين‌ و بهترين‌ چاپ‌ ديوان‌ از آن‌ على‌ عبدالعظيم‌ است‌ كه‌ متن‌ اشعار و رسايل‌ را با توضيحات‌ و حواشى‌ بسيار و مقدمه‌اي‌ مبسوط در شرح‌ حال‌ و آثار ابن‌ زيدون‌ در قاهره‌ (1374ق‌/1955م‌) به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، اعتاب‌ الكتاب‌، به‌ كوشش‌ صالح‌ اشتر، دمشق‌، 1380ق‌/ 1961م‌؛ همو، الحلة السيراء، به‌ كوشش‌ حسينى‌ مؤنس‌، قاهره‌، 1963م‌؛ ابن‌ بسام‌، على‌، الذخيرة، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، ليبى‌ / تونس‌، 1981م‌؛ ابن‌ بشكوال‌، خلف‌، الصلة، قاهره‌، 1966م‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ خاقان‌، فتح‌، قلائد العقيان‌، بولاق‌، 1284ق‌؛ ابن‌ خطيب‌، محمد، اعمال‌ الاعلام‌، به‌ كوشش‌ لوي‌ پرووانسال‌، بيروت‌، 1956م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ دحيه‌، عمر، المطرب‌، به‌ كوشش‌ ابراهيم‌ ابياري‌ و ديگران‌، دمشق‌، 1374ق‌/1955م‌؛ ابن‌ زيدون‌، احمد، ديوان‌، به‌ كوشش‌ على‌ عبدالعظيم‌، قاهره‌، 1374ق‌/1955م‌؛ ابن‌ زيدون‌، احمد بن‌ عبدالله‌، ديوان‌، به‌ كوشش‌ على‌ عبدالعظيم‌، قاهره‌، 1374ق‌/1955م‌؛ ابن‌ سعيد، على‌، المغرب‌، به‌ كوشش‌ شوقى‌ ضيف‌، قاهره‌، 1955م‌؛ ابن‌ شاكر كتبى‌، محمد، فوات‌ الوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1974م‌؛ ابن‌ صيرفى‌، على‌، المختار من‌ شعر شعراء الاندلس‌، به‌ كوشش‌ عبدالرزاق‌ حسين‌، عمان‌، 1406ق‌/1985م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ نباته‌، محمد، سرح‌ العيون‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1383ق‌/1964م‌؛ حتى‌، فيليپ‌ خليل‌، تاريخ‌ عرب‌، ترجمة ابوالقاسم‌ پاينده‌، تهران‌، 1366ش‌؛ حميدي‌، محمد، جذوة المقتبس‌، به‌ كوشش‌ ابراهيم‌ ابياري‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ذهبى‌، محمد، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط و محمد نعيم‌ عرقسوسى‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1984م‌؛ ركابى‌، جودت‌، فى‌الادب‌ الاندلسى‌، قاهره‌، 1970م‌؛ صفدي‌، خليل‌، تمام‌ المتون‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1389ق‌/1969م‌؛ همو، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1389ق‌/1969م‌؛ ضبى‌، احمد، بغيةالملتمس‌، به‌ كوشش‌ فرانسيسكو كودرا، مادريد، 1884م‌؛ ضيف‌، احمد، بلاغة العرب‌ فى‌ الاندلس‌، قاهره‌، 1342ق‌/1924م‌؛ ضيف‌، شوقى‌، ابن‌ زيدون‌، قاهره‌، 1953م‌؛ عباس‌، احسان‌، تاريخ‌ الادب‌ الاندلسى‌، بيروت‌، 1971م‌؛ عبدالعظيم‌، على‌، ابن‌زيدون‌، قاهره‌، 1955م‌؛ عقاد، عباس‌محمود، الفصول‌، بيروت‌، 1387ق‌/1967م‌؛ عمادالدين‌ كاتب‌، محمد، خريدة القصر، به‌ كوشش‌ آذرتاش‌ آذرنوش‌ و ديگران‌، تونس‌، 1971م‌؛ فروخ‌، عمر، تاريخ‌ الادب‌ العربى‌، بيروت‌، 1984م‌؛ مراكشى‌، عبدالواحد، المعجب‌، به‌كوشش‌ محمدسعيد عريان‌ و محمد عربى‌علمى‌، قاهره‌، 1368ق‌/1949م‌؛ مقري‌، احمد، نفح‌ الطيب‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1388ق‌/1968م‌؛ نزهة الابصار، بولاق‌، 1313ق‌؛ نيز:
, Anwar G., Muslim Spain, its History and Culture, Minneapolis, 1974; Gibb, H. A. R., Arabic Literature, an Introduction, Oxford, 1963; Monroe, James T., Hispano - Arabic Poetry, Berkeley, 1974; Nicholson, Reynold A., A Literary History of the Arabs, Cambridge, 1969; Nykl, A. R., Hispano - Arabic Poetry, Baltimore, 1946; P E r I s, Hnri, La Po E sie andalouse en arabe classique, Paris, 1953.
[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 10:48 ] [ عبدالباسط عرب ]

حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت         گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم          یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس          گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا        سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی        جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود            از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود          زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم             یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست            کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم             جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ         قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 21:36 ] [ عبدالباسط عرب ]
مقدمه :

احمدبن حسین بن حسن بن عبدالصمد الجعفی الکندی الکوفی المعروف بالمتنبی . شاعر مشهور. مولد او در محلت کنده کوفه به سال 303 ه' . ق. بود و ابن خلکان گوید: نام و نسب او را احمدبن حسین بن مرةبن عبدالجبار نیز گفته اند وی علوم ادبیه را بموطن خویش بیاموخت 

 شرح حال:

در 312 ه' . ق. که قرامطه بر کوفه دست یافتند متنبی با کسان خویش بسماوه گریخت و دو سال در آنجا بسر برد و در سال 315 ه' . ق. بکوفه بازگشت و در اواخر سال 316 ه' . ق. از کوفه به بغداد شد پس از آن به شام سفر کرد و اقطار این ناحیت در مدت دو سال بپای سیاحت بپیمود و بفنون ادب اشتغال ورزید و در همه آن فنون مهارت یافت و بازابن خلکان گوید: وی در نقل لغت از مکثرین و بر غریب وحوشی آن مطلع و در مقابل هر سوال بنظم یا نثری از کلام عرب استشهاد می جست . و گویند شیخ ابوعلی فارسی صاحب ایضاح و تکمله ، روزی از او پرسید چند جمع بر وزن فعلی آمده است متنبی بی تاملی گفت : حِجُلی و ظربی . شیخ ابوعلی گوید: سه شب کتب لغت را تصفح کردم تا سومی از این جمع یابم نیافتم واین سخن مانند ابوعلی مردی ، در علو مقام او بسنده است . و وجه تلقیب او به متنبی آن است که وی در بادیه سماوه دعوی نبوت کرد و خلقی بسیار از بنی کلب و جز آنان بوی گرویدند و لولو امیر حمص نائب اخشید در حدود سال 322 ه' . ق. او را بگرفت و در حمص محبوس ساخت و سپس وی را توبه داد و رها کرد و بعضی علت این تلقیب را جز این گفته اند و ابن خلکان گوید قول اول اصح است و در 328 ه' . ق. در دمشق بخدمت بدر امیر آنجا پیوست و پس از یکسال و نیم از وی کناره کرد و در سال 337 ه' . ق. بنزد امیر سیف الدوله حمدان شد و مدت 9 سال در خدمت حمدانیان بسر برد و در سال 346 ه' . ق. به مصر رفت و کافور اخشیدی و انوجوربن الاخشید را مدیح گفت و چون صلتی که چشم داشت بوی نرسید قصیده ای در هجو کافور بساخت و در شب عید گوسفند کشان سال 350 ه' . ق. از مصر بگریخت و کافور از هر سوی کسان بدستگیری وی فرستاد لکن بدو دست نیافتند گویند علت رنجیدن متنبی از کافور این بود که کافور او را وعده ولایت بعض اعمال خود داده بود و آنگاه که کبر و سترگی و خودپسندی وی بدانست بترسید و از انجاز وعد باز ایستاد و چون از کافور علت پرسیدند گفت آنکس که پس از محمد صلی اللّه علیه دعوی نبوت کند از دعوی ملک در برابر کافور نیندیشد و گویند آنگاه که او نزد حمدانیان بود هر شب سیف الدوله را مجلسی بود که علما بر وی گرد می آمدند ودر حضور وی بمباحثات میپرداختند شبی میان متنبی و ابن خالویه نحوی مباحثه به مجادله کشید و ابن خالویه با کلیدی که در دست داشت بر روی متنبی زد و خون بر روی او بدوید و بر جامه وی روان شد و متنبی برآشفت ودر حال عازم مصر گشت و آنگاه که از مصر بگریخت به عراق رفت و چندی در کوفه ببود و در سال 354 ه' . ق. از راه اهواز به ارجان (بهبهان ) و شیراز رفت و عضدالدوله دیلمی و ابن عمید را بقصائد غرا مدح گفت و عضدالدوله او را جایزتی جزیل داد چنانکه در قصیده ای خطاب به او میان القاب و نام و کنیت او جمع کرده و گوید:[1]

اباشجاع بفارس عضدال'دولة فناخسرو شهنشاها
اسامیا لم تزده معرفة وانما لذة ذکرناها

یعنی این القاب و کنیت را برای تعریف ممدوح نیاوردم بلکه از تکرار آن مزه می یابم و لذت می برم .و آنگاه که از شیراز بازمی گشت در نزدیک دیر عاقول به هشتم شعبان و بقولی در ماه رمضان فاتک بن ابی جهل اسدی با کسان خویش بر او و یاران او تاخت و جنگ میان آنان درپیوست و متنبی و پسرش محمّد در نزدیکی نعمانیه بموضعی که آنرا صافیه خوانند کشته شد و ابن رشیق در کتاب العمده آورده است : آنگاه که آثار غلبه فاتک پیدا آمد متنبی آهنگ فرار کرد مفلح غلام او بوی گفت آیا مردمان بگوینده این بیت چگونه بینند:فالخیل واللیل و البیداء تعرفنی والضرب والطعن والقرطاس والقلم .و متنبّی بازگشت و کشته شد بعضی قتل وی را به روز چهارشنبه شش روز به آخر رمضان مانده 354 ه' . ق. گفته اند و نیز اقوال دیگر در روز وفات او هست و باز ابن خلکان گوید: نسبت او به محلت کوفه موسوم به کنده است نه به قبیله کنده و پدر وی بکوفه سقائی میکرد و با فرزندخویش به شام شد و متنبی بدانجا تربیت یافت و بعض شعرا در هجاء او با اشاره بشغل پدر وی ، گفته اند:
ای فضل لشاعر یطلب الفض'
_
ل من الناس بکرة و عشیا
عاش حینا یبیع فی الکوفة الما -ء و حینا یبیعماء المحیا.و ابوالقاسم مظفربن علی طبسی پس از قتل متنبی وی را رثا گفت :لارعی اللّه سرب هذا الزمان اذ دهانا فی مثل ذاک اللسان مارای الناس ثانی المتنبی ای ثان ٍ یری لبکر الزمان ....و ابن خلکان گوید شعر او در نهایت حد است ،بعضی او را بر ابی تمام و شعرای پس از وی فضیلت نهندو برخی ابا تمام را افضل دانند و ابوالعباس احمدبن محمد نامی شاعر گوید: زاویه ای از شعر خالی بود و متنبّی در آن درآمد و باز میگفت در دو معنی که متنبی گفته است آرزو میکردم که من بر او پیشی گرفته باشم یکی از آن دو این است :رمانی الدهر بالارزاء حتی فوادی فی غشاء من نبال ِ
فصرت اذا اصابتنی سهام تکسرت النصال علی النصال . و دیگری :فی جحفل سترالعیون غُبارُه فکانما یبصرن بالاذان .و علمای بزرگ بشرح دیوان او پرداخته اندو ابن خلکان گوید: یکی از مشایخ که من از او دانش فراگرفته ام مرا گفت که بر دیوان متنبی چهل شرح مطول ومختصر هست و نسبت بهیچ دیوان این عنایت نشده است و او شاعری نیک بخت بود و از شعر خود بسعادتی تمام رسیدو از جمله شراح دیوان او ابن جنی و ابن سیده و ابوالعلاء و واحدی و عکبری باشند.
نحوه کشته شدن متنبی شاعر معروف عرب
متنبی، شاعر معروف و زبردستی است، در عرب تقریبا نظیر سعدی (در فارسی زبانان) است و سعدی هم خیلی از او استفاده کرده تا آنجا که کتابی به نام "سعدی و متنبی"  نوشته اند. خیلی از مضمونهای سعدی مضمونهایی است که از متنبی استفاده کرده است متنبی در جاهای مختلفی بوده، سالهای زیادی نزد پادشاهان و در دربارها بوده است. رئیس یکی از قبایل، از قدیم کینه ای با او داشت بعد از سالها که متنبی به وطن باز می گشت (خودش بود و پسرش و یک غلام) اتفاقا از نزدیکی محلی می گذشت که دشمنش در آنجا بود. آن دشمن فهمید و به او حمله کرد متنبی و پسرش و آن غلام سه نفری از خودشان دفاع می کردند. متنبی دید که اینها بیشترند و زورشان بیشتر است، فرار کرد غلام به او گفت: تویی که آن شعر را گفته ای که:
الخیل و اللیل و البیداء تعرفنی *** و السیف و الرمح و القرطاس و القلم ترجمه: خیل یعنی اسب و میدان و شمشیر و قلم است که مرا می شناسد ( یعنی من چنین مردی هستم) حال چطور فرار می کنی؟!
همین به رگ او برخورد، برگشت، خودش، پسرش و غلامش هر سه کشته شدند. خلاصه یک شعر و یک خیال ( باعث شد که خودش و دو نفر دیگر را به کشتن دهد) اول عقل خود را به کار برد، دید زورش نمی رسد، می رفت که جانش را نجات دهد، بعد به خاطر همین که آخر منم که این شعر را گفته ام، من دیگر نباید فرار کنم، همان حرف غلام، او را برگرداند، برگشت و کشته شد.
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 21:33 ] [ عبدالباسط عرب ]

  يادم مي آيد يکبار از خدا پرسيدم :
 خداي من , تو که سينه اي به اين بزرگي دادي به آدم
 تو که از هر چيز خوب دو تا دادي براي تنش
 چرا توي سينه يک دل کاشتي
و آنطرفش را گذاشتي خالي و سوت کور؟
 خدا تاملي کرد و توي گوشم زمزمه کرد :
 اگر جايي خالي باشد از چيزي , حکمتي دارد
 اين خلاء , سينه جا دارد براي دو تا دل قبول
 آفريدمت براي جستجو !!!!
 همه چيز را سر جاي خودش گذاشتم دانه به دانه
يک جاي خالي اش را هم تو پر کن
 از هر چه خواستي , خواستي يک دل ديگر , خواستي چيزهاي ديگر
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 17:58 ] [ عبدالباسط عرب ]

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟


سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟


آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟


غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 17:53 ] [ عبدالباسط عرب ]


محيط المحيط - قاموس مطول للغة العربية
  •  عنوان الكتاب: محيط المحيط - قاموس مطول للغة العربية
  •  المؤلف: بطرس البستاني
  •  تاريخ الإضافة: 28 / 05 / 2011
  •  شوهد: 3859 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب مقدمة

ترتيب القاموس المحيط على طريقة المصباح المنير وأساس البلاغة
  •  عنوان الكتاب: ترتيب القاموس المحيط على طريقة المصباح المنير وأساس البلاغة
  •  المؤلف: الطاهر أحمد الزاوي
  •  تاريخ الإضافة: 26 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2413 مرة
  •  التحميل المباشر: مجلد 1 مجلد 2 مجلد 3 مجلد 4 الواجهة

محيط المحيط - قاموس مطول للغة العربية (ملون)
  •  عنوان الكتاب: محيط المحيط - قاموس مطول للغة العربية (ملون)
  •  المؤلف: بطرس البستاني
  •  تاريخ الإضافة: 26 / 05 / 2011
  •  شوهد: 3695 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب مقدمة

مختار القاموس مرتب على طريقة مختار الصحاح والمصباح المنير
  •  عنوان الكتاب: مختار القاموس مرتب على طريقة مختار الصحاح والمصباح المنير
  •  المؤلف: الطاهر أحمد الزاوي
  •  تاريخ الإضافة: 26 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2135 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

قاموس لغة الإشارة للأطفال وللمراهقين والبالغين الصم

التكملة والذيل والصلة لما فات صاحب القاموس من اللغة
  •  عنوان الكتاب: التكملة والذيل والصلة لما فات صاحب القاموس من اللغة
  •  المؤلف: محمد مرتضى الزبيدي
  •  المحقق: مصطفى حجازي - محمد مهدي علام - عبد الوهاب عوض الله - عبد السلام محمد هارون - إبراهيم الترزي - ضاحي عبد الباقي
  •  تاريخ الإضافة: 26 / 05 / 2011
  •  شوهد: 1917 مرة
  •  التحميل المباشر: مجلد 1 مجلد 2 مجلد 3 مجلد 4 مجلد 5 مجلد 6 مجلد 7 مجلد 8 الغلاف

قاموس المترادفات والمتجانسات
  •  عنوان الكتاب: قاموس المترادفات والمتجانسات
  •  المؤلف: رفائيل نخله اليسوعي
  •  تاريخ الإضافة: 22 / 05 / 2011
  •  شوهد: 3156 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب مقدمة

الرائد الصغير معجم أبجدي للمبتدئين
  •  عنوان الكتاب: الرائد الصغير معجم أبجدي للمبتدئين
  •  المؤلف: جبران مسعود
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2130 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

قاموس الأسماء العربية دراسة شاملة للأسماء العربية ومعاتيها...
  •  عنوان الكتاب: قاموس الأسماء العربية دراسة شاملة للأسماء العربية ومعاتيها ودليل الأبوين في تسمية الأبناء
  •  المؤلف: شفيق الأرناؤوط
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 3562 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

قاموس الأسماء العربية والمعربة وتفسير معانيها
  •  عنوان الكتاب: قاموس الأسماء العربية والمعربة وتفسير معانيها
  •  المؤلف: حنا نصر الحتي
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 3574 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

معجم تقويم اللغة وتخليصها من الأخطاء الشائعة
  •  عنوان الكتاب: معجم تقويم اللغة وتخليصها من الأخطاء الشائعة
  •  المؤلف: هلا أمون
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2570 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

معجم المنتقى من الخطأ والصواب في اللغة العربية
  •  عنوان الكتاب: معجم المنتقى من الخطأ والصواب في اللغة العربية
  •  المؤلف: شامل الشاهين
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2475 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب

معجم النفائس الكبير
  •  عنوان الكتاب: معجم النفائس الكبير
  •  المؤلف: جماعة من المختصين
  •  تاريخ الإضافة: 19 / 05 / 2011
  •  شوهد: 2624 مرة
  •  التحميل المباشر: الكتاب صور

معجم متن اللغة موسوعة لغوية حديثة
[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 17:22 ] [ عبدالباسط عرب ]

[تصویر:  aokdc9098quvduy99h2.jpg]
راهنمایی های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید:


1. قلبتان را از نفرت و كینه خالی كنید.


2. ذهنتان را از نگرانی ها آزاد كنید.


3. ساده زندگی كنید.


4. بیشتر بخشنده باشید.


5. كمتر انتظار داشته باشید

[ شنبه دهم تیر 1391 ] [ 21:39 ] [ عبدالباسط عرب ]

سقـط الحمار من السفـينة في الدجى فـبــكى الرفــاق لفـقـده و تـرحـمـوا


حـتـى إذا طـلــع الـنـهـار أتـت بـه

نـحــو الـسـفـيــنة مـوجــة تـتــقــدم


قـالــت خــذوه كـما أتانـي سـالـمــا

لــم أبــتــلـعـه لأنــه لا يــهــضـــم

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 18:14 ] [ عبدالباسط عرب ]


تو نبودی سهراب ، آب را گل کردند

 

در فرودست اکنون،کفتری می میرد

در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است

                آب را گل کردند

                            آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،

                               زرد و قامت کج و پژمرده شده ،

دگر آن درویش هم ،

دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،

بخروش آمده ، اما … خاموش است ،

تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،

در مصاف گل و لای ،

 رود زیبا خجل است ،

گویی

                    زشتی دو برابر کند این آب کنون،

آب را گل کردند

حرمت عشق شکستند،

ناله از من بربودند،

مستی از من بگرفتند،

 

 آب را گل کردند

چه گل آلود این آب ،

و چه ناپاک این رود،

 

       تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،

      غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،

 

       و تو امروز کجایی سهراب ؟

       تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،

 

       ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،

چشمه هشان بی آب

گاوهاشان بی شیر

دهشان بی رونق،

ساکت و خاموش است،

 

دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،

           مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما

                                      کدخدا در خانه با زنش میخندد،

آب را گل کردند

     تو نبودی سهراب،

             آب را گل کردند....

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 10:32 ] [ عبدالباسط عرب ]

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست

 

از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد

مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست

 

جنبِ مبالِ پارک، غوغا بود، گفتند:

دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست

 

معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:

فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست

 

مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا

حین نخستین عادت ماهانه مرده ست 

 

گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد

آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 8:26 ] [ عبدالباسط عرب ]

کبریای توبه را بشکن، پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی، نگهبانی بس است

ترس، جای عشق جولان داد و شک، جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان، دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است! 

 

 

فاضل نظری

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 8:23 ] [ عبدالباسط عرب ]

واعظی می گفت با فرزند خویش

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت شاکلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان است، آن هم ارمنیست


از مجموعه اشعار غلامعلی تیموری (تلخیص بسمل باخرزی)

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 8:19 ] [ عبدالباسط عرب ]

شعر ادبي از بسّام حجّار شاعر معاصر لبناني

به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما هنگام كه مي خوابم
اين درختان ساكت واين سكوت را از دست مي دهم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
لاغر اندام واز هياهو بيزار
ساكت برصندلي مي نشست
ويا كه آرام در ايوان قدم مي زد
مرا دوست مي داشت
همانگونه كه پرسه زدن در ايوان را.


به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما
من محكوم به سفر هستم
من پندار بودم
من طيف بودم
خنده وگريه ام را هيچگاه باور نكن
باور نكن نفس تنگيهايم را
نازكدلي ولباسهايم را
دلتنگي ام را نيز.
من خدمتگذار روح خويش بودم
روحي كه ميان خواب و بيداري تلف كردم
انچه كه خنده دار نيست مرا خنداند
وانچه كه گريه اور نيست مرا به گريه واداشت
زمان را ارج ننهادم
تا اينكه همچون شن از ميان انگشتانم لغزيد
به ديگران عشق ورزيدم
وسايه ام را بر پياده روها وراهها.رها كردم
به يوسف عشق ورزيدم
هنگام كه مرا به فراق خويش مبتلا كرد
او نيز به من عشق ورزيد
هنگام كه تنهايش گذاشتم.
عشق ورزيدم
به دستهاي پرهنه اش
به گلهاي نبضش
به چشمهايش
به قامت لرزانش چون سروي در معرض باد
او حرفي با من نزد
اما پيراهنش را به من هديه داد!
دستهايم را در دست نگرفتا
اما ار من خواست تا اشكهايم را پاك كنم
ريرا به هنگام ديدن است كه نجات مي يابيم
ونجات
نجات ارزوي مردگان است
اما من نجات را نجات نيافتم
ويوسف گفت
باور نكن
زيرا كه اين طعم تلخ دهانم
رد باي نفسهاي خشكيده ام
رد پاي روياي ديشب من است
وگفت
باور نكن!
زيرا كه ما خدمتگذاران روح خويش بوديم
روحي كه از ما هيزم ساخت
هيزمي كه خاكستر دارد
اما بي گدازه است
خاك دارد
اما بي درخت.


به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من خسته ام
ورنج در قلب من است
نه در جاده ها
تاريكي در چشمهاي من است
در شنوايي ام
در اين سالهاي پياپي
ومن هنوز چيزي را نمي بينم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
كم سخن
خموش چون چاه
آرام ودرخشان بر صندلي مي نشست
خماري در چشمهايش پرسه مي زد
ومي گفت كه هيچگاه زنده نبوده است
زيرا كه تمام هفتاد سالگي اش را
در خدمتگذاري به روح خويش تلف كرد
انچه كه بخشودني است به او داد
ودر ميان اتاقها
عطرها
وهياهوها
پرسه مي زد.
مرد كهنسالي شد
كه ناله هاي شب را مي شمارد
واز خواب
بيزار.


به تو قول مي دهم كه به خواب روم
مرا از اين داستان سودي نيست
من فقط مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
اما او جان سپرد
هيچگاه با او صميمي نبودم
او دوست داشت روياهايش براي خويش بازگويد
بخندد
گريه كند
ويا مبهوت شود.
او مي گفت كه خستگي خستگي است
روز رنج است
وشب شب است
وهرشب شصت نخ سيگار دود مي كرد
بي انكه بتواند كلمه اي بنويسد
او به بالكن
پياده رو
وبه در اهني مدرسه عشق مي ورزيد
او زندگي كرد وسرانجام مرد
مرد
كه مرگ نيز حكايتي است
ويوسف نمي دانست
كه حكايت است كه مي ماند
ويا فراموش مي شود
وگاهي جون اسطوره اي كهنه باز گفته مي شود.
نمي دانست
كه سخن رنج است
مثل دراز كشيدن بر تخت
مثل چند لحظه دراز كشيدن برتخت
درمستي يي
سرازير شده
از نور
نوري شبيه خواب
خوابي بي رنگ
رنگي
جون درخششي كه ريسمانهاي غبار را روشن مي كند
در اتاقي خالي چون تونل
سرد مثل لباسهاي پرستاران
محبوس چون سرفه.


به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من اكنون محكوم به سفر هستم


نه براي انجام كاري
ويا ديداري
ويا چيزي از اين قبيل
بلكه به سبب خستگي
آري
من خسته ام
وبه اندازه كافي به روح خويش خدمت كرده ام.
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
انچنان كه ارزو داشتم
عاشقم بود
وانچنان كه ارزو داشت عاشقش بودم
او خاطراتم را نوشت
واكنون از من مي خواهد كه با او خدا حافظي كنم
تا به انتظارم بنشيند
پس اگر كسي سراغم را گرفت
بگو او انجاست
بر بالكن
بر درگاه خانه
ويا بگو كه من او را نمي شناسم مگر در داستان
داستان يوسفي كه ئوستش داشتم
همان يوسفي كه يوسف او را
آرام
آرام
ترك كرد
گويي كه جان سپرد

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 7:25 ] [ عبدالباسط عرب ]
کتاب الکترونیکی آموزش تصویری کار با Word 2007

در این کتاب الکترونیکی با نکته ها و شیوه های کار با نرم افزار ورد 2007 را خواهید آموخت. این کتاب که با فرمت PDF می باشد، بصورت تصویری به تمامی نکات مربوط به کار با این برنامه را به شما آموزش می دهد. در صورتی که آشنایی چندانی با این برنامه ندارید، با خواندن این کتاب الکترونیکی با چگونگی کار با این برنامه آشنا خواهید شد و می توانید به آسانی از آن استفاده نمائید.
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید


[ پنجشنبه هشتم تیر 1391 ] [ 21:3 ] [ عبدالباسط عرب ]
[ پنجشنبه هشتم تیر 1391 ] [ 10:35 ] [ عبدالباسط عرب ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم


سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 23:10 ] [ عبدالباسط عرب ]

يرفض الكثيرون استعمال الأشكال الهندسية في ديكور المنزل ؛ خوفًا من من إضافة طابع معقد إلى الديكور
لكن خبراء الديكور يؤكدون أن عدم استخدام الأشكال الهندسية بشكل صحيح ، هو السبب وراء الحصول على ديكور ممل أو مزعج .
فإذا كنتِ صاحبة شخصية جريئة ، تُقدمين على تجربة ما يخشاه الآخرون ، فإليكِ عدة أفكار مبتكرة ، لاستخدام الأشكال الهندسية بشكل متناغم مع ديكور منزلك :


- أشكال هندسية متداخلة لجدران غرفة الطعام :
يمكنك اختيار استعمال الأشكال الهندسية لغرفة الطعام ، وحينها عليكِ بالابتعاد عن الأشكال التقليدية ، كالمربعات والمستطيلات ؛ فقد أصبحت موضة قديمة .
اختاري الأشكال الخماسية والسداسية المتداخلة ؛ لأنها ستضيف طابعًا من التجديد ، واختاري نفس الأشكال لتصميم النوافذ ، وستحصلين على ديكور عصري وأنيق .


- قسمي الجدران لأشكال هندسية مختلفة الأحجام :
إذا أردتِ استخدام المربعات ، دون الوقوع في فخ المظهر التقليدي ، يمكنك عمل الآتي :

- استعملي الأشكال الهندسية لجانب واحد من جدار الغرفة .
- نوّعي في أحجام المربعات ، ولا تجعليها كلها صغيرة أو كلها كبيرة ؛ لتبتعدي عن الملل والنمطية .
- امزجي بين لونين متناسقين عند عمل المربعات .
- اجعلي المربعات الصغيرة في الجزء العلوي من الجدار ، بينما الكبيرة في الجزء السفلي .

- الأشكال الهندسية للأثاث والإكسسوار :
لمظهر متجدد يمكنك استخدام القماش المزخرف بأشكال هندسية ، للسرير في غرفة النوم ، مع طلاء الحائط بلون واحد متناسق ، واستخدام وحدة إضاءة مثلثة القاعدة .
ولمزيد من تناسق الأشكال الهندسية ، استخدميها لطلاء خزانة أغراضك ، بلونين متناغمين ، كالأزرق والأبيض مثلاً .
اجعلي الأزرق لونًا أساسيًا ، وارسمي الأشكال الهندسية بالأبيض .

- الأشكال الهندسية لأناقة المطبخ :
ظهر مؤخرًا سيراميك المطابخ المنقوش بأشكال هندسية ، فيأتي جزء من السيراميك بلون موحد ، وجانب واحد منه مزخرفًا .
أو يأتي مقسمًا إلى جزئين ، كل جزء منهما بلون واحد ، مع جانب صغير مزخرف .
وتذكري أن المبالغة في استعمال الأشكال الهندسية ، تؤدي إلى إزعاج العين ، لذلك احرصي على التوازن ، فإذا اخترتِ استعمال تلك الأشكال على الجدران ، فيجب أن يكون الأثاث بلون واحد غير منقوش .
[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 21:30 ] [ عبدالباسط عرب ]

المقادير
كيلو تمر بدون نواة.
كأس بسكويت مطحون ناعما.
5 ملاعق حليب مكثف.
حبتا جلاكسي سادة.
للزينة
شوكولاته سائلة.
حليب مكثف.

الطريقة
اعجني التمر جيدا حتى يصبح طريا.
أضيفي البسكويت المطحون واخلطي جيدا.
اصنعي كرات متساوية من التمر.
رتبيهم في طبق، ثم صبي عليهم الحليب المكثف.
ذوبي الشيكولاتة الجلاكسي وصبيها فوقهم.
ضعي الطبق في الثلاجة حتى تجمد الشيكولاتة.
ضعيهم في طبق التقديم وزينيهم بالحليب المكثف والشيكولاتة السائلة.

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 21:27 ] [ عبدالباسط عرب ]

همه ما هر روز از سایت ها و وبلاگ های بسیاری بازدید می کنیم و مطالب زیاد و مختلفی را در آن ها می بینیم. معمولا ما بعضی مطالب را نمی خوانیم یا فقط بخشی از آن را می خوانیم؛ اما در بعضی اوقات ما به مطالب و مقاله هایی بر می خوریم که متوجه می شویم خیلی مفید و کاربردی هستند و به همین دلیل تصمیم به مطالعه آن ها می گیریم. اگر مقاله طولانی باشد و شما بخواهید که آن را در کامپیوتر به شکل html ذخیره کنید و بخوانید و یا می خواهید که آن مقاله را در کامپیوتر داشته باشید که در وقت های دیگر از آن استفاده کنید، می توانید با استفاده از مرورگرتان آن را ذخیره کنید و از آن استفاده کنید.

اما شاید برای شما خیلی خوشایند نباشد که مطالب و مقاله های مهم را در قالب فایل های html نگهداری کنید. در این صورت می توانید پس از ذخیره مطلب در کامپیوتر، با نرم افزار آن را به فایل های PDF تبدیل کنید تا بتوانید به صورتی دائمی از آن ها استفاده کنید. اما به این نکته هم توجه داشته باشید که اندکی از اینگونه نرم افزارها برای تبدیل فایل های وب به PDF، از زبان فارسی پشتیبانی می کنند. همچنین شما باید زمان بیشتری را برای اینکار صرف کنید؛ مثلا اول باید صفحه را در کامپیوتر ذخیره کنید، سپس نرم افزار کاربردی را از اینترنت دریافت کنید (و اگر آن را دارید اجرا کنید)، سپس باید فایل را در نرم افزار وارد کرده تا بتوانید مطلبتان را تبدیل کنید. مطمئن باشید که برای هر کاری راه ساده تری هم وجود دارد.

اگر می خواهید راهی ساده تر را برای تبدیل صفحات وب به PDF تجربه کنید، می توانید از فایرفاکس و افزونه هایش استفاده کنید. افزونه ای که قصد دارم در این زمینه به شما معرفی کنم، Web2PDF Converter نام دارد که توسط Tomas Rutkauskas برای مرورگر محبوب فایرفاکس ساخته شده و از نسخه ۱٫۵ تا ۳٫۶ فایرفاکس را پشتیبانی می کند.

با استفاده از این افزونه می توانید به راحتی و فقط با چند کلیک، صفحات مورد نیاز خود را به صورت آنلاین به فایل های PDF تبدیل کنید و از آن ها استفاده کنید. یکی از مزیت های این افزونه، سرعت بالای آن در انجام عملیات است. وقتی که بخواهید با این افزونه صفحه مورد نظرتان را به PDF تبدیل کنید، افزونه آدرس صفحه شما را در سایت منبع وارد می کند و پس از چند ثانیه می توانید فایل PDF خود را دانلود کنید. البته توجه داشته باشید که زمان مصرف شده برای تبدیل به PDF به سرعت اینترنت شما و همچنین حجم صفحه انتخاب شده بستگی دارد.

برای نصب افزونه Web2PDF Converter می توانید از ایــن صــفــحــه استفاده کنید. حجم این افزونه حدود ۱۱ کیلوبایت است. شما می توانید آن را به راحتی بر روی فایرفاکس تان نصب کنید. اگر روش نصب را نمی دانید، می توانید از مطلب های قبلی در زمینه معرفی افزونه ها کمک بگیرید.

پس از نصب و راه اندازی مجدد می توانید نام Web2PDF Converter را در لیست افزونه هایتان ببینید.

همچنین اگر بیشتر دقت کنید، آیکون جدیدی که مربوط به افزونه است در کنار بخش Search Box یا جعبه جستجو اضافه شده. شما می توانید به راحتی از این گزینه برای تبدیل صفحاتتان استفاده کنید.

برای مثال ما می خواهیم مقاله “آموزش چک کردن سازگاری نرم افزار یا سخت افزار شما با ویندوز ۷” را به صورت فایل PDF در کامپیوتر مان ذخیره کنیم. برای این کار فقط کافی است صفحه مطلب را باز کنیم و بر روی آیکون مربوط به افزونه کلیک کنیم.

بعد از این کار سایت سرویس دهنده باز می شود. اگر خوب دقت کنید می توانید ببینید که سایت در حال ساخت فایل PDF است.

پس از چند ثانیه با پیغام PDF successfully created مواجه می شوید که یعنی فایل PDF شما آماده دریافت می باشد. در پایین این قسمت می توانید در بخش address، آدرس صفحه انتخاب شده و در بخش size، حجم فایل PDF آماده دریافت را مشاهده کنید.

در زیر این قسمت ۳ گزینه وجود دارد که می توانید از آن ها برای استفاده از فایل استفاده کنید. با کلیک بر روی Download PDF File می توانید فایل PDF را دانلود کنید. با کلیک بر روی View in Google Docs می توانید فایل را در حساب Google Docs تان مشاهده کنید. با کلیک بر روی Store and Share PDF Online می توانید فایل را ذخیره و به اشتراک بگذارید.

پس از دانلود می توانید از فایلتان در یکی از نرم افزار مشاهده PDF استفاده کنید.

[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 12:18 ] [ عبدالباسط عرب ]

سحبت شركة «أديداس» الألمانية العالمية المتخصصة في صنع الثياب واللوازم والمعدات الرياضية نوعا من الأحذية الرياضية كانت قد أعلنت عن إطلاقه، قبل أيام، عبر صفحتها على موقع «فيس بوك» وقدمته ضمن تشكيلتها الجديدة لخريف وشتاء 2010. وجاء قرار السحب في أعقاب حملة استنكار واسعة واتهامات بالعنصرية كانت صفحات «فيس بوك» مسرحا لها.

يتميز الحذاء الرياضي الجديد، الذي صممه جيريمي سكوت، عن غيره بوجود «خلخال» من الكاوتشوك تربطه بفوهة الحذاء سلاسل برتقالية اللون، ويجري لفه حول كاحل الساق. وقال عدد من مشتركي المواقع الاجتماعية إن تصميم الحذاء أصابهم بالصدمة لأنه يعيد إلى الأذهان الذكريات المريرة لصور العبودية التي تعرض لها الأفارقة والسجناء.

في أول الأمر حاولت «أديداس» الدفاع عن التصميم الجديد باعتباره «مبتكرا» و«مرحا»، بيد أن تزايد التعليقات السلبية المستنكرة دفع الشركة إلى سحب منتجها المثير للجدل وإصدار بيان تعتذر فيه إلى الأشخاص الذين تسبب لهم تصميم الحذاء في أذى معنوي، مع التأكيد على أن الحذاء المذكور لن يجري تسويقه.

[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 22:33 ] [ عبدالباسط عرب ]
وجدت دراسة بريطانية أن ملعقتين من زيت الزيتون يوميا تقللان من خطر الوفاة بأمراض القلب، واعتمدت الدراسة على النظام الغذائي لقرابة 41 ألف راشد شملهم التحقيق في الاستشراف الأوروبي للسرطان والتغذية الذي بدأ قبل 20 عاما.

ووجدت الدارسة أن ملعقتي طعام فقط من زيت الزيتون تخفض خطر الموت بأمراض القلب إلى النصف تقريبا.

أما ما يقارب ملعقة طعام واحدة فهي تخفض الخطر بقرابة 28%، ولم تجد الدراسة أن لزيت الزيتون أي أثر في تقليص خطر الوفاة بالسرطان.وزيت الزيتون غني بالدهون الاحادية غير المشبعة الصحية ومركبات البوليفينول التي يمكن أن تكافح الالتهابات في الجسم وربما تخفض خطر الإصابة بالجلطات.

مواضيع ذات صلة
زيت الزيتون مضاد طبيعى لأمراض القلب
اكتشفي 10 استخدامات غير متوقعة لزيت الزيتون!

[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 22:30 ] [ عبدالباسط عرب ]

نجح طالب في جامعة كيب تاون في جنوب إفريقيا في نيل اعتراف عالمي باختراعه بديلا للاستحمام دون مياه والصابون وذلك بعد شهور من البحث على الإنترنت. (شاب يخترع جهازاً لاستغلال أمواج البحر فى تحويلها إلى أسمدة وإنتاج الكهرباء)

ووفقا لصحيفة "البيان" الإماراتية فإن لادويك ماريشين (22 عاما) ابتكر الفكرة في أيام مراهقته بمنزله الريفي الفقير في الشتاء، عندما لاحظ كسل أحد أصدقائه عن الاستحمام خاصة مع عدم توفر مياه ساخنة. واستخدم الشاب الافريقي هاتفه المحمول المتصل بالإنترنت للبحث في جوجل وويكيبيديا عن تركيبة تغني عن المياه وتوصل بعد ستة أشهر إلى الاختراع. (مصري معاق يخترع سيارة ويصلح الساعات بقدميه)

 شاهد ماريشين خلال شرحه لاختراعه


وأطلق ماريشين على اختراعه اسم (دراي باث) وهو عبارة عن (جيل) عديم الرائحة مرطب وقابل للتحلل يوضع على البشرة ويحل محل المياه. (مصرى يخترع جهازاً للقضاء على الألغام)

ويستخدم الاختراع في إفريقيا وأجزاء أخرى من العالم النامي حيث لا يحصل ملايين الناس على المياه بشكل منتظم ويقل الاهتمام بالنظافة العامة كما تستخدمه شركات الطيران العالمية في الرحلات الجوية الطويلة. (يمنى من ذوى الاحتياجات الخاصة يخترع جهازا لتأمين الشخصيات الهامة)
[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 22:29 ] [ عبدالباسط عرب ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بارخدایا؛

به تو پناه می آورم از طغیان آز ، تندی خشم و چیرگی حسد، و سستی صبر و کمی قناعت، و بدی اخلاق و زیاد روی در شهوت، و پافشاری بر عصبیت و پیروی هوا و هوس ، و مخالفت با هدایت و خواب غفلت و کوشش بیش از اندازه، و انتخاب باطل بر حق ، و پافشاری بر گناه و کوچک شمردن معصیت و بزرگ شمردن طاعت . بارخدایا؛ بر محمد و آلش درود فرست و مرا از همه این امور در پناه رحمتت جای ده و نیز همه مردان و زنان مومن را .ای مهربانترین مهربانان ...
مدیریت وبلاگ: عبدالباسط عرب
ایمیل مدیر وبلاگ: arabighalam@yahoo.com
امکانات وب
تماس با ما Online User